بهسوی طبقهای بومشناختی
هژمونی، مبارزۀ بومیان و استعمار مهاجرنشین
کوشا گرجیصفت، استادیار دانشگاه تهران
مقدمه
بحران بومشناختی دیگر به اختلالات سریع و رادیکال زیستمحیطی محدود نمیشود. تغییرات اقلیمی، انقراض گونههای زیستی و مسمومیت نظاممند، همگی نشانههای ناتوانی ساختاری نهادهای معاصر در مواجهه با پیامدهای سیارهای بنیانهای خود هستند؛ طوریکه پیششرطهای معرفتی و مادی هرگونه آیندهای مورد تردید قرار گرفته است. این شکست، با وجود پذیرش گسترده، فاقد وضوح سیاسی و نیازمند چارچوبهای مفهومی متناسب با گستره و پیچیدگی این بحران است. از اینرو، بسیاری از پژوهشگران خواستار «تغییر سیستم» شدهاند و معتقدند دگرگونیهای بنیادین هم ضروری و هم ممکناند. لاتور و شولتز[1] (۲۰۲۲) این موضع را نقطۀ عزیمت خود قرار میدهند.
آنها معتقدند که فروپاشی زیستمحیطی با فقدان یک سوژۀ منسجم تشدید میشود، سوژهای که بتواند سیاست را به سوی زیستپذیری رابطهمند[2]، وابستگی متقابل مادی و احساسی[3] و نگرش معطوف به زمین[4] بازجهتدهی و در این چارچوب مفصلبندی کند. آنها استدلال میکنند که سیاست بومشناختی باید از چگونگی شکلگیری و هژمونیک شدن سوژۀ جمعی در لیبرالیسم و مارکسیسم درس بگیرد، نه برای تکرار محتوا و ایدئولوژیهای آنها، بلکه برای ساختن سوژۀ جمعی خود، برای دستیابی به هژمونی فرهنگی و نوعی جهتگیری تاریخی جدید. آنها خواستار شکلگیری سیاست طبقاتیای هستند که بهجای ساختار اقتصادی، بر درهمتنیدگی بومشناختی استوار باشد. از نگاه آنها «طبقۀ بومشناختی» میتواند فرایند سیاسیِ هویتیابی و مفصلبندی جمعی را ممکن و زیستبوم پراکندۀ مبارزات را به سوژۀ سیاسیِ خودآگاه و جهانسازی بدل کند که معطوف به حفظ زیستپذیری است.
اگرچه لاتور و شولتز با تشخیص نیاز به سیاست طبقاتی بومشناختی، شرایط تحقق آن را شرح میدهند، اما در شناسایی رهبری مؤثری که بتواند آن را به حرکت درآورد و مفصلبندی کند، ناکاماند. همچنین آنها بهطور کافی به این نمیپردازند که چگونه برخی جوامع -بهویژه بومیان تحت استعمار مهاجرنشین- هستیشناسیهایی را زیست میکنند که بهعنوان مؤلفههای سازندۀ طبقۀ بومشناختی نظریهپردازی کردهاند. این کاستیها ازاینرو مهماند که فراخوان به سوژهای جهانشمول نیازمند بدنهای سیاسی است، بهعلاوه ازآنرو که تاریخ استعماری سلب مالکیت زمین باید در مرکز هر سیاست معطوف به زمین قرار گیرد. به همین دلیل، پیشنهاد آنها با خطر انتزاعیماندن و جدایی از کیهانشناسیها، تاریخهای زیسته و مبارزات روبهرو است. برای گذار از یک تحلیل به امکانی سیاسی، باید ساختارهای استعماری، نژادی و هستیشناختی شکلدهندۀ سیاست سیارهای امروز را روشن کرد. این کاستیها به خلأ نظری مهمی میانجامد: طبقۀ بومشناختی چگونه و از طریق چه روابطی شکل میگیرد؟
با تلفیق سه جریان نظری (پیشنهاد لاتور و شولتز دربارۀ سیاست طبقاتی بومشناختی، ایدههای لاکلا و موف[5] دربارۀ هژمونی و نقد باتلر به آن، همچنین انتقادات بومیان از استعمار مهاجرنشین) به پرسش بالا میپردازم. هر یک از اینها جنبۀ متفاوتی از مسئله را روشن میسازد: نظریۀ بومشناختی مخاطرات زیستپذیری را، نظریۀ هژمونی سازوکارهای جهانشمولی را و اندیشۀ بومی مبانی هستیشناختی را که اشکال نوینی از زندگی جمعی میتواند از دل آن پدید آید. با کاربست ترکیبی این چشماندازها، هدفم نشان دادن این است که برخی گروههای بومی تحت استعمار مهاجرنشین، بهواسطۀ جایگاه تاریخی خاص خود توانایی منحصربهفردی برای تجسم طبقۀ بومشناختی و ایفای وظیفۀ جهانشمولسازی[6] آن دارند.
در کشورهایی با ساختار مهاجرنشین مانند کانادا، ایالات متحده و استرالیا، زیرساختهای استعماری نهتنها بر زمینهای غصبشده بنا شدهاند، بلکه با سرکوب نظاممند هستیشناسیهای بومی که انسانها را به حیوانات، گیاهان، آب و خاک پیوند میدهند، استمرار یافتهاند. این امر صرفاً یک ترومای تاریخی را نشان نمیدهد، بلکه یک «ساختار حذف» مستمر را آشکار میکند (Belcourt, 2015). بااینحال، از درون همین ساختار نفی، ظرفیتی سیاسی و متناقض نمودار میشود. مقاومت بومیان، با نفیِ شرایط نفی خود، نوعی پادسیاست مولد[7] را شکل میدهد که افقهای جدیدی برای زندگی جمعی میگشاید. از این منظر، مقاومت صرفاً ادعایی هویتی نیست، بلکه شکلی از جهانسازی با پیامدهایی فراتر از مرزهای فرهنگی خود است.
ظرفیت گروههای بومی در بازجهتدهی سوژگی سیاسی بهسوی زیستپذیری رابطهمند و نگرش معطوف به زمین، با عقلانیت بومشناختی لاتور و شولتز (۲۰۲۲) و برداشت لاکلا و موف (۱۹۸۵) از هژمونی همسو است؛ یعنی لحظهای که گروهی خاص، ادعاهای خود را در قالب اصطلاحاتی جهانشمول صورتبندی میکند. مبارزات بومیان که بر پیوند با زمین، رابطهمندی فراتر از انسان و خویشاوندسازی[8] چندگونهای[9] استوارند، میتوانند آرمانهای دیگر مبارزات را از طریق مفصلبندی زنجیرههای همارزی[10] جذب و بیان کنند. پیوند واسط با کارگران، زمین است: غصبی که در مستعمرات نسلکشی و در اروپا پرولتاریزهسازی[11] را رقم زد. واسطه با ضدنژادپرستان، گونه گرایی است: تثبیت حیوانات به عنوان دیگری وتنزلدادن مردمان نژادیشده به حیوان، برای توجیه استیلا، بردهداری و نسلکشی. واسطه با فمینیستها، پدرسالاری است: بازسازماندهی مقاربت و تولیدمثل که هم سلب مالکیت استعماری و هم سلطۀ پدرسالارانه را تثبیت کرد. این همارزیها نشان میدهند که استعمار مهاجرنشین صرفاً یکی از اَشکال ستم نیست، بلکه گرهگاهی ساختاری است که از طریق آن زمین، نژاد، جنسیت و گونهها همزمان سازماندهی و مناقشهبرانگیز میشوند.
پرداختن به این مسائل، نظریۀ جامعهشناختی را از سه جهت پیش میبرد: نخست، با توسعۀ ایدۀ جابهجایی کانون تضاد طبقاتی از تولید به زیستپذیری، نشان میدهد که چگونه نفیهای بومشناختی -از جمله غصب زمین، حیوانیسازی و حکمرانی پدرسالارانه- به زیرساخت سلطه میان گونهها بدل میشود. دوم، با برجسته کردن جایگاه منحصربهفرد مبارزات بومی در تبدیل نفی به تأیید جمعی، «امر خاصی» که قادر به تثبیت جهانشمولی است را مشخص میکند. با این کار، به موضوع دیرینۀ «مسئلۀ رهبری» در نظریههای هژمونی میپردازد. سوم، با نظریهپردازی دربارۀ چگونگی تعامل نفیهای اجتماعی و بومشناختی در شکلگیری سوژههای جمعی، مباحث گفتمان و مادیّت[12] را گسترش میدهد. ارائۀ روایتی غیرانسانمحور از هژمونی در هر بُعد، شرایط تحقق جهانشمولی بومشناختی را روشن میسازد.
این استدلالها در چهار مرحله توسعه مییابند: نخست، با بررسی مفهوم طبقۀ بومشناختی در ارتباط با نظریههای طبقه و هژمونی، نشان میدهم که چگونه اقدام لاتور و شولتز تضاد سیاسی را از تولید به زیستپذیری بازجهتدهی میکند، بیآنکه به پرسشهایی چون رهبری و تضاد پاسخ دهد. دوم، بررسی میکنم که چگونه شکلیابی[13] سیاسی بومیان، مبتنی بر نفی تاریخی استعمار مهاجرنشین و هستیشناسیهای مبتنی بر زمین و چندگونهای، موجهترین گزینه را برای تثبیت طبقۀ بومشناختی فراهم میآورد. سوم، نشان میدهم که چگونه مبارزات بومی میتواند زنجیرههای همارزی با دیگر جنبشها را مفصلبندی کند و با ادغام این همارزیها در قالب پروژهای هژمونیک طبقۀ بومشناختی را شکل دهد. در پایان، نشان میدهم که چگونه این بازاندیشی در جهانشمولی مستلزم نظریهای بهروز از هژمونی است که نفیهای مادی جهانهای انسانی و فراتر از انسان را در مرکز قرار دهد و زیستجهانهای بومی را بهعنوان نیروی قادر به جهانشمولسازی مبارزۀ بومشناختی به رسمیت شناسد.
بخش اول: طبقۀ بومشناختی و هژمونی
برای بسط ایدۀ «طبقۀ بومشناختی»، ابتدا لازم است تمایز مفهومی آن روشن شود. صورتبندی لاتور و شولتز (۲۰۲۲) بازجهتدهی بنیادینی در زمینۀ تضاد است. سیاست طبقاتی سنتی معطوف به روابط تولید و توزیع بود، اما سیاست طبقاتی بومشناختی امکان زیستپذیری سیارهای را موضوع خود قرار میدهد. این چرخش منطق جهانشمولی متفاوتی نیز در پی دارد که از چارچوبهای انسانمحور فراتر میرود.
لاتور و شولتز (۲۰۲۳) نقدی سهگانه بر سیاست طبقاتی سنتی ارائه میدهند که از بازاندیشی بنیادین در مادیّت آغاز میشود. آنها استدلال میکنند که اصول طبقاتی سنتی، ماده را امری بیجان و ایستا در نظر میگیرد و آن را به عنصری حاشیهای تقلیل میدهد. در نتیجه، منابع و «طبیعت» عمدتاً اموری بیرون از روابط اجتماعی تصور میشوند. به این ترتیب، اقتصاد سیاسی در پسزمینهای گسترش مییابد که بهلحاظ سیارهای منفعل است. بهعبارتی، سنتهای مارکسیستی جهان مادی و زمین را بستری سخت و ثابت برای زندگی سیاسی و توسعۀ انسانی در نظر میگیرد، بیآنکه درهمتنیدگی آن با خاک، آب، کربن و البته تنوع زیستی را بهطور جدی لحاظ کند. سرمایه و کار بهلحاظ تاریخی در پیشرفت استخراجمحور شریک بودهاند که به تخریب خاک، آلودگی آب، اشباع کربن و نابودی تنوع زیستی منجر شده است. از نظر لاتور و شولتز (۲۰۲۲:۳۶)، این «همدستی متافیزیکی»، تحلیل طبقاتی سنتی را بهلحاظ ساختاری از مواجهه با بنبست بومشناختی ناتوان میسازد.
مارکسیستهای بومشناختی اقتصاد سیاسی مارکسیستی را به دلیل فرض «طبیعت» بهعنوان پسزمینهای بیرونی برای نیروی کار انسانی به چالش میکشد؛ چراکه سرمایهداری به کارِ بدون مزد غیرانسانها، از حیوانات تا جنگلها، رودخانهها، خاکها و سوختهای فسیلی، نیز وابسته است. ارزش اضافی نهتنها از طریق کار مزدی و بازار، بلکه از طریق تصاحب رایگان طبیعت نیز تولید میشود (Moore, 2015). بنابراین، سرمایهداری امری فراتر از انسان و درهمتنیده با روابط بومشناختی میان گونهها است. لاتور و شولتز (2022) معتقدند که زمین باید بهعنوان سیستمی پاسخگو، آسیبپذیر و پویا درک شود، نه بستری سخت و بیجان؛ این یعنی که زندگی سیاسی عمیقاً با خاک، آب، اقلیم و گونههای فراتر از انسان درهمتنیده است. بااینحال، آنها با تأکید بر اینکه تمرکز صرف بر محتوای سیاست کافی نیست، دگرگونی در موضوع منازعۀ سیاسی را پیشنهاد میکنند: دیگر تضاد مرکزی نه کنترل بر مازاد، بلکه حفظ زیستپذیری است. از نگاه آنها سیاست طبقاتی باید از رژیمهای استخراج گسسته و بر پایۀ پیوندهای بومشناختی بازسازی شود. این امر مستلزم پرورش شکلیابی طبقاتی جدیدی با محوریت دفاع از زمین است. بنابراین،طبقۀ بومشناختی نه بازنگری در اشکال طبقاتی پیشین، بلکه بازتعریفی بنیادین از آن چیزی است که تضاد سیاسی باید امروز دربرگیرد.
دومین محدودیت سیاست طبقاتی سنتی به ناتوانی از درک سیالیت صفبندیهای اجتماعی معاصر برمیگردد. تامپسون[14] (۲۰۰۰) و کاستلز[15] (۲۰۰۹)، استدلال میکنند که تحلیل طبقاتی سنتی بهاشتباه همخوانی منافع و انسجام گروههای متعارض را مفروض میگیرد. به باور تامپسون جهانیشدن نیروی کار و انتقال تولید به خارج از ایالات متحده، از دهۀ ۱۹۷۰، منجربه فروپاشی حوزههای انتخابیه و تضعیف وابستگیهای حزبی در آن کشور شد. در نتیجه، سیاستمداران ایالات متحده برای جلب حمایت به فضاهای رسانهای رو آوردند که با توسل به ترکیبی از هویتهای اقتصادی، فرهنگی، نژادی و جنسیتی، همبستگی سنتی مبتنی بر طبقه یا شغل را از میان میبرد. این تحول نشان میدهد که دستهبندیهای پیشین دیگر توان سازماندهی سیاسی ندارند.
به باور لاتور و شولتز (۲۰۲۲) قدرت ساختاردهی دستهبندیهای طبقاتی، در شرایط بومشناختی بیشتر تحلیل رفته است. تضادهای بومشناختی عیناً مطابق با طرحوارۀ کلاسیکی نیستند که موقعیت طبقاتی را تعیینکنندۀ جهتگیری سیاسی میداند. به بیان لاتور و شولتز، «کسانی که بیشترین آسیب را از تغییرات اقلیمی میبینند، لزوماً به یک «طبقه» در معنای سنتی تعلق ندارند». در اینجا، زمینداران روستایی، اجتماعات بومی، دانشمندان اقلیم و ساکنان کمدرآمد مناطق شهری ممکن است هدف مشترکی بیابند، درحالیکه اعضای یک طبقۀ درآمدی در وابستگی به زمین، استخراج (منابع) یا مراقبت از سیاره بهشدت با هم متفاوتند.
بنابراین، تعلقات سیاسی دیگر از یک منطق طبقاتی قابل پیشبینی پیروی نمیکنند؛ بهویژه که عرصۀ مبارزه از تولید به زیستپذیری چرخش یافته است (Latour & Schultz 2022). پیشنهاد لاتور و شولتز برای «طبقهای بومشناختی» تلاشی است برای پراختن به «مبارزۀ طبقاتی»، از خلال چشماندازی بومشناختی که در آن همبستگی امری نوظهور، مشروط و اغلب خلافانتظار است. بنابراین، طبقۀ بومشناختی نه یک اکتشاف، بلکه یک ترکیببندی است: ائتلافی شکلگرفته از پیوند مشترک با زمین و تضاد با نیروهای استخراجگر تهدیدکنندۀ آن.
سومین نقد راجع به محدودیتهای احساسی و زیباییشناختی سیاست طبقاتی سنتی است. در اینجا، آنها از اندیشۀ فمینیستی و نقد آن به جنسیتزدگی فرهنگی که عواطف را اموری غلطانداز و گمراهکننده میداند بهره میگیرند (Guenther 2024). سیاست فمینیستی، برخلاف مدل صرفاً عقلانی تفکر روشنگری و اخلاق لیبرال معاصر، به دلایل عاطفی نیز توجه دارد و عواطف را یک شیوۀ مهم معرفت میداند. به موجب آن، همدلی انسانها را قادر میسازد تا قلمرو سیاسی بسیار گستردهتری در نظر بگیرند (Donovan 2006).
جهت خرید این شماره و مطالعه کامل این مقاله کلیک کنید.
منابع:
[1] Latour and Schultz
[2] relational habitability
[3] material and affective interdependence
[4] Earthbound imagination
[5] Laclau and Mouffe
[6] universalization
generative counter-politics [7]
[8] kin-making: ایجاد پیوندهای عمیق عاطفی و تعهدآور فراتر از روابط خویشاوندی خونی با دیگر افراد یا حتی دیگر موجودات (مانند حیوانات)، چنانکه گویی خویشاوندمان هستند.
[9] multispecies: رویکردی که با ردّ انسانمحوری، بر درهمتنیدگی زندگی انسانها با دیگر گونههای زیستی تأکید دارد.
[10] equivalence
[11] proletarianization
[12] materialism
[13] formations
[14] Thompson
[15] Castells