دربارۀ طبیعت
تأملاتی پیرامون انسان و کار و مالکیت
علیرضا خیراللهی
در متن پیشِ رو سعی کردهام مقدماتی را در رابطه با پنج مبحث عام طرح کنم که در مباحث آکادمیک حوزۀ علوم اجتماعی عموماً بهصورت پیشینی شناختهشده فرض میشوند. در بدو امر چنین به نظر میرسد که همگان شناختی بدیهی از تمام این موارد دارند و فُضلا عموماً مباحث خود را از حیطۀ مابعدِ این بدیهیات آغاز میکنند؛ حالآنکه در کمتر متن یا مباحثهای میتوان ردی از شناخت نظاممند این مقولات یافت. این پنج مبحث به ترتیب عبارتاند از: انسان، اشیا، کار، ثروت و مالکیت. به این ترتیب از وجه ممیزۀ انسان در طبیعت آغاز میکنیم و به نقش کار در شکلگیری این تمایز و نتایج اجتماعی آن، یعنی ثروت و مالکیت میرسیم. در خلال این مباحث، درکِ دستکم دقیقتری از دو عنصر بنیادین طبیعت و سرمایهداری حاصل میشود که با تکیه بر آن میتوان به مقولات و پدیدارهایی انضمامیتر نظیر ارزش، سرمایه، طبقات اجتماعی، دولت سرمایهداری، بحران، امپریالیسم، رژیمهای انباشت و انقلاب رسید. این مباحث، خود، پایهای ضروری خواهند بود برای درک نقادانۀ سرمایهداری به سبک ایرانی.
لازم است توضیح دهم که هر کدام از این مقولات پنجگانه را در سه سطح: کاملاً مجرد و میانی و انضمامی به بحث گذاشتهام تا به این ترتیب خطر سوءتفاهمات محتمل را کاهش دهم. همچنین ذکر این نکته ضرورت دارد که متن پیشِ رو برشی است از فصل اول کتاب منتشرنشدۀ من، با عنوان درنگی بر بنیانها؛ دیباچهای بر نقد سرمایهداری واقعاً موجود ایرانی.
انسان
یک. تفاوت انسان با سایر گونهها، نه در ویژگیهای زیستشناختی، بلکه در قوۀ انتزاع اوست؛[1] قوهای که سرمنشاء تخیل و تعقل و خلاقیت آدمی است. انسان متمایز از سایر گونهها میتواند اشیا و موجودات را حتی در غیابشان تخیل کند؛ نتیجۀ کار و فعالیت خود را پیش از انجام به تصور درآورد؛[2] با همنوعان خود مشترکاً مقولات ذهنی و ساختارهای زبانیِ پیچیده بسازد؛ گذشته را به یاد بیاورد؛ آینده را پیشبینی کند و مرگ را، نه بهشکل غریزی مانند سایر گونهها، بلکه بهشکلی بازاندیشانه همواره در تکتک لحظات زندگی، پیشِ روی خود ببیند. این قوه، محصول تکامل مادی شبکۀ اعصابِ انداموارهٔ[3] انسانی است و بنابراین موهبتی ماهیتاً ذهنی نیست که استثنائاً یا بهشکل تصادفی نصیب گونۀ انسان شده باشد؛ بلکه خصلتی ضروری است که از شرایط مادی تکامل تاریخی گونۀ انسان نشئت میگیرد.
دو. قوۀ انتزاع ویژگی هر انسان بهصورت منفرد نیست و هرگز بهصورت شخصی بالفعل نمیشود. این قوه، ویژگی اجتماعی گونۀ انسان است و اساساً بهصورت اجتماعی محقق میشود.[4] تکامل مادی شبکۀ اعصاب انداموارۀ انسانی، شرط لازم برای بروز قوۀ انتزاع است؛ و وجود روابط اجتماعی، شرط کافی تحقق آن. این قوه مشخصاً از روابط پیچیدۀ میان افراد نشئت میگیرد و همزمان این روابط را نیز ممکن میکند. وجه متمایز اجتماعی و تاریخی تکوینِ قوۀ انتزاع، به اجتماعات بشری خصلت ویژهای میبخشد که اجتماعات سایر گونهها از آن محروماند. انسان نه بهشکل غریزی، بلکه بهشکلی آگاهانه و مشخصاً تاریخی، اجتماعی میشود و به این ترتیب تکاملش تاریخ اجتماعی خاص خود را دارد؛ درحالیکه تکامل سایر گونهها تنها از تاریخ طبیعی و زیستی آنها تبعیت میکند. بااینحال تاریخ اجتماعی گونۀ انسان در امتداد و ذیل تاریخ طبیعی اوست و نباید آن را چیزی منفک یا خودبنیاد فرض کرد. همانگونه که تکامل حواس مختلف در جهت تداوم بقای گونهها عمل کرده است؛ تکامل قوۀ انتزاع نیز در گونۀ انسان در جهت تداوم بقای او بوده است؛ هرچند ظهور این قوه را باید جهشی کیفی در روند تکامل طبیعی و مادی انسان تلقی کرد.[5]
سه. قوۀ انتزاع، انسان را به گونۀ جانوریِ منحصربهفردی از حیث بسط و تداوم بقا در کل سیاره بدل کرده است؛ اما این قوه همزمان با مزیت زیستی و اجتماعی فوق، موجب شده است بیگانگی انسان از خود و جهان (بهعنوان یک گونۀ اجتماعی متمایز) نیز رقم بخورد. نوعِ انسان در مراحل مختلف تکامل قوای انتزاعی و اجتماعیاش، موجودیت خود را بهدرستی متمایز از اشیا و سایر گونهها میپندارد؛ اما درک این تفاوت باعث میشود تا او در ادامه، خود را ذاتاً از جهان پیرامونش جدا (بیگانه) فرض کند. این بیگانگی طبیعی با صورتهای مختلفی از بیگانگیهای اجتماعی همراه میشود؛ مثلاً انسانها در مراحلی از تاریخ تکامل اجتماعی خود ممکن است تصور کنند که دولت، قدرتی مافوق بشری بر فراز جامعه و روابط اجتماعی است؛ یا پول فینفسه ارزش دارد و مالکیت خصوصیِ[6] سرمایهدارانه امری مقدس و ازلیابدی است. این تصورات اگرچه شاید در مقاطعی از تاریخ تکامل اجتماعی، باعث بسط امکانات مادی و زیستشناختی و نیز شکوفایی استعدادهای اجتماعی نوع بشر شده باشند؛ در ادامه، خود، مانع شکوفایی هرچهبیشتر نیروهای مولّدِ نوع بشر و در نتیجه تیرهروزی او میشوند. بنابراین قوۀ انتزاع که سرچشمۀ خودآگاهی[7] ویژۀ بشری است، همزمان منشاءِ بیگانگی او از خود و طبیعت و بهبیانی دقیقتر بتوارگی[8] روابط اجتماعی انسانها نیز هست.
لذا باید توجه کرد که سرعت تکامل قوای انتزاعی و اجتماعی انسان بهمراتب بیشتر از سرعت تکامل قوای حسی و دِماغیاش است. تغییرات بنیادین در مناسبات اجتماعی بین انسانها تنها طی چند هزار سال اخیر در مقایسه با روند تکامل مادی (زیستشناختی) گونۀ انسان، لحظهای کوتاه بیش نیست. سرعت سرگیجهآور تغییرات در فرمهای اجتماعی بتواره در میان انسانها توأمان رعبانگیز و تسلیبخش است.
اشیا
چهار. شیء پیش از هر چیز، امری مادی و ملموس است که توسط حواس پنجگانه و سایر قوای دِماغی درک میشود. انسان، شیء را بهعنوان چیزی غیر از خود، یعنی هر چیزی که او نیست درک میکند و به این ترتیب در واقع خود را در آینهٔ اشیا موجود در جهان، بازمیشناسد. ذهن انسان بدون تمایز خود از سایر اشیا، قادر به درک خود نیست؛ حالآنکه او عملاً برای ادامۀ حیات نیازمند این اشیا نیز هست. این رابطۀ عینی و پُرتنشِ میان انسان و اشیا در قالب میل[9] متجلی میشود. هر شیء بالطبع میتواند یکی از نیازهای عینی یا متخیلۀ انسان را رفع کند، هیچ منفعتی برای او نداشته باشد و یا حتی حیات او را به خطر بیندازد. انسان طبیعتاً، یعنی بهشکلی غریزی، به تملک و انباشت اشیاء مفید و احتراز از اشیاء مضر میل دارد. در واقع اینجا نیاز طبیعی بهشکل میل ظاهر میشود. میل، تبلور غریزیِ قوانین جبری تکامل مادی گونهها در افراد است. تا به اینجا انسان، خود، بخشی از طبیعت یا شیئی در میان سایر اشیا است؛ و بنابراین مانند سایر گونههای گیاهی و جانوری رابطهای انداموار[10] با دنیای طبیعی خارج از خود دارد.[11]
پنج. حیوان نیز احتمالاً اشیا را با حواس خود درک کرده و یقین حاصل میکند که این چیزها او نیستند و بهاینترتیب خود را در آینۀ آنها بازمیشناسد. او نیز برای بقا به این اشیا نیاز دارد و به شکلی غریزی به اشیاء مفید میل میورزد و از اشیاء مضر اجتناب میکند؛ پس این شکل از آگاهی[12] نمیتواند وجه ممیزه و سرشتنمای گونۀ انسان باشد. تفاوت انسان از سایر گونههای جانوری نه در قوای تکاملیافتهتر حسیاش، که در قوۀ انتزاعیِ نوپدید اوست. خودآگاهی متمایز انسان در انتزاعیترین بیان ممکن از تقابل دو آگاهی مشابه، یعنی از مواجهۀ انسان با انسانی دیگر بیرون میجهد و همزمان قوۀ انتزاع نیز از خلال این برهمکنش اجتماعی به فعل بدل میشود. انسانِ منفرد، خود را تنها با تصدیق دیگری میتواند بازشناسد؛ یعنی تنها با انتزاع خود در آینۀ دیگری میتواند خود را از او تمیز دهد.[13] عینیتهای اجتماعی نیز از همین منطق ساده نشئت میگیرند و همچون اشیایی اجتماعی در برابر انسانها ظاهر میشوند. انسان به اشیاء طبیعی درست مثل حیوانات محتاج است و بهشکلی غریزی به آنها میل میورزد؛ اما میل او به اشیا و روابط اجتماعی و انتزاعی تا حدودی بازاندیشانه است. تنها در لحظهای که میل اجتماعی و البته انتزاعیِ بهرسمیت شناختهشدن و بازشناسی از جانب دیگری بر میل طبیعی لگام میزند، انسان بهعنوان یک گونۀ متمایز پا به عرصۀ تاریخ میگذارد و امر طبیعی از امر اجتماعی متمایز میشود (هرچند این دو در نهایت متفاوت از همدیگر نیستند و در امتداد یکدیگر صورتهایی از امری واحدند).
جهت خرید این شماره و مطالعه کامل این مقاله کلیک کنید.
منابع:
[1]. از نظر مارکس روابط اجتماعی میان انسانها با قوۀ انتزاع متعین میشود؛ درحالیکه روابط حیوانات با یکدیگر چنین کیفیتی ندارد. او مشخصاً اقتصاددانان کلاسیک را به جهل نسبت به این تفاوت ماهوی متهم میکند (بنگرید به مارکس، مجموعه آثار، جلد ۳۰، ۱۹۸۸: ۲۳۲).
[2]. مارکس در توصیفی مشهور فعالیت عنکبوت را با کار بافنده، و عمل زنبور را با کار معمار مقایسه میکند و مدعی میشود آن چیزی که باعث تمایز بدترین معمار از بهترین زنبور میشود، توانایی معمار در تخیل بنایی است که هنوز ساخته نشده است. بنگرید به جلد نخست سرمایه (مارکس، مجموعه آثار، جلد ۳۵، ۱۹۹۶: ۱۸۸). به این ترتیب میتوان مدعی شد که تصور بهفعلیتدرنیامدۀ بنا در ذهن معمار، پیشاپیش عینیتی ذهنی و سپس بینالاذهانی است که توانایی ساختن آن به گونۀ انسان اختصاص دارد.
[3]. Organism.
[4]. مارکس در هنگام بحث دربارۀ فرایند مبادله، روی این نکته تأکید میکند که روابط میان انسانها هنگام مبادله تنها به میانجی انتزاع محقق میشود (بنگرید به فصل پول (The Chapter on Money) از کتاب گروندریسه، مجموعه آثار جلد ۲۸، ۱۹۸۶: ۸۰)؛ این ایده را میتوان به تمام مناسبات اجتماعی میان انسانها تعمیم داد.
[5]. تفسیر دیالکتیکی از دستاوردهای علم زیستشناسی و مشخصاً نظریۀ تکاملِ (Evolutionary Theory) چارلز داروین در کتاب منشأ انواع (On the Origin of Species) (۱۸۵۹) از خود مارکس آغاز شد. گذشته از ماجرای تلاش نافرجام مارکس برای برقراری ارتباط مستقیم با شخص داروین و حتی ارسال جلد نخست کتاب سرمایه برای او، ارجاعات متعدد به نظریۀ داروین در آثار مختلف و خصوصاً در جلد نخست سرمایه همگی نشانههای همدلی مارکس با نظریۀ داروین است (بنگرید به مارکس، مجموعه آثار، جلد ۳۵، ۱۹۹۶: صفحۀ ۱۰، پانویس صفحۀ ۳۴۶ و خصوصاً پانویس صفحات ۳۷۵ و ۳۷۶). در ادامه انگلس مشخصاً در کتاب ناتمام دیالکیتک طبیعت (Dialectics of Nature) (مارکس و انگلس، مجموعه آثار، جلد ۲۵، ۱۹۸۷: ۳۱۳-۵۸۸) سعی در پیوندزدن روش هگلی-مارکسی با علم زیستشناسی قرن نوزدهم داشت. این کتاب بیشترین تأثیر را بر جریان متأخرِ زیستبومگرایی مارکسیتی داشته است (برای نمونه بنگرید به کتاب بازگشت طبیعت (The Return of Nature: Socialism and Ecology) از جان بلامی فاستر، ۲۰۲۰). در قرن بیستم نیز مشخصاً افرادی همچون استفن جی گولد، تفسیر دیالکتیکی از نظریۀ تکامل را بسط دادند (بنگرید به گولد، ۲۰۰۷). اگرچه در سالهای اخیر مطالعۀ جزئی ژنوم انسان در مطالعات زیستشناسی تکاملی، جای مطالعات کلنگر را گرفته است؛ در مواردی حاشیهای مثل نظریه شبکۀ زیست-الکتریکی سلولها (Bioelectric Network) و هوش جمعی (Collective Intelligence) نتایج خیرهکنندهای به بار آمده که میتوان در جهت تقویت تفسیر دیالکتیکی از نظریۀ تکامل از آنها استفاده کرد (بنگرید به لوین و همکاران، ۱۹۹۵).
[6]. Private property.
[7]. Self-consciousness.
[8]. Fetishism.
[9]. Desire.
[10]. Organic.
[11]. مارکس در «دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی 1844» طبیعت را بهعنوان «بدن غیرانداموار» (inorganic body) انسان توصیف میکند: «زندگانی مادی و روحانی انسان با طبیعت در پیوند است، صرفاً به این معنا است که طبیعت با خود در پیوند است، چراکه انسان، خود بخشی از طبیعت است» (مارکس، مجموعه آثار، جلد ۳، ۱۹۷۵: ۲۷۵-۲۷۶).
[12]. Consciousness.
[13]. بنگرید به مبحث خودآگاهی در کتاب پدیدارشناسی روح (هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)، ۲۰۱۸: ۷۲-۷۶).