اقتصاد سیاسی ایستادگی در برابر استعمار
مکس آیل، مترجم: زهرا ابراهیمی، محمدصادق کربلاییزاده
مقدمه
این پژوهش بر ملیگرایی ضداستعماری فلسطینی و بر استعمار شهرکنشین و امپریالیسم اسرائیل-ناتو تمرکز دارد. این مطالعه به تاریخ سیاسی معاصر فلسطین و چرخش عمومی به سمت مقاومت مسلحانۀ اسلامی، در مقابل سکولار، میپردازد؛ چرخشی که در واکنش به بستن [مرزها]، محاصره و جنگافروزی اسرائیل پس از سال ۱۹۹۳ و بهویژه پس از سال ۲۰۰۰ بهطور خاص در نوار غزه رخ داده است. ماههای متمادی مبارزه مسلحانه و سرکوب نسلکشانه علیه نیروهای دفاعی اسرائیل، ارزیابیای است که از رویداد ۷ اکتبر و پیامدهای آن صورت میگیرد (Albanese, 2024). نقطه اتکای این تحلیل، فلسطین بهعنوان خاستگاه یک جنبش ضداستعماری است که در بستر جهان عرب و اسلام ریشه دارد و همچنان نیروی محرکهای در سیاست منطقهای به شمار میرود. این نیرو در مقابل کارزار محلی، منطقهای و بینالمللی آمریکا-اسرائیل قرار دارد که میخواهد از طریق همکاریهای محلی، صلح اقتصادی، جنگهای مقطعی و حذف رهبری سیاسی از طریق زندانها و ترورهای گسترده، فلسطین را مدیریتپذیر کنند (Abdo, 2014).
چارچوب مفهومی بهکاررفته در سراسر مقاله، مسئلهٔ ملی (Moyo & Yeros, 2011) و ضدشورش است[1]، بهویژه خشونت اسرائیل پس از ۷ اکتبر که بر نوار غزه اعمال شد و با شدتی کمتر، کرانهٔ باختری و فلسطینِ ۱۹۴۸ را نیز در بر گرفت. با این کار، سیاست ملی فلسطین در کانون توجه قرار میگیرد؛ آن هم در لحظهای که رتوریکهای پراکنده دربارۀ عاملیت فلسطینی، تمرکز بر صداهای فلسطینی و همبستگی با فلسطینیان متمایزنشده[2]، به بهای نادیدهگرفتن جنبش ملی سازمانیافتۀ فلسطین، جناحهای آن و تشکیلات تبعیدیاش، غالب شدهاند (Kates, 2014).
همزمان با روند غیرمنتظرۀ سیاستزدایی از مسئله فلسطین، تاکتیکها، راهبرد و چشمانداز جنبش ملی فلسطین هم به حاشیه رانده شده یا حتی انکار شده است (Omar, 2023). بهجای آن، رتوریکی حقوقی از نسلکشی و رتوریکی قربانیمحور و غایتگرایانه از استعمار شهرکنشین غلبه پیدا کرده است؛ رتوریکهایی که در نهایت _ و بیدلیل _ مقاومت را، که بخش مهمی از ملیگرایی فلسطینی و ساختار منطقهای مرتبط با آن است، نادیده میگیرند. در این میان، گرایشهای مارکسیسم معاصر یا به اقتصادگرایی گرایش پیدا کردهاند یا به رمانتیسم، و تحلیل ماتریالیستی از استعمار و استعمار شهرکنشین را کنار میگذارند، تحلیلی که با فقدان حاکمیت برای مردم تحت اشغال مشخص میشود. چنین تحلیلهایی که بر خوانشهای کوتهبینانه از تاریخ مدرن منطقه متکی است، غالباً از تشریح دستور کار آمریکا-اسرائیل بازمیمانند و درک درستی از مبارزات ملی و طبقاتی عربی-ایرانی ارائه نمیدهند. بهعلاوه، آنها هیچ درکی از مرکزیت حاکمیت سیاسی در تاریخ مدرن منطقه ندارند و قادر به نظریهپردازی و دفاع از رژیم حاکمیت سیاسی منطقهای نیستند. در نهایت، آنها فلسطین را از تحلیل ماتریالیستی کنار میگذارند و از درگیرشدن با تاریخ نظریهپردازی خود آن[3] [فلسطین] اجتناب میکنند. برخی دیدگاهها حتی تا آنجا پیش میروند که بهطور مبهم حماس را بهعنوان مدیریتکننده اشغال به نمایندگی از اسرائیل معرفی میکنند یا بهسادگی از یک رتوریک اخلاقی جرمانگاری علیه جنبشهای مسلحانه در نوار غزه استفاده میکنند (Baconi 2018; Intercepted, 2023). آنچه باقی میماند، در [قالب] یک عبارت بیمحتوا، ویژگی نسبتاً خودمختار سرکوب ملی[4] است (Haider, 2021). تحلیلی که هیچچیزی را توضیح نمیدهد، زیرا وارد مسائل ارضی زمین و ملت، ارتباط آنها با حاکمیت سیاسی و انباشت جهانی نمیشود.
این مقاله با بررسی منابع قدرت حماس و جهاد اسلامی فلسطین در نوار غزه، در زمینۀ استعمارگری شهرکنشین و اشغالگری اسرائیل و همچنین ویژگیهای خاص ساختار سیاسی و اجتماعی در غزه آغاز میشود. سپس به تقویت مقاومت اسلامگرا در بستر افول نیروهای چپگرای رادیکال میپردازد که تحتتأثیر امپریالیسم و استعمار دچار زوال شدهاند. در ادامه بهطور مختصر دستورکار امپریالیستی پس از سال ۲۰۰۰ و ۲۰۱۱ در منطقه، جایگاه فلسطین در این چارچوب و چگونگی جای گرفتن نوار غزه در راهبرد کلی امپریالیستی-استعماری را مورد بحث قرار دهد. مسئلۀ لابی اسرائیل و کارکرد راهبردی اسرائیل برای جنگافروزی آمریکا در بستر جنگ کنونی نیز مورد بحث قرار میگیرد. مقاله با تأملاتی دربارۀ بازسازی نوظهور جناح راست فلسطینی به پایان میرسد.
خاستگاههای شکاف اجتماعی _ سیاسی
درحالیکه ریشههای جنگ علیه نوار غزه هم علل نزدیک (حملات هفتم اکتبر) و هم علل کلی (صهیونیسم) دارند، غزه بهطور تاریخی کانون و پناهگاهی برای ملیگرایی ضداستعماری فلسطین بوده است. این جایگاه تاحدزیادی حاصل فقر شدید، تراکم بالای جمعیت، موانع توسعهای تحمیلشده از سوی اسرائیل و قدرت نیروهای غیرهمکار در غزه در مقایسه با کرانۀ باختری است. این فرایندها به انباشت اولیۀ سالهای ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹ (Mousa, 2006) و پاکسازی قومی یعنی نکبت که با تأسیس دولت اسرائیل همراه بود، بازمیگردند. این خشونت شمار زیادی از کشاورزان فلسطینی را از مناطق مرکزی-جنوبی و جنوبی فلسطین اشغالی به نوار غزه آواره کرد، جمعیتی بدون ریشه و فاقد مالکیت ایجاد شد که عملاً بدون ساختار شغلی بود و بر ساختار طبقاتی موجود و نسبتاً کوچک غزه تأثیر گذاشت.
در ابتدا، فتح در نوار غزه مسلط بود. سپس، این لایه اجتماعی تازه شکلگرفته بستر مناسبی برای سازماندهی توسط جبهه خلق برای آزادی فلسطین شد، هرچند اخوان المسلمین نیز که منابع مالی به نسبت خوبی داشتند توانستند در آنجا به سازماندهی بپردازد (Usher, 1995). اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ شاهد قیامی گسترده تحت رهبری چپ بود که توسط اسرائیلیها شکست خورد و توسط طبقۀ زمیندار [وابسته به اقتصاد] صادراتمحور، کنار گذاشته شد (Lesch, 2023).
در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، جنبش اخوانالمسلمین از طریق مجموعهای از نهادهای جامعه مدنی در نوار غزه جایگاه خود را مستحکم کرد. تا دهه ۱۹۸۰، موفقیت انقلاب ایران الهامبخش جهاد اسلامی و کادرهای تشکیلدهنده گروهی شد که بعدها حماس نام گرفت و بهتدریج حماس را از وضعیت سکون پیشین، به جنبش واداشت (Alavi, 2017, pp. 190_197). در تمام آن دهه، تمامی نیروهای سیاسی فلسطینی (از جمله حماس که رسماً در سال ۱۹۸۷ اعلام موجودیت کرد) برای رهبری فعالیتهای ضداستعماری در نوار غزه با یکدیگر رقابت میکردند. جنبش فتح، با وجود شکافها و تناقضات درونی، نهایتاً توانست موقعیت برتر را به دست آورد. درهمینحال، جریان چپ، بهویژه جبهه خلق برای آزادی فلسطین، با انواعی از سازوکارهای حذف رهبری از سوی طبقه بورژوازی فلسطینی[5] مواجه شد، از جمله جذب کادر ارشد آن به ساختارهای سرمایهداری فلسطینی. در همین زمان، آمادگیهای فزاینده جنبشهای اسلامی برای مقاومت مسلحانه، سرکوب اسرائیلیها و افزایش مشروعیت منطقهای جنبشهای اسلامی ضدامپریالیستی -و ضدشوروی- باعث شد که این جنبشها در نوار غزه به جریاناتی جذاب و پرنفوذ تبدیل شوند (Hussein, 2021).
پیمانهای اسلو و «فرایند صلح» موجب چرخش این پویایی شد. سقوط شوروی و سپس محاصره عراق، زمینه را برای تسلیم فلسطینیها فراهم کرد. شریانهای اقتصادی جبهه خلق برای آزادی فلسطین یکی پس از دیگری در طول دهه ۱۹۹۰ قطع شدند (Kates, 2014)، همراه با بینظمی در زیرساختهای سیاسی در تبعید و جرمانگاری تأمین مالی احزاب مخالف[6] که از پذیرش توافقات اسلو و چارچوب [مورد نظر] آنها برای قفس نواستعماری و استعمار شهرکنشین واسپاریشده[7] تحمیلی توسط اسرائیل امتناع کردند. سازمانهای غیردولتی [8] با تأمین مالی خارجی، رهبری جریان چپ را در درون خود جذب کردند و این افراد دیگر نمیتوانستند در فعالیتهای سیاسی مشارکت داشته باشند، چراکه این سازمانها ملزم بودند کارکنان خود را متعهد به فاصله گرفتن از ساختارهای حزبی «مخالف» کنند که غیرقانونی اعلام شده بودند (Bhungalia, 2023).
درهمینحال و در طول این دوره، اشغالگری اسرائیل بهطور نظاممند به توسعهزدایی نوار غزه پرداخت. نهادهای برنامهریزی و سازمانهای سیاسی را از میان برداشت و بافتار صنعتی آن را از هم گسست (Roy, 2016). کارگران فلسطینی که در بستری از کمکهای مربوط به بازتولید اجتماعی و همچنین کمکهایی با هدف کنترل و مهار اجتماعی -که از طریق آژانس امداد و کار سازمان ملل برای آوارگان فلسطینی در خاور نزدیک[9] و صندوق پایداری سازمان آزادیبخش فلسطین[10] تأمین میشد- پرورش یافته بودند، از سال ۱۹۶۷ بهصورت گسترده وارد اسرائیل شدند تا در پایینترین سطوح نردبان اقتصادی[11] به کارگری بپردازند. این جریان مهاجرتیِ ناپایدار و در نهایت جایگزین پذیری نیروی کار[12]، نوار غزه را بهشدت در برابر شیوههای اعمال فشار اقتصادی و سیاسی اسرائیل آسیبپذیر کرد. هرچند معمولاً آغاز محاصره را سال ۲۰۰۶ میدانند -زمانی که ابزارهای سختگیرانهتری برای فشار اقتصادی بهکار گرفته شد- اما سیاستهای محدودسازی[13] اسرائیل باعث شد که جریان گستردۀ نیروی کار فلسطینی به اسرائیل، از پایان انتفاضۀ اول، ابتدا به جویباری باریک و سپس به قطرههایی ناچیز بدل شود، چراکه بازار کار نوار غزه بهاجبار از سرمایۀ اسرائیلی جدا شد و کارگران جایگزین، عمدتاً از کشورهای جنوبشرقی آسیا، وارد شدند.
در پی آن، حماس مشعل مقاومت ضداستعماری را به دست گرفت. در واپسین روزهای انتفاضۀ اول، ایران جریان کمکهای نظامی به حماس را به راه انداخت (Rezeg, 2020)، که با جریانهای مالی گسترده همراه بود؛ در نقطۀ مقابلِ کمکهای عظیم آمریکا-اتحادیۀاروپا به کرانۀ باختری و نوار غزه برای تضمین صلح اقتصادی. تشکیلات خودگردان فلسطین مورد حمایت آمریکا، پروژهٔ ساخت دولت همکار نیمهاستعماری و نولیبرال[14] را در کرانۀ باختری و غزه آغاز کرد (Rabie, 2021). این پروژه مبتنی بر هماهنگی امنیتی با اسرائیل و همکاری سرمایهداران فلسطینی با اسرائیل از طریق تشکیلات خودگردان بود. در این میان، سرمایهداران محلی، سرمایه تبعیدی[15]، بهویژه سرمایه فلسطینی مستقر در خلیج فارس، و یک طبقه جدید نوظهور، در سود حاصل از همراهی با استعمارگری سهیم شدند (Hanieh, 2011).
حرکت بهسوی جنگ، محدودسازی و راهبرد مسلحانه
در سال ۲۰۰۰، ساختارهای صلح اقتصادی شروع به فروریختن کرد. یک بخش سیاسی جدید در واشنگتن به قدرت رسید که بهطور مستقیم با صنایع نفت و تسلیحات و ائتلافات به هم وابسته سرمایه[16] مرتبط بود. این گروه از راهبرد مهار و تضعیف درون منطقه عربی پس از فروپاشی شوروی عبور کرد، راهبردی که مبتنی بر کاهش درآمدهای گسترده و مهندسی سیاسی از طریق تحریمها، فهرستهای تروریستی و عادیسازی حضور اسرائیل، در کنار رشد اسرائیل بهعنوان یک مرکز رشد فناوری پیشرفته برای سرمایه آمریکا-اسرائیل بود. راهبرد جدید آنها شامل جنگهای داغ، محو دولتها، حذف رهبران، و بازسازی پس از جنگ بر اساس مدل طائف[17] بود: تحکیم فرقهگرایی[18] و تسریع دولتزدایی[19] (Kadri, 2017) از طریق یک «جامعه مدنی مستقل»[20] متاستاز شونده که توسط امپریالیست تأمین مالی میشود. در چنین بستری، آریل شارون انتفاضه دوم را برانگیخت؛ چراکه اسرائیل همگام با حامی امپریالیستی خود، از «جهانیسازی» سرمایه از طریق گزینههای سرمایهگذاری تازه گشوده شده در اروپای شرقی، آسیای جنوبی و آمریکای لاتین (Gowan, 1999) به انباشت نظامی روی آورد.
در سطح جهانی، آمریکا تلاش کرد تا نابودی عراق بعثی و افغانستان را به اتمام برساند (Ahmad, 2004; RUPE, 2003). در سال ۲۰۰۰، اسرائیل از لبنان عقبنشینی کرد. اخراج اسرائیلیها توسط حزبالله، «تودههای ناامید فلسطینی را برانگیخت» و به مقاومت اسلامی بهعنوان الگوی ترجیحی از نظر بسیج و ایدئولوژیک قوت داد، و مقاومت مسلحانه را بهعنوان راهبردی برای شکست قدرت استعماری مطرح ساخت (Alavi, 2019). تعهدات ملیگرایانهای باقیمانده تشکیلات خودگردان در دوران یاسر عرفات -که تا حدی ناشی از ترس از قدرت سیاسی اسلامگرایان بود (Usher, 2003)- در جریان انتفاضه دوم به کلی از میان رفت. با فروکش کردن این انتفاضه، استعمار اسرائیل و حامی آمریکاییاش تلاش کردند پرونده فلسطین را در وضعیتی ثابت و بیتحرک نگه دارند، از یکسو با مهار نظامی مستقیم در نوار غزه، و از سوی دیگر با سلاح نرمتر مهار امنیتی واسپاریشده در کرانۀ باختری، در کنار صنعت کمکرسانی بهظاهر شیرینی که نقش آرامبخش داشتند[21]. دشواری مدیریت نوار غزه منجر به شکلگیری راهبردی به نام «مهار از بیرون»[22] شد: خروج و عقبنشینی، یا همان تخلیه شهرکهای اسرائیلی از نوار غزه در سال ۲۰۰۴. این اقدام بر پایۀ این اصل صورت گرفت که باید بیشترین تعداد فلسطینیها را در کمترین مساحت ممکن متمرکز کرد، و درعینحال با کمترین درگیری امنیتی مستقیم، بیشترین تعداد فلسطینیها را تحت کنترل نگه داشت. به گفته یکی از مشاوران ارشد آریل شارون (cited in Shavit, 2004) این عقبنشینی در واقع همان فرمالدهید[23] است. به همین منظور، اشغالگری از نظر فضایی بازآرایی شد و از نظر فناورانه بازطراحی، بهطوریکه امکان اجرای آن از راههای هرچه دورتر و فناورانهتر فراهم شود. کنترل امنیتی تشکیلات خودگردان در کرانه باختری قویتر از نوار غزه بود، جایی که ـ چه بهطور نسبی و چه مطلق ـ گردانهای قسام و جهاد اسلامی فلسطین از نظر نهادی و نظامی قویتر بودند (Skare, 2022) و این موضوع بر ظرفیت آنها برای سازماندهی فعالیتهای مسلحانه تأثیر داشت.
در سال ۲۰۰۶، حماس در انتخابات شرکت کرد و اکثریت آرا را کسب کرد، با تکیه بر کارنامهای از مقاومت در برابر اسرائیل، رد فساد و تقویت رفاه اجتماعی در فلسطین اشغالی از طریق شبکهای از نهادهای رفاهی جامعه مدنی خود -طعنهای به تشکیلات خودگردان نولیبرال و همکار [با دشمن] حاکم بر رامالله. در برابر پیروزی حماس، دستگاه امنیتی «دیتون»[24] تشکیلات خودگردان، که توسط آمریکا آموزش دیده بود، کودتایی را برنامهریزی کرد و حماس با کودتای خود پیشدستی کرد [و آن را خنثی نمود]. از آن زمان بود که «مهار»[25] به سوی سرکوب از نوع زندگیِ برهنه[26] گرایش یافت. به گفته ویسگلاس[27]: «ایده این است که فلسطینیها را به پرهیز غذایی وادار کنیم»، چنانکه کالریها به «حداقل انسانی» کاهش یافت (Salamanca, 2011) و محاصرهای برقرار شد که با کاهش بیشتر جریانهای مورد نیاز برای فعالیتهای اقتصادی، توسعهزدایی نوار غزه را تسریع کرد. این سیستم به یک برنامه علمی برای سرکوب انسانی[28] تبدیل شد که هدف آن آسیب رساندن به جمعیت فلسطینی بود، نه نابود کردن آنها، جمعیتی که حماس باید آن را مدیریت و مراقبت میکرد. در این فرایند، مقاومت در قلعۀ مدیریت امور دولتی محاصره میشد، در حالی که بهطور پنهانی پرچم و تفنگ مقاومت را حمل میکرد (Ajl, 2014). به گفته پزشک، غسان ابو ستّه، غزه بهتدریج تبدیل شد به:
فضایی کاملاً بسته و مهرومومشده، که در آن میتوانید زندگی مردم را بهدقت تنظیم[29] کنید. هدف هم این است که آنها در وضعیتی میان یک زندگی ناقص و نبود مرگ کامل نگه داشته شوند. این تنظیم دقیق در [چارچوب] محاصره، با اجازه دادن یا جلوگیری از ورود عناصر حیاتی زندگی انجام میشود. بنابراین، به معنای واقعی کلمه، این وضعیت شبیه یک معادله شیمیایی است: وقتی زندگی مردم را بهدقت تنظیم میکنید، یعنی برق را گاهی بیشتر در دسترس قرار میدهید و گاهی کمتر؛ دسترسی به زیرساختهای آب و فاضلاب را فراهم یا آن را قطع میکنید؛ واردات غذا را محدود یا آزاد میکنید. ما از اسناد ویکیلیکس[30] میدانیم که اسرائیلیها درباره قراردادن مردم غزه در یک پرهیز غذایی بسیار سخت صحبت کردهاند. در واقع، یک سیستم کنترل کالری و فرمولی وجود دارد که اسرائیلیها هنگام اجازه ورود غذا، دارو و کادر درمانی از آن استفاده میکنند و سپس نوبت به مؤلفههای مرگ میرسد: وقتی تعداد بیماران سرطانیای را که اجازه خروج از غزه را دریافت میکنند کنترل میکنید و نرخ رد درخواستها را بین ۲۰ تا ۴۰ درصد نگه میدارید و بعد، در جریان مذاکرات کاهش تنش با حماس، پیشنهاد ساخت یک بیمارستان سرطان در غزه را مطرح میکنید. (Abu-Sittah, 2020)
در برابر این چشمانداز از حیات ناقص و تحتفشار، حماس و دیگر گروههای مسلح بهتدریج و با زحمت، توان نظامی خود را توسعه دادند. نوار غزه در حالی که همچنان تحت اشغال نظامی خارجی بود، اما از نوعی حاکمیت داخلی برخوردار بود (Skare, 2021, p. 179). ظرفیت و اقدام نظامی به ابزاری برای جلب توجه و نفوذ سیاسی تبدیل شد. تا سال ۲۰۱۱، گروههای مسلح بر پشتیبانی سوریه، حزبالله و ایران تکیه داشتند، حمایتی که طیفی از تأمین مالی، انتقال سلاح، پشتیبانی لجستیکی، آموزش نظامی، و بهاشتراکگذاری نقشههای فنی برای تولید بومی سلاحها را دربر میگرفت.
در سال ۲۰۱۱، آمریکا و قطر از نارضایتی ناشی از توسعهنیافتگی منطقهای و کمبود آزادیهای سیاسی استفاده کردند تا راهبرد چندبعدی را به کار گیرند و اطمینان حاصل کنند که این نارضایتی به نفع جغرافیای سیاسی آمریکا-اسرائیل-شورای همکاری خلیجفارس، در راستای نابودی مخالفان راهبردی خواهد بود، این بخشی از تلاشهای آمریکا برای تضعیف جبهه مقاومت بود (Matar & Kadri, 2018). قطر با موفقیت رهبری سیاسی حماس را متقاعد کرد که از دمشق به دوحه و استانبول منتقل شود و سپس دولت سوریه را محکوم کند. این انزوای سیاسی بخش جداییناپذیری از سلسله اقدامات نظامی آمریکا بود که از سال ۲۰۰۳ در عراق آغاز شد و هدف آن از بین بردن جمهوریهای عربی بود که پیشتر توسط دههها جنگ، نظامیسازی سیاستها و نولیبرالیسم تحمیلشده توسط نهادهای مالی بینالمللی تضعیف شده بودند، نهادهایی که طبقات سرمایهدار داخلی را تقویت کرده بودند (Kadri, 2016).
آمریکا خیلی زود از توافق هستهای ایران در سال ۲۰۱۵، یعنی برنامه جامع اقدام مشترک (برجام)[31]، خارج شد و به تحریمهای حداکثری بازگشت (Ajl, 2015). در همین حال، دهها میلیارد دلار از سرمایههای آمریکا و [دولتهای] خلیجفارس، در همکاری با اردن و اسرائیل، صرف تسلیح، تجهیز، آموزش و پرداخت حقوق نیروهای نیابتی آمریکا در جنگ علیه سوریه شد (Higgins, 2018, 2023). اسرائیل در طول جنگ صدها بار دمشق را بمباران کرد، بهویژه به داراییهای ایران آسیب زد، به خطوط لجستیکی و تجهیزات در حال عبور از سوریه به مقصد حزبالله آسیب زد و همچنین تلاش کرد تا از تحکیم جبهه دوم در خطوط آتشبس خود با جمهوری عربی سوریه جلوگیری کند (Aljazeera, 2018; Asharq Al Awsat, 2023; New York Times, 2019). هنگامی که شاخه سیاسی حماس دمشق را ترک کرد، حمایت مالی ایران بهشدت کاهش یافت و بخش زیادی از آن به جهاد اسلامی فلسطین منتقل شد (Skare, 2021, p. 208) و به میزان کمتری به جبهه خلق برای آزادی فلسطین، جریانی که بعدها دوباره به سمت حماس بازگشت. پس از کشتار اسرائیل در سال ۲۰۱۴، جهاد اسلامی فلسطین از نظر حمایت مردمی از حماس پیشی گرفت، که عمدتاً به دلیل جاذبه مقاومت آشکارتر آن در برابر اسرائیل بود (Skare, 2021, p. 208)، برخلاف راهبرد بلندمدت حماس مبنی بر تقویت داراییهای راهبردی و نظامی که قادر به تضعیف اسرائیل در یک رویارویی مداوم باشد، چیزی که از ۷ اکتبر آغاز شد.
در کرانۀ باختری، تلاشهای پراکندۀ اتحادیه اروپا و آمریکا برای ساخت یک دستگاه امنیتی مستقیماً در سطح همکار[32]، تحت نظر سلام فیاض، نخستوزیر سابق تشکیلات خودگردان فلسطین، با صدها میلیون دلار کمک مالی سالانه شتاب گرفت تا اطمینان حاصل شود که آنچه در غزه رخ داده است، در کرانه باختری تکرار نشود. تا به امروز، نیروهای امنیتی تشکیلات خودگردان در کرانۀ باختری حدود ۸۰ هزار نفر را در بر میگیرند، که از بالاترین سرانهها در سطح جهانی است (Dunning & Iqtait, 2023). این نیروها بهعنوان سازوکاری برای ایجاد دولت عمل کردهاند، بهویژه در نقش دولت در بازتولید اجتماعی (Abdel, 2013) - در مواجهه با فروپاشی اقتصادی کرانۀ باختری توسط اسرائیل و انباشت اولیه[33] نیروهای تولیدی آن، صدها هزار فلسطینی کرانۀ باختری برای تأمین معیشت خود به خانوادههایشان در نیروهای امنیتی وابسته هستند (Samara, 1992).
گسترش مبارزه مسلحانه در نوار غزه
با آنکه خشونت علیه فلسطینیها در دوره اسلو و حتی تا سال ۲۰۰۸ ادامه داشت، از سال ۲۰۰۹ به بعد، فعالیتهای مسلحانه در سراسر نوار غزه و کرانه باختری بهطرز چشمگیری افزایش یافت. تلاشهای دولت اسرائیل برای حذف سیاسی حماس از ساختار سیاسی فلسطین، بر مهار قدرت نظامی و جذابیت سیاسی حماس و سایر نیروهای مخالف متمرکز بود. این مهار نسبی بود و بر تقویت منطقهایِ مستمر تکیه داشت. تلاش میشد حماس از اتحادش با دولتها و جنبشهای ضداستعماری یا حامی حاکمیت در منطقه عربی_ایرانی جدا شود، از جمله از طریق تطمیع رهبری حماس برای انتقال از دمشق به قطر، همزمان با جنگ آمریکا علیه سوریه. در طول این دوره، حماس دستخوش تغییرات داخلی در ترکیب و نظامیت خود شد که زمینهساز تقویت ظرفیت نظامی آن و همپیوندی بیشتر میان ظرفیتهای سیاسی و نظامی گردید. یحیی سنوار رهبری حماس در غزه را بر عهده گرفت (Hroub, 2017)، در حالی که اسامه حمدان در لبنان به سخنگوی مهم (حماس) تبدیل شد.
این عناصر بخشهایی از نگرش حماس را که حفظ و استفاده نهایی از زرادخانهاش را در اولویت قرار میداد، متبلور کردند. آنها بر تقویت پیوندهای سیاسی و لجستیکی تکیه داشتند که پشتوانه انبارهای تسلیحاتی بودند: آموزش حماس همراه با حزبالله، ایران و سوریه برای ۸۰۰ نفر از کماندوهای نخبهاش، رشد فناوری پهپادها و موشکها، از جمله توسعه پهپاد زواری از طریق بستر مردمیِ اسلامی-عربی که حماس و فلسطین را در خود جای داده و دامنهاش تا کشورهایی چون تونس امتداد دارد، همانجایی که زواری، طراح این پهپاد، اهل آن بود. فناوری موشکی از ایران (IISS, 2021) و نقشههای تونلسازی و مهندسی از حزبالله و ایران به دست آمد (Watkins & James, 2016). در این میان، دکترین حماس ساختارهای متمرکز فرماندهی و کنترل ارتشهای کلاسیک را کنار گذاشت و بهسوی جنگ مردمیِ چریکی[34] و غیرمتمرکز گرایش یافت، امری که حتی از سوی مخالفانش نیز مورد اذعان قرار گرفته است (Morag, 2023). حماس با الگوبرداری و آموزش، از حزبالله الهام گرفته است، که مدتها پیش الگوی نبرد چریکی را در پیش گرفت؛ الگویی که پیوندهای روشنی با جنبشهای آزادی ملی در آسیا[35] دارد.
در ادامه، دیگر تحولات تکنولوژیکی نیز نقش محوری داشتهاند. نخست، ارتباطات فناوری سطح پایین[36]: دستگاه اطلاعاتی حماس تشخیص داد که اسرائیل توانایی رهگیری شبکههای تلفن همراه و حتی انتشار امواج از دستگاههای مختلف را دارد، بنابراین، به ابزارهای کمانتشار و شبکۀ ارتباطی سیمی اختصاصی خود روی آورد (Asharq Al Awsat, 2024). دوم، موشکها به آن توانمندی نظامی و راهبردی و همچنین بُرد عمودی و افقی میدهند که به حماس اجازه میدهد از حصارهای قرنطینهای که انزوای سیاسیِ سنگینتری نسبت به انزوای اقتصادی ایجاد کرده بودند، عبور کند. سوم، با نگاه به آینده و با توجه به اینکه برخلاف حزبالله لبنان، حماس از پناهگاههای کوهستانی بیبهره است، بتن برای حماس نقش کوهستان را ایفا کرده است. بهجای آنکه عملیات نظامی بر بستر ویژگیهای جغرافیایی نامنظم و صعبالعبوری که بهصورت عمودی گسترش مییابد صورت گیرد[37]، این تونلها هستند که عمق راهبردی و نظامی را فراهم میکنند. همانطور که مجدلاوی[38] اشاره میکند، هر دو سیستم (موشکی و تونلی) که بهطور همزمان توسعه یافتهاند، با فداکاری عظیم، نه عاری از خطا، به دست آمدهاند و اکنون سنگر راهبردی و مرکز ثقل تصمیمگیری حاکمیتی برای ملت فلسطین بهشمار میروند (Majdalawi, 2021). این نوآوری به حماس این امکان را داد که فرایند اجتماعی-سیاسی تخریب فضایی محدودکننده[39] که اسرائیل برای مهار سیاسی مسئله فلسطین ایجاد کرده بود، آغاز کند. در ماه مه ۲۰۲۱، راکتهای حماس بهعنوان بخشی از انتفاضه وحدت[40] ظاهر شدند و انزوای راهبردی و سیاسی حماس را از سایر بخشهای مردم فلسطین شکستند. [41]
از درون همین پایگاهها، حماس در تاریخ ۷ اکتبر یک عملیات نظامی را آغاز کرد که به کشتهشدن بیش از ۱٬۱۰۰ اسرائیلی، شامل نظامیان و غیرنظامیان، انجامید. همزمان با دیگر گروههای شبهنظامی فلسطینی، این عملیات با عبور از مرزهای محاصره غزه[42] و نفوذ به مناطقی نزدیک به کرانه باختری، از طریق حملهای هوایی، زمینی و آبی صورت گرفت؛ حملهای که بر اساس شناسایی موقعیت و سپس هدفگیری سامانههای نظارتی الکترونیکی مرزی اسرائیل و برجکهای مسلسل خودکار و کنترلشونده از راه دور بود، سامانههایی که ارتش اسرائیل وظیفه گردآوری اطلاعات را به آنها سپرده بود. به نظر نمیرسد که حماس انتظار فروپاشی سریع خطوط دفاعی ارتش اسرائیل را داشته است.
این عملیات بر این پایه استوار بود که مردم را متقاعد کند صرفاً زندهماندن، چهبسا پیشدرآمدی برای فروپاشی باشد، نه تضمینی برای ماندن در سرزمین. مجدلاوی (2021) به نمونههایی مانند نهرالبارد، یرموک، و پراکندهشدن جوانان نوار غزه به کشورهای اسکاندیناوی اشاره میکند که نشان میدهد چگونه بقا میتواند مقدمهای بر پاکسازی (قومی)، نابودی زندگی اجتماعی، انباشت اولیه اراضی و اخراج یا حتی حذف کامل قیام مردمی باشد. پیامد آن، جنگی چندجبههای بوده است که دولت اسرائیل، تحت افراطیترین دولت راستگرای خود، آغاز کرد. جنگی که با تهاجم به نوار غزه با هدف بازپسگیری اسیران جنگی و گروگانهای غیرنظامی و نابودسازی حماس همراه شد.
ضد سرکوب و نسلکشی در نوار غزه
مبارزهٔ فلسطینیها از دیرباز یکی از برجستهترین نمونههای مبارزات بینالمللی به شمار میرود. همزمان با این روند بینالمللیشدن، پرسشهایی دربارهٔ رتوریک مورد استفاده برای چارچوببندی این مبارزه، مخاطبانی که باید مورد خطاب قرار گیرند و پایگاه اجتماعی تغییر[43] در درون جامعهٔ فلسطین مطرح میشود (Cohen & Doumani, 1981; PFLP, 1969). در جریان جنگ کنونی، از مفاهیم نسلکشی و نکبت دوم برای تبیین تحولات عملیات هدفگیری و بمبارانهایی که توسط ارتش اسرائیل انجام میشود و علاوه بر این، برای پاسخگویی اسرائیل در دادگاههای بینالمللی و در پیشگاه جامعه مدنی لیبرال غربی به کار رفته است. اگرچه این مفاهیم برای روشن ساختن جنگ مواضع[44] در درون جامعه مدنی جهانی و در حقوق بینالملل مفید هستند -در واقع، جنبش ملی فلسطین همواره از حقوق بینالملل بهره گرفته است، بهویژه در دوره پس از فروپاشی شوروی- اما این مفاهیم با این خطر همراهاند که جنگِ حرکتی[45] را پنهان کنند، جنگی که اسرائیل را برانگیخت تا گزینه پنهان پاکسازی قومی و نسلکشی را برای حل مسئله فلسطین فعال کند.
کمرنگ شدن توجه به جنگ حرکتی از دو منبع ناشی میشود. نخست، غیرقانونیسازی و در پی آن، مشروعیتزدایی کلی از خشونت مسلحانه ضدسیستمیک است، در مقابل مشروعیت دادن به خشونتهای ضدحکومتیِ مورد حمایت آمریکا؛ مانند آنچه در مورد اپوزیسیون سوریه توسط مطالعات خاورمیانه آمریکایی پذیرفته شده است (inter alia, Pearlman, 2017). دوم، روند گستردهتر سیاستزدایی از مسئله فلسطین است، که آن را به مجموعهای از حقوقِ بیسرزمین[46] تبدیل کرده و این حقوق را از جنبش ملی، بهعنوان عامل تحقق و دفاع از آنها، جدا ساخته است (Qato & Rabie, 2013).
با درنظرگرفتن جنبش ملی فلسطین بهعنوان نقطهٔ عطف، منطق حرکت اسرائیل بهسوی نابودی نیز مورد بررسی قرار میگیرد. از لنز سرکوب برای پویایی مقاومت و ویرانسازی با فناوری پیشرفته و همچنین حرکت از سرکوب به سمت نسلکشی استفاده میشود. ممکن است تعبیر نکبت دوم در نهایت تعبیر دقیقی باشد؛ چراکه ابعاد فعلی کشتار در تاریخ فلسطین بیسابقه است: در عرض دو ماه، حدود ۳ تا ۴ درصد جمعیت کشته یا زخمی شدهاند و تا ماه ششم این رقم به ۵ تا ۶ درصد رسیده است. اما تفاوتهای کیفی مهمی بین سالهای ۱۹۴۸_۱۹۴۹ و ۲۰۲۳_۲۰۲۴ وجود دارد: کاهش شکاف تکنولوژیکی میان شبهنظامیان عرب و اسرائیل، حضور یک دولت نیمهصنعتی، یعنی ایران، که از مقاومت فلسطین پشتیبانی میکند (و پشت سر ایران، ابرقدرت صنعتی همچون چین)، ظرفیت شبهنظامیان از نظر آموزش و سازماندهی نظامی، توان بازدارندگی آشکار[47] نیروهای عربی و ایرانی و همچنین توانایی این نیروها برای تحمیل شرایط خود به آمریکا و اسرائیل.
در واقع، صحنهٔ نظامی و سطح سازماندهی امروز هیچ شباهتی به سالهای ۱۹۴۸_۱۹۴۹ یا ۱۹۶۷ ندارد. نیروهای عربی و ایرانی در حال مقابله با اسرائیل، از تجربهٔ ۱۹۶۷ درس گرفتهاند: نیروهای نظامی متمرکز، محدود به عملیات زمینی، کند و بیشازحد صلب، توان رویارویی با ارتشهای اسرائیل یا ناتو را ندارند، تا حدی به این دلیل که ساختار نظامی اسرائیل و ناتو دقیقاً برای مقابله با چنین نیروهایی طراحی شده است. افزون بر این، آنها از تحولات در حوزهٔ سرکوب پیشرفته با فناوری بالا نیز درس گرفتهاند و بهتدریج در حال حذف مناطق حائل نظامی-تکنولوژیکی[48] میان اسرائیل و کشورهای عربی مجاور هستند. افزون بر این، در سطوح نظامی-سازمانی و راهبردی، نیروهای ایرانی و عربی آنچه را که عمار محسن[49] «درس واقعی ویتنام»[50] مینامد، آموختهاند: این که تمام ساختار اجتماعی خود را برای دستیابی به یک هدف ملی مشترک[51] متحد کنند، صرفنظر از هزینههایی که ممکن است داشته باشد (Mohsen, 2023).
از آنجا که ساختار اجتماعی در جنگهای آسیایی و در سرکوب شورشهایی که این جنگها بهدنبال داشتند، نقش بسیار مرکزی پیدا کرد، میتوانیم از این تجربیات در زمینه ماهیت جنگ در نوار غزه، کرانۀ باختری و بهطورکلی در منطقه، درک بهتری داشته باشیم. با توجه به اینکه بسیج ملی در جنگهای چریکی و سرکوب طراحیشده برای نابودی آن، نقش حیاتی دارد، حمایت مردمی بهعنوان عامل اصلی و کلیدی مطرح است. مردم میتوانند از مقاومت محافظت کنند، به آن کمک رسانند و از همه مهمتر، از افشای اطلاعات مربوط به مکانهای مقاومت خودداری کنند. افزون بر این، جنبشهای مقاومت از دل مردم برمیخیزند: جنگ باید مشروعیت مردمی داشته باشد، در غیر این صورت مردم تسلیم خواهند شد و نیروهای مسلح را تنها خواهند گذاشت. این حمایت مردمی همچنین نقش اساسی در تضعیف شبکههای جاسوسی و خبرچینی دارد، که در دهههای گذشته ابزارهای مؤثر اسرائیل در تلاشهایش برای مهار و خشونت استعماری بوده است. در جنگ کنونی، بلوکهای بتنی متراکم شهری -چه قبل از حملات اسرائیلی که زیرساختهای ساختهشده را ویران کردند و چه بعد از آن- مکملی روزمین برای شبکههای تونل بتنی زیرزمینی بودند. پس از بمباران، ترکها و شکستگیهای این بلوکها آنها را حتی برای مقاومت نامتقارن فلسطینیها مناسبتر کرده است. در طول دو ماه جنگ، اسرائیل هیچ دستاورد نظامی قابلتوجهی نداشت و به هیچکدام از اهداف جنگیاش نرسید. علاوه بر این، شبکههای فرماندهی و کنترل حماس کاملاً دستنخورده باقی ماندند، بهطوری که چریکهای فلسطینی قادر به انجام کمینهای پیچیده در چندین جبهه از نوار غزه بودند، از جمله در مناطقی که ارتش اسرائیل ظاهراً در حال انجام عملیات پاکسازی بود و طبق بیانیههای حماس -که ارتش اسرائیل حتی آنها را بهطور عمومی رد نکرده است- بیش از ۴۰۰ قطعه از تجهیزات نظامی اسرائیل را نابود کردند.
همانطور که احمد (1971, p. 14) مینویسد، در یک «جنگ فرسایشی، نمیتوان به پیروزی قاطع بر یک دشمن خارجی قدرتمند دست یافت» در عوض، «در بهترین حالت، امید میرود که خسارات سنگینی وارد کرد، آن را فرسوده ساخت و از طریق فشار بینالمللی، وادار به مذاکره کرد، نه بر سر وضعیت موجود بلکه برای عقبنشینی.» از سوی نیروهای استعماری، تمام عملیاتهای سرکوب، از جمله در عرصه سیاسی اسرائیل، دارای «موضعی منفی» نسبت به جنگ ضداستعماری، «نگرشهای مدیریتی» به جمعیت، سیاستها و نمادهای سیاسی[52] آنها، و رویکرد تکنوکراتیک[53]-نظامی به سرکوب آنها، شامل عملیاتهای گسترده هوایی و زمینی، اعزام گسترده نیروها، فرسایش، محاصره، «عملیات پاکسازی»[54]، همراه با آوارگی گسترده جمعیت و ایجاد مناطق شلیک آزاد[55]، از جمله ابزارهای این رویکرد هستند. راهبرد نظامی اسرائیل که با ایجاد کمربندهای آتش سنگین[56] بر شهرهای فلسطینی آغاز شد، بهتدریج به سیاست وادار ساختن بخش عمدهای از جمعیت فلسطینی به کوچ به سمت جنوب تغییر یافت، تا شمال را به یک منطقه حائل احتمالی تبدیل کند.
زمانی که عملیات ارتش اسرائیل در تخلیه هستههای متراکم شهری مانند الشجاعیه و جبالیا ناکام ماند، روشهای دیگری به کار گرفته شد. در جنوب، این به معنای اجرای همزمان دو سیاست بود: جابهجایی جمعیت به مناطق بهاصطلاح امن و تلاش برای محصور کردن جغرافیایی جمعیت غیرنظامی فلسطینی و تخلیه کامل شهرها با هدف تبدیل آنها به مناطق شلیک آزاد (روشی که ارتش اسرائیل به آن متوسل شد، زیرا جمعیت شهرهای غزه از ترک محل سکونت خود امتناع ورزیدند). در کنار این تاکتیکها، رویآوردن ارتش اسرائیل به بمبارانهای هرچه شدیدتر، مانند زمانی که آتشبس در پی نقض مفاد تبادل اسرا از سوی اسرائیل شکست، نشاندهنده چرخش خشونت ضدانقلابی بهسمت الگویی نسلکُشانه است، بهویژه در شرایطی که به دنبال اعتراض خانوادههای گروگانها، شکافهایی در جامعه اسرائیل شروع به شکلگیری کردهاند. یوآو گالانت و دیگران بهصراحت از وارد آوردن درد و رنج عظیم به جمعیت غیرنظامی فلسطین بهعنوان یک هدف جنگی عمدی، در کنار اجازه به گسترش بیماری و تحمیل گرسنگی فراگیر در نوار غزه بهعنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف نظامی سخن گفتهاند: «قساوت ... [و] رنج ... بهمثابه ابزاری ... برای مبارزه با کل سیستم متخاصم بهکار گرفته میشود، زیرا که دقیقاً فروپاشی مدنی آن است که پایان جنگ را نزدیکتر خواهد کرد» (Ofir, 2023).[57]
اگرچه تا پایان دسامبر ۲۰۲۳، بهرغم ویرانی «سیستم» در سطح عینی، در سطح ایدئولوژیک، که در چنین شرایطی تعیینکننده است، مگر درصورت نسلکشی کامل، «سیستم» به نفع عملیات مسلحانه تثبیت شد. ارتش اسرائیل این سرسختشدن مقاومت را نشانهای از شکست در راهبرد سرکوب و نسلکشی در دستیابی به نتایج سیاسی نمیداند؛ این دیدگاه ناشی از الگوهای تاریخی «نظریهپردازان و مجریان سرکوب است که قادر به درک یا مایل به پذیرش ... حتمیت پیوندهای سیاسی و اجتماعی نیستند» و آن را عمدتاً یک مشکل «فنی» میبیند که نیازمند «قساوت و سرکوب» است (Ahmad, 1971, p. 28). ازهمینرو، ارتش اسرائیل بر مجموعهای از راهحلهای فنی[58] در سطح خرد و کلان تأکید دارد از جمله پر کردن تونلها با آب دریا، تهدید به استفاده از بمبهای سنگرشکن، اصرار بر حذف رهبری مقاومت، و اعمال بازدارندگی در سطح میدانی با این فرض که میتوان ملیگرایی فلسطینی و مهد مردمی گستردهتر عربیِ آن را سرکوب کرد.
تا اوایل ژانویه، گروههای مسلح فلسطینی بهطور رسمی اعلام کرده بودند که بیش از ۹۰۰ دستگاه از تجهیزات زرهی اسرائیل را منهدم کرده و بیش از ۱۶۰۰ سرباز ارتش اسرائیل را کشتهاند. علاوه بر این، آنها همچنان ظرفیت انجام کمینهای پیچیده در سراسر فلسطین تاریخی را داشتند، از جمله استفاده از موشکهای ضدهوایی، سرنگونی هواپیماهای بدون سرنشین گرانقیمت و هدف قرار دادن تلآویو با شلیکهای هماهنگ موشکی. تا ماه ششم از عملیات نظامی، در حالی که خسارات زیادی به حماس و سایر گردانها وارد شده بود، نیروهای نظامی فلسطینی همچنان در حال انجام شلیکهای موشکی به جنوب فلسطین اشغالی بودند و در مناطق مختلف نوار غزه، که گفته میشد پاکسازی و تأمین شدهاند، با سربازان ارتش اسرائیل درگیر و در بسیاری از موارد پیروز میشدند.
تا مارس ۲۰۲۴، اسرائیل به مرحلهای از سرکوب وارد شد که حتی بیشازپیش رنگوبوی نسلکُشی به خود گرفت، این مرحله شامل هدف قرار دادن گسترده جمعیت غیرنظامی، نابودکردن باقیمانده زیرساختها و تحمیل قحطی بود تا حماس را وادار به پذیرش شرایطی تحقیرآمیز کند -بهعبارتی برای تحقق خواستههایی در میز مذاکره که تحقق آنها از مسیر نظامی ممکن نشده بود. این سیاست شامل هدفگیری نظاممند پزشکان، فروپاشی کامل نظام بهداشت و درمان و ترور مقامهای غیرنظامی مسئول امدادرسانی و توزیع کمکها بود، تا با از بین بردن بستر اجتماعیِ فعالیتهای چریکی، سطح گرسنگی عمومی را نیز افزایش دهد. تا آوریل، نیروهای اسرائیلی تا حد زیادی از نوار غزه عقبنشینی کرده بودند و آنهایی که باقی مانده بودند، با کمینهایی ویرانگر مواجه شدند.
پینوشتها:
[1]. counter-insurgency
[2]. منظور از فلسطینیان متمایزنشده این است که در برخی گفتمانها یا اشکال همبستگی (بهویژه در رسانهها، فضای مجازی، یا برخی جنبشهای همبستگی بینالمللی)، همه فلسطینیها بهعنوان یک کل یکپارچه و همجنس دیده میشوند، بدون در نظر گرفتن تفاوتهای مهم.
[3]. its own history of theorizing
[4]. national oppression
[5]. بورژوازی فلسطینی ه طبقهای از افراد در جامعه فلسطینی اشاره دارد که از نظر اقتصادی و سیاسی به ساختارهای سرمایهداری وابسته هستند و به نوعی نقش مهمی در حفظ وضعیت موجود دارند.
[6]. Rejectionist در اینجا این اصطلاح به احزاب یا گروههایی اشاره دارد که توافقات اسلو و چارچوب آن را رد کردهاند.
[7]. اشاره به اینکه گروههایی مانند تشکیلات خودگردان عملاً مانند پیمانکارانی در خدمت اسرائیل عمل میکنند که اقدامات استعماری به آنها واسپاری شده است.
[8]. NGO
[9]. UNRWA
[10]. PLO
[11]. lowest rungs of the economic ladder پایینترین پلههای نردبان اقتصادی، یعنی مشاغل سخت، کمدرآمد و فاقد امنیت
[12]. fungible labor: نیروی کاری که میتوان بهراحتی جایگزینش کرد
[13]. closure policies: اشاره به سیاستهای بستن مرزها، محدودسازی رفتوآمد و دسترسی اقتصادی
[14]. neoliberal and subcolonial collaborator
[15]. اشاره به سرمایهداران فلسطینیای که خارج از سرزمینهای اشغالی زندگی میکنند (بهویژه کسانی که بهدلایل سیاسی یا جنگی از وطن رانده شدهاند یا تبعید شدهاند)
[16]. associated pools of capital
[17]. Ta’if Model : مدل طائف به توافقی اشاره دارد که در سال ۱۹۸۹ در شهر طائف، عربستان سعودی، میان گروههای مختلف لبنان پس از پایان جنگ داخلی به امضا رسید. این توافق، که به توافق طائف معروف است، بهمنظور پایان دادن به جنگ داخلی لبنان و ایجاد ثبات سیاسی و اجتماعی در این کشور بهکار گرفته شد. در این راستا، مدل طائف اشاره به تسریع در فرقهگرایی و تضعیف دولتسازی بهعنوان ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی دارد.
[18]. sectarianism
[19]. de-statization
[20]. independent civil society
[21]. کمکهای بینالمللی، با ظاهر فریبندهشان، باعث شدند مردم و رهبران فلسطینی تا حدی از مسیر مقاومت و مطالبات سیاسی فاصله بگیرند، چون به نوعی به این حمایتها وابسته شدند و آرام گرفتند.
[22]. containment from without strategy
[23]. Formaldehyde: مایعی که از آن برای برای نگهداری نمونه های پزشکی استفاده می شود. در اینجا منظور این است که این عقبنشینی نه برای پایان اشغال، بلکه با هدف نگهداشتن آن در یک وضعیت محبوس و تحت کنترل طراحی شده است.
[24]. “Dayton” security apparatus
[25]. collaborationist
[26]. bare-life: اشاره به وضعیتی که در آن زندگی انسانها، بهعنوان چیزی بیارزش و فاقد هرگونه حمایت و حفاظت، شدیداً در معرض آسیب قرار دارد. این مفهوم که توسط فیلسوف ایتالیایی، آگامبن، مطرح شد، بر اساس تمایز ارسطویی میان دو نوع زندگی شکل گرفته است: 1.بیوس (Bios): زندگی سیاسی و اجتماعی انسان - زندگی با معنا و حقوق و 2.زوئه (Zoe): زندگی بیولوژیک خالص - صرف بقای زیستی. لذا زندگی برهنه وضعیتی است که انسان از بُعد سیاسی زندگیاش محروم و به صرف موجودی زیستی، فاقد هرگونه حقوق سیاسی و شهروندی، تقلیل مییابد.
[27]. Dov Weisglass یکی از مشاوران ارشد آریل شارون، نخستوزیر پیشین اسرائیل.
[28]. humanitarian counter-insurgency به نوعی برنامه یا سیاست اشاره دارد که در ظاهر با شعار کمکهای انسانی انجام میشود، اما در واقع هدف آن تضعیف و آسیب رساندن به جمعیت هدف است.
[29]. titrate: تیتراسیون یا عیارگیری به فرایندی گفته میشود که طی آن مادهای را بهتدریج و با دقت به یک محلول دیگر اضافه میکنند تا به یک نقطه تعادل یا واکنش مشخص برسند. در اینجا از این اصطلاح برای توصیف نحوه کنترل زندگی مردم در غزه استفاده شده است. بهعبارتی، میتوان اجزای اساسی زندگی (مثل برق، آب، غذا، دارو، مجوز خروج بیماران و ...) را بهصورت قطرهچکانی و حسابشده وارد کرد یا مانع آن شد.
[30]. Wikileaks سازمانی غیرانتفاعی و بینالمللی است که به ارسال و افشای اسناد از سوی منابع ناشناس میپردازد.
[31]. JCPOA
[32]. collaborator-level
[33]. primitive accumulation اشاره دارد به مفهوم مارکسیستی انباشت اولیه سرمایه (یا انباشت بدوی)، که فرایندی است در آغاز سرمایهداری که طی آن داراییها و منابع تولیدی بهصورت خشونتآمیز یا از طریق سلب مالکیت از مردم بومی در اختیار گروه کوچکی قرار میگیرد.
[34]. guerrilla people’s war
[35]. Asian national liberation struggle
[36]. low tech communications
[37]. معمولاً در جنگهای چریکی و نظامی، عملیاتها در مناطقی انجام میشود که سطح زمین ناهموار و سخت است، مانند کوهها یا زمینهای صعبالعبور که بهطور عمودی (یعنی به سمت بالا) گسترش مییابند.
[38]. Majdalawi جمیل محمد اسماعیل المجدلاوی یکی از رهبران برجسته جبهه مردمی آزادی فلسطین و عضو شورای قانونگذاری فلسطین از سال ۲۰۰۶ میباشد. همچنین، رئیس دفتر سیاسی این جبهه در غزه و عضو شورای مرکزی سازمان آزادیبخش فلسطین است. جمیل مجدلاوی در زمینههای سیاسی و اجتماعی فلسطین فعالیتهای گستردهای داشته و در مذاکرات و تحولات سیاسی منطقه نقشآفرینی کرده است.
[39]. preservative به وضعیتی اشاره دارد که اسرائیل عمداً برای منزوی نگه داشتن مسئله فلسطین و بهویژه حماس در صحنهی سیاسی ایجاد کرده بود
[40]. Unity Intifada به یک حرکت یا شورش گسترده میان گروههای فلسطینی اشاره دارد که برای یکپارچگی و اتحاد علیه اسرائیل بهطور مشترک مبارزه میکنند
[41]. حماس تا پیش از آن، از نظر سیاسی و نظامی در موقعیتی منزوی و جداافتاده نسبت به دیگر گروهها یا بخشهای ملت فلسطین قرار داشت؛ اما با پرتاب راکتها در مه ۲۰۲۱ ابن جدایی شکسته شد و حماس توانست دوباره با مردم فلسطین پیوند بخورد.
[42]. Gaza envelope
[43]. گروههایی از مردم یا اقشار مشخصی در یک جامعه که پتانسیل یا قدرت ایجاد تغییر اجتماعی یا سیاسی را دارند.
[44]. War of position به راهبردهای بلندمدت، تدریجی و نهادی برای تغییر در ساختارهای قدرت اشاره دارد (مثل استفاده از حقوق بینالملل یا نهادهای مدنی).
[45]. War of movement جنگ حرکتی به اقدامات سریع، انقلابی یا تهاجمی اشاره دارد که در پی دگرگونی ناگهانی وضعیت موجود هستند (مثلاً عملیات نظامی، شورش یا پاکسازی سریع).
[46]. de-territorialized rights بهجای آنکه مسئله فلسطین بهعنوان یک مبارزه برای بازپسگیری سرزمین، استقلال ملی، و پایان اشغال دیده شود، آن را فقط به یکسری حقوق انسانیِ فردی مثل حق آموزش، بهداشت، یا رفتوآمد تقلیل دادهاند بدون توجه به اینکه این حقوق باید در چارچوب یک سرزمین آزاد و یک ملت مستقل محقق شوند.
[47]. manifest deterrent capacity بازدارندگی یعنی واداشتن دشمن به عقبنشینی، بدون شلیک گلوله، فقط از طریق ترس از تلافی
[48]. technological-military buffer zones
به مناطقی اشاره دارد که بهطور عمدی برای کاهش تنشها یا جلوگیری از درگیریهای مستقیم میان دو طرف (در اینجا اسرائیل و کشورهای عربی) ایجاد شدهاند. این مناطق معمولاً بهطور غیرمستقیم با استفاده از فناوریهای پیشرفته یا سیستمهای نظامی مختلف کنترل میشوند.
[49]. Ammar Mohsen یک تحلیلگر سیاسی و نویسنده لبنانی است که در حوزههای راهبرد نظامی، سیاست منطقهای و تحولات خاورمیانه فعالیت میکند.
[50]. the true lesson of Vietnam
[51]. common national goal
[52]. political avatars
[53]. Technocratic به سیستمی اشاره دارد که در آن تصمیمگیریها و ادارهی امور (بهویژه در حوزههایی مانند سیاست، اقتصاد یا نظامیگری) بیشتر بر اساس تخصص فنی، دادهها و کارایی استوار است تا بر پایهی اصول سیاسی، ایدئولوژیک یا مردمی.
[54]. mop-up operations
[55]. free-fire zones
[56]. massive fire belts منظور از آن مناطق وسیعی است که ارتش با حجم بالایی از گلولهباران، حملات توپخانهای، یا بمباران هوایی بهصورت پیوسته و متمرکز مورد حمله قرار میدهد.
[57]. Ofir, 2023
[58]. bestiary of technical solutions: استعارهای است برای مجموعهای متنوع و گاه افراطی از راهحلهای فنی و نظامی.