سجاد مقید
بر خلاف شناسایی که انسان را در آرامشی کارپذیر و انفعالی نگاه میدارد، آرزو او را ناآرام میکند و به کار برمیانگیزد. کار که زاییدهٔ آرزوست هدفش برآوردن آرزوست ولی نمیتواند آرزو را برآورد مگر از راه نفی و نابود کردن و دستکم دگرگون کردن چیزی که موضوع آرزوست.
هگل، خدایگان و بنده
این روزها در میانهٔ جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل، مخصوصاً پس از تجربهٔ آتشبس متزلزل هشتماههٔ پس از مرحلهٔ نخست جنگ، هر عقل سلیمی مخالفت خود با آتشبسی مشابه را اعلام میکند. پذیرش آتشبس در میانهٔ جنگی وجودی که در آن دشمن به چیزی کمتر از نابودی یا استحالهٔ کلی طرف مقابل راضی نمیشود، تفاوت زیادی با تسلیم ندارد. اما برای مخالفت با تسلیم/آتشبس تصور نقطهٔ مقابل آن نیز لازم است: تصور تصویر پیروزی. در انتزاعیترین سطح، پیروزی یک ملت-دولت در یک جنگ وجودی، به معنی حفظ وجود و تحقق ارادهٔ ایشان است. اما این تعبیر انتزاعی، کوتاه و کلی، شناخت محصلّی از معنای انضمامی پیروزی به دست نمیدهد. هر جریان سیاسی میتواند از جانب خود، این مفهوم انتزاعی را تعبیر کرده و به جای ارادهٔ ملت جا بزند. پس باید معنی انضمامی پیروزی و تحقق ارادهٔ ملت-دولت ایران را با ارجاع به امری تا حد ممکن غیرذهنی و کمتر-تفسیرپذیر مشخص کنیم. به خصوص در موقعیت کنونی که پس از های و هوی رسانهای حول پذیرش رسمی شروط دهگانهٔ ایران توسط رییس جمهور ایالات متحده و برقراری آتشبس موقتی بسیار متزلزلتر از آتشبس پیشین، جنگ از وضعیت نظامی به وضعیت دیپلماتیک منتقل شده و روند ۲ هفتهای مذاکرات صلح آغاز شده است، این امر ضرورت بیشتری دارد.
معمولاً این رویکرد واقعگرایی سیاسی[1] است که ادعای شناخت و تحلیل انضمامی و غیرذهنی وقایع را دارد. به همین دلیل اینجا لازم است نسبت خود را با این رویکرد و نقطهٔ مقابل آن یعنی آرمانگرایی[2] مشخص کنیم. در حقیقت واقعگرایی سیاسی با تقلیل سیاست به رقابت قدرتها برای بقا و امنیت، خود تبدیل به حجابی ضخیم در مقابل واقعیت میشود. واقعگرایی، به دنبال شناختن جهان است؛ جهانی که هر لحظه در حال تغییر است و از شناخته شدن بدین شیوهٔ ایستا میگریزد! اما راه رفع کاستیهای آن، خزیدن در آغوش آرمانگرایی انتزاعی و بریده از واقعیت نیست. واقعگرایی سیاسی در مواجهه با جهان، تنها به شناسایی آن میپردازد و در مقام انسانشناسی، تنها به بُعد میلورز و آرزوگر او توجه دارد. آرمانگرایی سیاسی برعکس، در مواجهه با جهان، تنها به میلورزی و آرزوگری برای آن میپردازد و در مقام انسانشناسی، تنها به بعد شناسندهٔ[3] او توجه دارد. تضاد این دو چارچوب نظری را تنها به روشی دیالکتیکی میتوان رفع کرد.
در جهان اجتماعی و واقعی انسانها، شناسایی و آرزوگری دو فعل مستقل از هم نیستند. برعکس، دو فعل متضادی هستند که هر یک برای دیگری ضروریست: شناختن جهان برای تغییر جهان و تبدیل کردن آن به چیزی متفاوت از آنچه در این لحظه است. در حقیقت، واقعیت چیزی نیست که دیده میشود/میتواند دیده شود. واقعیت چیزیست که آنچه دیده میشود/میتواند دیده شود، در حال تبدیل شدن به آن است. واقعیت چیزیست که توسط همهٔ وقایع پیشین -از جمله، ارادهٔ گذشتگان- ساخته شده و همواره -به میانجی ارادهها و کنشهای مردمان امروز- در حال تبدیل شدن به چیزی دیگر است. اما نه لزوماً همان چیزی که کنشگران میل کردهاند. اینجاست که شرط آگاهی به میان میآید.
انسان هم محصول تاریخ و واقعیتهای اجتماعی تاریخمند است و هم آن را بر اساس قواعدی شناختنی، هر لحظه از نو میسازد[4]. ابزاری که در قالب این سنت برای شناسایی و تغییر واقعیتهای اجتماعی تاریخمند به کار میآید، «نقد اقتصاد سیاسی» است: شناسایی شیوهی تقسیم کار و بهرهکشی از کار و منابع به عنوان شالودهٔ زندگی جوامع انسانی، و همزمان اراده به زدودن بیعدالتی از آن. نتیجهٔ این رویکرد نظری در تحلیل سیاست بینالملل آن است که اگر ساختارهای تقسیم کار تغییر کنند، رفتار سیاسی نیز تغییر میکند. بر اساس این چارچوب جنگها اغلب نتیجهٔ تضادهای مادی و عینی در تقسیم کار میان ملت-دولتها -از جمله تضاد میان کار و سرمایه، تضاد میان سرمایهٔ کوچک و سرمایهٔ بزرگ، تضاد میان مرکز و پیرامون- هستند. رقابت میان دولتها بازتاب رقابت میان نظامهای تقسیمکار و توزیع منافع ناشی از کار اضافی[5] است. بنابراین جنگ نه به دلیل «طبیعت انسان» بلکه به دلیل ساختارهای تاریخی و شیوهٔ تقسیم کار و توزیعِ عواید کار اضافی[6] رخ میدهد.
بر این اساس، شناسایی و آرزو لازم و ملزوم هماند. هر نظریهای که تنها یکی از آنها را در واحد تحلیل خود -انسان یا دولت- تصدیق میکند، یا تنها داعیهٔ یکی از آنها را دارد، نظریهای ناقص و سطحی است.
صورتبندی جنگ حاضر
با توصیفات مذکور، روش تحلیل نویسنده در این جستار سلباً و ایجاباً کم و بیش روشن شد. حال با این روش تحلیل، پیش از این که سراغ معنای پیروزی در جنگ برویم، ابتدا باید ماهیت خود جنگ را شناخت. بر خلاف تصور رئالپولیتیک، جنگ یک پدیدهٔ واحد همهزمانی و همهمکانی نیست که علت آن در نهایت به علت یکسان رقابت دولتها برای بقا تقلیل یابد. با الهام گرفتن از دوگانهٔ ارباب و بردهٔ هگل، دست کم از دو نوع جنگ بین ملت-دولتها میتوان سخن گفت. جنگ ارباب با ارباب و جنگ برده با ارباب[7]. در جهان اجتماعی حاضر، نوع اول را در ادبیات روابط بینالملل به عنوان جنگ امپریالیستی و نوع دوم را به عنوان جنگ رهاییبخش میشناسند. جنگ جهانی اول که در آن قدرتهای سرمایهداری پیشرفته برای بازتقسیم جهان با یکدیگر میجنگیدند، نمونهای کامل از جنگ امپریالیستی بود. پیروزی هر کدام از قدرتهای استعمارگر در چنین جنگی عبارت است از افزایش سهم آن در تقسیم جهان، تقویت سرمایهٔ ملی آن کشور یا تغییر توازن قدرت میان قدرتهای سرمایهداری. جنگهای مقابله با اشغال یا استقلالخواه، از جمله نبرد طولانیمدت فلسطینیان برای آزادی، جنگ آزادسازی جنوب لبنان، جنگ استقلال الجزایر و جنگ ویتنام از جمله جنگهای رهاییبخش هستند. جنگ رهاییبخش جنگیست برای رهایی یک ملت-دولت از رابطهٔ بردگی با قطبهای امپریالیسم، کسب استقلال سیاسی و انسداد مسیر بهرهکشی از آن؛ فارغ از این که داخل خود این ملت-دولت، شیوهٔ تولید و توزیع ارزش اضافی[8] به چه نحوی باشد. به همین دلیل ائتلافی از طبقات مختلف (کارگران، دهقانان و سرمایهداری ملی) ممکن است در این مبارزه شرکت یا از آن حمایت کنند. بزرگترین متضرر و احتمالاً بزرگترین دشمن داخلی این جنگ هم سرمایهداری وابسته است که به عنوان واسطهٔ بهرهکشی از کشور پیرامونی و انباشت در کشور مرکز، منافع سرشاری در وابستگی اقتصادی و سیاسی کشور خود دارد. جنگ کنونی میان ایران، و آمریکا و اسرائیل نیز از همین سنخ است.
ما ایرانیان، نخستین بار در اوایل سلسلهٔ صفوی در سال ۸۸۶ شمسی/۱۵۰۷ میلادی با نیروهای استعمارگر مواجه شدیم. وقتی که پرتغالیها با اشغال جزیرهٔ هرمز و چند جزیرهٔ ایرانی دیگر خلیج فارس، کنترل بازرگانی در خلیج فارس را در دست گرفتند. این واقعه مصادف بود با آغاز استعمار قارهٔ آمریکا توسط پرتغال و اسپانیا. اشغال این جزایر بیش از یک سده طول کشید تا نهایتا ایرانیان در دوران شاه عباس اول صفوی با کمک گرفتن از نیروی دریایی انگلستان، جزایر ایرانی خلیج فارس را در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۰۰۱ شمسی/۱۶۲۲ میلادی آزاد کرده و کنترل خود را بر بازرگانی در خلیج فارس اعمال کردند. پس از آن نیز بخشهایی از خاک کشورمان چند بار توسط استعمارگران اشغال و قراردادهایی استعماری به آن تحمیل شد؛ اما هیچگاه ایران تبدیل به مستعمرهای تمامعیار شبیه هند، استرالیا، یا کشورهای قارهی آفریقا و آمریکا نشد. یک تفاوت اساسی ما با چنین کشورهایی آن بود که در عین وابستگی شدید اقتصادی و قرار گرفتن تحت مناسبات بهرهکشانه توسط استعمارگران، سطح قابل قبولی از استقلال سیاسی در کشور وجود داشت -غیر از دوران پهلوی. این استقلال سیاسی نسبی، مانع از آن شد که ما پس از تشکیل ملت-دولت ایران، تجربهٔ کامل بردگی و استعمار را چشیده و تضاد ارباب و برده به اوج خود برسد.
«ما» نزدیک به ۴ سده در وضعیت «نه مستقل، نه برده» با کشورهای استعمارگر قرار داشتیم. حتی در دوران قاجار، با وجود شکستهای پیاپی از امپریالیسم انگلستان و روسیهٔ تزاری و از دست دادن بخشهای قابل توجهی از خاک کشور، و تحمیل قراردادهای اقتصادی فاجعهبار به ایران، هنوز استقلال سیاسی کشور و کنترل دولت مرکزی بر سرزمینهای باقیمانده برقرار بود. از اواخر دورهٔ قاجاریه و به خصوص پس از کشف نفت، «ما» به یک مستعمرهٔ تمامعیار شبیهتر شدیم. ایجاد قحطی بزرگ در دوران جنگ جهانی اول توسط انگلستان، نصب سلسلهٔ پهلوی توسط انگلستان، اشغال کشور در شهریور ۱۳۲۰ و نصب محمدرضا شاه به جای پدرش، و تأمین تقریباً رایگان بخش بزرگی از سوخت نیروی دریایی امپراتوری بریتانیا در جنگ جهانی دوم توسط پالایشگاه آبادان و نفت ایران، وضعیت جدیدی به وجود آورده بود که با پیش از آن تفاوت داشت. پاسخ ملت ایران به پیشرویهای امپریالیسم در کشور، ملیسازی صنعت نفت در اسفند ۱۳۲۹ بود: نخستین شورش آگاهانه و منسجم ملتِ به بردگیکشیدهشدهٔ ایران در برابر ارباب امپریالیست انگلیسی. اما این شورش خیلی زود با همکاری امپریالیسم آمریکا، شاه و سرمایهداران وابسته، از طریق کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ سرکوب شد. بیشک این سرکوب منجر به سرخوردگی شدیدی در میان ملت ایران شد. خشم خفتهٔ ناشی از این سرخوردگی ادامه یافت تا ۲۵ سال بعد در قالب انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، ملت ایران توانست این بار شورشی موفق علیه ارباب امپریالیست صورت داده و استقلال خود را باز یابد.
انقلاب ۱۳۵۷ بلافاصله استقلال سیاسی را برای کشور به ارمغان آورد. سرمایهداری وابسته نیز به خوبی سرکوب شده و داراییهایشان مصادره شد. اما ناکامی در تحول ساختاری نظام اقتصادی کشور -که به عنوان یک سرمایهداری پیرامونی قوام یافته بود- مانع از تحقق استقلال اقتصادی کامل شده و به تدریج سرمایهداری وابسته نیز در کشور احیا شد. جنگ تحمیلی عراق علیه ایران[9] نیز خسارتهای فراوانی به زیرساختهای کشور زد و گرایش دولت پس از جنگ به دریافت وام خارجی برای بازسازی آنها، عامل تسریعکنندهٔ بازگشت ایران به جایگاه خود به عنوان یک سرمایهداری پیرامونی شد. اما نیروی اولیهای که انقلاب و طرح استقلال سیاسی را پیش میبرد، تضاد و اصطکاک خود با سرمایهداری وابسته را کم و بیش حفظ کرد. در تمام سالهای پس از انقلاب که ملت ایران برای حفظ استقلال سیاسی خود در مقابل نیروهای امپریالیسم مقاومت میکرد، سرمایهداری وابسته از داخل در صدد استحالهٔ نظام و ارتجاع کامل به وضعیت بردگی ارباب امپریالیست بودند. آمریکا هم در تمام این مدت به این استحالهٔ داخلی امید داشت و دست به مداخلهٔ نظامی مستقیم نزد؛ تا این که تحولات سالهای اخیر، به خصوص جنگ رهاییبخش و حماسی فلسطینیان از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ به بعد و ارادهٔ آمریکا به بازگشت به دوران استعمار در پی تضعیف هژمونی پیشین خود، دو تضاد بالقوه و ناقص را بالفعل و کامل کرد: تضاد ارادهٔ استقلالخواهانهٔ ملت-دولت ایران در سطح سیاسی و ارادهٔ استعمارگری و کشورگشایی آمریکا و اسرائیل در خارج از یک سو، و تضاد طرح استقلال سیاسی و تقویت سرمایهداری تجاری وابسته در داخل از سوی دیگر.
تضاد نخست، جنگ را ناگزیر کرد و تضاد دوم، تعیین تکلیف نهایی نظام اقتصادی و ساختار طبقاتی کشور را. بعد از ۷ اکتبر، جنگ «ما» و اسرائیل تبدیل به یک ضرورت اجتنابناپذیر شد. ما تنها میتوانستیم آن را کمی به عقب بیاندازیم؛ اما نمیتوانستیم آن را برای همیشه تعویق کنیم. با خویشتنداریهای بیموردمان موفق هم شدیم که آن را یک سال و هشت ماه به تعویق اندازیم. اما نهایتاً عملیات نظامی مستقیم اسرائیل علیه خاک ایران در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ آغاز شد. وقتی این عملیات نظامی ۱۲ روز بعد متوقف شد، بدیهی بود که جنگ تمام نشده است؛ چرا که تضاد منجر به جنگ، رفع نشده بود.
این آتشبس در همان حال که فرصتی برای دشمن بود تا تجدید قوا کرده و برای عملیاتی سختتر آماده شود، فرصتی برای نیروهای مسلح ما و نیروی پیشبرندهٔ طرح استقلال سیاسی نیز بود تا از سویی آمادگی بیشتری برای مرحلهٔ دوم جنگ کسب کند و از سوی دیگر، در میدان دیپلماسی ارادهٔ خود را برای استقلال سیاسی نشان دهد. اما در همین زمان، سرمایهداری وابسته که تکلیف تضاد آن با طرح استقلال سیاسی روشن نشده بود، به کار استحالهٔ داخلی نظام ادامه داد. نتیجهٔ این اقدامات دو مصداق بارز داشت: نخست این که در دور دوم مذاکرات هستهای با ایالات متحده، در حالی که طرف مقابل با ژنرالهای خود پای میز مذاکره میآمد، طرف ایرانی با مسئولان اقتصادی و پیشنهادهای همکاری اقتصادی پای میز مذاکره میرفت. رسانههای سرمایهداری وابستهٔ مذکور مشتاقانه و باهیجان تصویر دنیایی را ترسیم میکردند که تمام موانع ناشی از طرح استقلال سیاسی از سر راهشان برداشته شده و آزادانه نقش واسطهگری بهرهکشی از ملت-دولت ایران و انباشت سرمایه در آمریکا را ایفا میکنند. دوم این که درست در اوج فشار اقتصادی تحمیل شده به کشور و جامعه که منطقاً مستلزم حداکثر مدیریت و حمایت دولتی است، دولت با حذف ارز ترجیحی و تخصیص رانت مضاعف به سرمایهداران تجاری وابسته، حمایت خود از جامعه را کاهش داد. نتیجهٔ این اقدام، شورشهای دیماه ۱۴۰۴ و از دست رفتن بیش از ۳۰۰۰ جان بود که به تصریح وزیر جنگ اسرائیل نقشی تعیینکننده در شروع سریعتر مرحلهٔ دوم جنگ داشت. کمتر از دو ماه بعد، مرحلهٔ دوم حملهٔ امپریالیستی آمریکا و اسرائیل و جنگ رهاییبخش ایران، با حملهٔ اسرائیل به بیت رهبری و به شهادت رساندن ایشان شروع شد.
ترسیم تصویر پیروزی
پس از این تلاش نظریهمند برای صورتبندی جامع جنگ حاضر میتوان تصویر پیروزی را ترسیم و تصور کرد. برای این که تصویر پیروزی در دایرهٔ ممکنات جای گیرد و شکل آرزوهای منقطع از واقعیت به خود نگیرد، لازم است ابتدا به چند نکته توجه شود:
- نفس بقای ملت-دولت ایران در قالب جمهوری اسلامی ایران و مقاومت در برابر تحمیل ارادهٔ امپریالیسم در قالب تغییر نظام یا استحالهٔ آن، خود نشانگر حفظ استقلال سیاسی و ثبات این استقلال حتی با وجود حملهٔ نظامی قدرتمندترین ارتش جهان است.
- همانطور که تا کنون دشمن در رسیدن به تمام اهداف از پیش اعلامشدهٔ خود ناکام مانده، با سوختن آخرین کارت بازی امپریالیسم -یعن حملهٔ نظامی- اهرمهای زیادی برای تحمیل ارادهٔ او به «ما» باقی نمانده و راهی جز به-رسمیت-شناختن ما و پذیرش حق برخورداری «ما» از فنآوری هستهای و فنآوریهای دفاعی هر طور که خود صلاح بدانیم، نخواهد داشت. به این منظور باید مقاومت و مبارزهٔ نظامی و دیپلماتیک تا لحظهای که دشمن وادار به به-رسمیت-شناختن ما شود، ادامه یابد.
- درست است که آمریکا و اسرائیل دو موجودیت مستقل از هم نیستند و رژیم صهیونیستی چیزی بیش از کارگزار ایالات متحده برای استعمار غرب آسیا و شمال آفریقا نیست؛ اما این به معنای آن نیست که خواستههای آنها در جزئیات هیچ فرقی با یکدیگر ندارد. رژیم اسرائیل یک کارگزار پرهزینه و در عین حال انحصاری است. این رژیم سعی میکند هزینهٔ خواستههای خود را به کارفرمایش تحمیل کند. آمریکا دنبال حفظ و تثبیت هژمونی خود است. این میتواند مستلزم تجزیهٔ کشورهای بزرگ و قدرتمند منطقه باشد؛ اما تلازمی با تحقق آرمان اسرائیل بزرگ ندارد. هزینههای تحقق این رویا، هزینهایست که اسرائیل دوست دارد در ازای انجام مأموریت خود بر کارفرمایش تحمیل کند. اما معلوم نیست کارفرما بخواهد به هر قیمتی این هزینه را پرداخت کند.
- ما یک کشور ۹۰ میلیونی با مساحتی بیش از ۱.۶ میلیون کیلومتر مربعیم که از هزاران سال پیش در این منطقه زیستهایم و رابطهای ارگانیک با دیگر جوامع حاضر در منطقه داریم. این منطقه متعلق به ماست و ما متعلق به آنیم. حال آن که آمریکا هزاران کیلومتر از این جا دورتر بوده و جز رابطهای استثماری و انگلوار، رابطهٔ دیگری با ملتهای منطقه ندارد. اسرائیل نیز یک موجودیت جعلی مهاجم و وطنخوار[10] است که تعلقی به این منطقه نداشته و منطقه هم تعلقی به او ندارد. کمتر از هشت میلیون مهاجر که اغلب آنها از اروپا و روسیه به اینجا آمدهاند و در مساحتی کمی بیشتر از ۲۰ هزار کیلومتر مربع زندگی میکنند. طرفی که ریشههای قویتری در منطقه دارد، ماییم و علف هرز مهاجمی که ریشههایی سست دارد، دشمن ماست.
حال باید دید در میان امکانهای موجود، پیروزی چه تصویری میتواند داشته باشد. همانطور که جنگ، یک پدیدهٔ همسان در همه جا و همه زمان نیست، پیروزی هم چنین است. پیروزی در جنگ رمضان که از جنس جنگ رهاییبخش است در انتزاعیترین سطح، به معنای زوال سلطهٔ استعماری آمریکا در منطقه و پایان فشار او بر ایران، حفظ و تثبیت استقلال سیاسی کشور و فراهم شدن امکان توسعهٔ مستقل اقتصادی است. ترجمهٔ انضمامی حداقلی پیروزی در دایرهٔ ممکنها، عبارت است از:
- خروج کامل یا آغاز خروج کامل نیروهای نظامی ایالات متحده از منطقه و شکلگیری نظم سیاسی و امنیتی بومی جدید توسط ملتهای بومی منطقه. به نحوی که آمریکا در میانمدت دیگر نتواند از طریق نشان دادن چنگ و دندان، ارادهٔ خود را به ملت-دولتهای منطقه تحمیل کرده یا با دخالت در نظم منطقه، روابط میان آنها را دستکاری کند.
- اخذ و تحمیل ضمانتهای عملی قدرتمند در مقابل میل سیریناپذیر رژیم صهیونیستی در جهت کشورگشایی یا هرگونه تعرض به امنیت کشورهای منطقه، به خصوص غزه و لبنان. این ضمانتها میتواند شامل اهرمهای نظامی، اقتصادی -همچون ممانعت از عبور کشتیها از تنگهٔ هرمز و بابالمندب در صورت تجاوز اسرائیل به هر یک از متحدین ایران- و حقوقی -مانند تصویب قطعنامه در محکومیت تجاوزهای این رژیم در شورای امنیت سازمان ملل- باشد.
- تحمیل سه حق مسلم کشور به دشمن با استفاده از تمام ابزارهای خود، و حذف همیشگی چانه زدن بر سر این حقوق از گزینههای او: حق بهرهمندی از فنآوری هستهای، توسعهٔ ابزارهای دفاعی از جمله موشکهای دوربرد، و همکاری نظامی با متحدین خود در منطقه.
- خروج صهیونیستها از جنوب لبنان و آزادسازی تمامی مناطق اشغالشده در طول جنگ رمضان.
- پایان دادن به محاصرهٔ نظامی غزه، لبنان و یمن.
- دریافت غرامت تمام خسارات وارده به ایران و لبنان در طول جنگ رمضان یا وارد کردن خسارت متناسب به دشمن از طریق نظامی، خرابکاری یا استفاده از اهرمهایی نظیر کنترل تجارت انرژی در تنگهٔ هرمز.
این فقط مرحلهٔ نخست پیروزی است؛ زیرا استقلال سیاسی لزوماً به معنای پایان وابستگی اقتصادی نیست. این تنها یکی از دو تضاد یادشده را رفع میکند. تضاد داخلی میان طرح استقلال سیاسی و سرمایهداری وابسته نیز باید همزمان رفع شود. وگرنه پیروزی در جبههٔ خارجی و حفاظت از استقلال سیاسی، فاقد ثبات بوده و دستاورد مهمی برای «ما» نخواهد داشت. همانگونه که پس از آتشبس جنگ ۱۲ روزه، جنگ در امتداد گسلهای تضادهای داخلی تداوم یافته و حوادث خونین دیماه را رقم زد. بنابراین، بلافاصله پس از جنگ باید اقدامات تکمیلی دیگری صورت گیرد. بدین ترتیب تصویر حداکثری پیروزی عبارت است از:
- خروج کامل کشور از اقتصاد وابسته به دلار همزمان با ایجاد شکاف در دیوار پترودلار، به خصوص از طریق کنترل بر تنگهٔ هرمز و تجارت انرژی. اینگونه عملا تحریم دیگر معنای خود را از دست داده و اهرم فشار اقتصادی، از دسترس دشمن خارج میشود.
- بازیابی جایگاه و اقتدار دولت در اقتصاد و اعمال نظارت موثر و قدرتمند در جهت جلوگیری از خروج سرمایهٔ ناشی از انباشت کار اضافی از کشور از یک سو و هدایت موثر آن در جهت تولید -به جای تجارت- از سوی دیگر. در حقیقت، هرگونه ادعای استقلالی پیش از رسیدن به این نقطه، توهمی بیش نیست. تا وقتی منابع و ارزش اضافی ایرانی از کشور خارج شده و در کشورهای مرکز انباشت میشود، جایگاه واقعی ما بردگیست.
- شکستن روند عادیسازی روابط کشورهای منطقه با اسرائیل و در نتیجه انزوای حداکثری رژیم صهیونیستی. در عین حال که نمیتوان انتظار داشت کشورهای عربی در کوتاهمدت، روحیات خود در جنگ ۶ روزهٔ ۱۹۶۷ را بازیابند؛ اما با جایگزین کردن پیمانهای منطقهای بومی به جای پیمان ابراهیم، میتوان موانع بیشتری سر راه زیادهخواهی رژیم صهیونیستی ایجاد کرد. در صورت شیطنت کشورهایی مثل امارات، عربستان یا بحرین، این پیمانها باید به کشورهای منطقه تحمیل شود و از جمله اهرمهای ایران برای این کار، مدیریت عبور کشتیها از تنگهٔ هرمز است.
- سرمایهگذاری مشترک با متحدین منطقهای در زمینههای مختلف صنعتی، از جمله صنایع پاییندست نفت و معادن، و در نتیجه از هم پاشیدن نظام اقتصادی مبتنی بر صادرات مواد خام و واردات کالاهای صنعتی مصرفی؛ همزمان با خارج کردن سرمایهٔ کشورهای متروپل از منطقه و انباشت کار اضافی ملتهای منطقه در خود منطقه، به جای کشورهای متروپل.
- تشدید همکاری نظامی با متحدین ایران، به خصوص تقویت همکاری با یمن در جهت تثبیت اقتدار حاکمیت مرکزی، حفظ یکپارچگی و کاهش مخاطرات مداخلهٔ خارجی.
- همکاری فعالانه با دولت ملی عراق در جهت پایان دادن به حاکمیت فدرالرزرو بر نفت و اقتصاد عراق با استفاده از ابزارهای مختلف دیپلماتیک، حقوقی و اقتصادی. این امر بیش از هر چیز از آن رو ضرورت دارد که دستیابی به استقلال اقتصادی درست در همسایگی کشوری که توسط آمریکا مانند یک مستعمره اداره میشود، امکانپذیر نیست.
- مداخلهٔ فعالانه و ایجاد اختلال در تمامی ابتکارات امپریالیستی در منطقه، از جمله کریدور آیمک و زنگهزور، همزمان با رایزنیهای چندجانبهٔ منطقهای و فرامنطقهای در جهت ابتکارات بدیل. دادن نقش به چین در این ابتکارات میتواند توازن قوا را به خوبی علیه آمریکا تغییر دهد.
شرط تحقق تصویر حداکثری پیروزی، تحقق تصویر حداقلی آن و خروج ایران از جنگ به عنوان قدرت بزرگ منطقه و کشوریست که دیگر از طریق مداخلهٔ خارجی قابل فروپاشی یا استحاله نیست و کشورهای دیگر باید آن را پذیرفته و به آن احترام بگذارند. اما شرط به ثمر نشستن تصویر حداقلی پیروزی نیز عبارت است از تحقق تصویر حداکثری آن. بدون اخراج اقتصادی آمریکا از منطقه و انزوای اقتصادی اسرائیل در آن، نه خروج نظامی آمریکا نتیجهای خواهد داشت و نه اسرائیل منزوی خواهد شد. تحقق تصویر حداکثری پیروزی در میانمدت، حداقل به دو دلیل در دایرهٔ ممکنها جای میگیرد:
- اگر ایران از فاز نظامی این جنگ پیروز خارج شود، بر همگان و از جمله کشورهای جنوب خلیج فارس روشن خواهد شد که ایران قرار نیست جایی برود. آنها مجبور خواهند شد از این پس به شیوهٔ دیگری با ایران مواجه شوند. همانطور که وقتی کشورهای عربی در جنگ ۶ روزه از رژیم اشغالگر شکست خوردند، مجبور شدند شیوهٔ مواجههٔ خود با رژیم صهیونیستی را تغییر دهند. حال در این موازنه میان ایران و رژیم جعلی اسرائیل، به خصوص پس از خروج نظامی آمریکا، همانطور که پیشتر گفته شد، شرایط زمینهای به نفع ایران است و کافیست دولت ایران مولفههای قدرت خود را به گونهای سامان دهد تا نظم مشارکتی مورد نظر خود را به جای نظم اسرائیلی-آمریکایی به منطقه تحمیل کند.
- ما، تمامی کشورهای منطقه، در پیرامون نظام جهانی قرار داشته و رابطهای استعمارگرانه با دیگر نقاط جهان نداریم. ما ملت-دولتهایی استیم که رابطهای بیواسطه با طبیعت محل زندگی خود داریم و رابطهای واسطهمند و استعماری با دیگر نقاط جهان برقرار نکردهایم. این منطقه محل «زندگی» و «کار» ماست. پایان کار ما در اینجا، پایان ما در دنیاست؛ به همین دلیل جنگ حاضر برای ایران، یک جنگ وجودی است. اما این جنگ برای آمریکا مستقیماً همین معنی را ندارد. ایالات متحده با منابع و کار اضافی تمام کشورهای پیرامونی، رابطهای واسطهمند داشته و از منافع آنها بهره میبرد. پایان استعمار آمریکا در غرب آسیا و شمال آفریقا، مستقیماً به معنی پایان آمریکا نیست. بنابراین این جنگ برای آمریکا معنای مرگ و زندگی ندارد و بر خلاف «ما»، آمریکا میتواند برای جلوگیری از هزینهٔ بیشتر، از منافع «اینجا» صرفنظر کند. هرچند این گزاره در خصوص اسرائیل صادق نیست؛ اما او نیز بدون کارفرمای آمریکایی خود، قادر به پیشبرد یک جنگ وجودی با ایران نبوده و مجبور به عقبنشینی خواهد شد.
در پایان باید تکرار کرد واقعیت چیزی نیست که دیده میشود/میتواند دیده شود. واقعیت چیزیست که آنچه دیده میشود/میتواند دیده شود، در حال تبدیل شدن به آن است و در این فرگشت واقعیت، کسی پیروز خواهد شد که به آگاهی بیشتری دست یافته و ارادهٔ خود را برای تغییر جهان بهتر سامان داده باشد.
این کهن سامان نیرزد با دو جو/نقشبند آرزوی تازه شو
زندگی بر آرزو دارد اساس/خویش را از آرزوی خود شناس
هرکه تخم آرزو در دل نکشت/پایمال دیگران چون سنگ و خشت
تو خودی اندر بدن تعمیر کن/مشت خاک خویش را اکسیر کن
(علامه محمد اقبال لاهوری|پس چه باید کرد؟)
منابع:
[1] realpolitik
[2] Idealism
[3] subjective
[4] هر نفس نو میشود دنیا و ما/بیخبر از نو شدن اندر بقا (مولوی)
[5] کار اضافی، به معنای کار مورد نیاز برای تولید اضافی -شامل محصول فیزیکی یا خدمات- است که برای بقای فرد -درون یک ملت-دولت- یا ملت-دولت -درون نظام بینالمللی- ضرورت ندارد. در مقابل آن، کار لازم به معنی کار مورد نیاز برای تولید ملزومات ضروری برای بقای فرد -درون یک ملت-دولت- یا ملت-دولت -درون نظام بینالمللی- است. فرض کنید، فردی برای تولید ملزومات ضروری بقای خود به ۶ ساعت کار در روز نیاز دارد؛ اما برای دریافت همین ملزومات در قالب مزد، باید ۱۰ ساعت کار کند. کار او در ۴ ساعت اضافه، کار اضافی را تشکیل میدهد که در قالب نظام سرمایهداری به مالک ابزار تولید اختصاص مییابد. همین رابطه را میتوان به روابط ملت-دولتها هم تعمیم داد؛ جایی که کار اضافی یک ملت-دولت در قالب سازوکارهایی از جمله نرخ مبادلهٔ نابرابر یا مزایای نسبی ناشی از انباشت بدوی در کشورهای متروپل، استخراج شده و به قطبهای امپریالیسم انتقال مییابد.
[6] Surplus labour
[7] منطق جنگ ارباب با ارباب هم تبدیل ارباب مقابل به برده است؛ اما به دلیل وجود توازن قوا امکان تحقق این میل وجود ندارد و میل اربابها به تغییر سهم از جهان، تعداد بردهها و توازن قوا تقلیل مییابد.
[8] Surplus value
[9] جنگ ارباب با ارباب و جنگ برده با ارباب، به معنای فلسفی کلمه جنگهایی ضروریاند؛ چرا که دو ارادهٔ ضرورتاً متضاد در مقابل هم قرار میگیرند و در این صورت گریزی از جنگ نیست. اما جنگ ایران و عراق از جنس هیچکدام نبود. بلکه جنگ دو کشور پیرامونی بود؛ جنگ دو برده. چنین جنگی، یک جنگ ضروری نیست؛ بلکه جنگی تصادفی است که میتواند رخ دهد یا ندهد. تحلیل این جنگ خارج از موضوع بحث حاضر است و همین مقدار کفایت میکند که ایران و عراق دو کشور پیرامونی قدرتمند و بالقوه خطرناک برای امپریالیسم و به خصوص کارگزار منطقهای آن، اسرائیل، بودند. وقوع جنگ میان این دو و فرسایش توان آنها بیش از همه به نفع امپریالیسم بود.
[10] مستوطن