در شرایطی که اخلال در زندگی، مهمترین ابزار سلطه است؛ زندگی، مهمترین مقاومت است.
علی اسکندری نداف؛ دبیر تحریریه
اگر بخواهیم جنگ میان جمهوری اسلامی ایران و رژیم اسرائیل را از منظر اجتماعی و فلسفۀ سیاسی تحلیل کنیم، این عبارت بهترین توصیف است: «جنگ میان سلطهگران و سلطهناپذیران». این جنگ را میتوان جدال میان دو معنای آزادی دانست؛ نزاعی که در یک عبارت کوتاه از رهبر انقلاب، به درستی این چنین صورتبندی شده است: «ملت ایران جنگ تحمیلی و صلح تحمیلی را نمیپذیرد». در عالم سراسر سلطه گروهی پیدا شده است که میگوید تحمیل نمیپذیرم. مسئله این جاست که سلطه حیثیت وجودی غرب است. تحمیل و سلطه دیگریِ آزادی و دشمن عدالت است. سلطه صرفا آزادی را منحل نمیکند بلکه از آن طریق، امکان تحمیل نابرابری را فراهم میآورد. در نتیجه با حذف آزادی و عدالت بهدست سلطه، انسان از انسانیت خارج میشود. مگر از انسان کرامت، امکان شکوفایی ، تحقق اراده، حس برابری و لذت معنا را بگیرند چه میماند؟ سلطه است که جامعه را نابرابر و به دو گروه سلطهگران یا همان اربابان و سلطهپذیران یا بردگان تقسیم میکند.
سلطه دو بعد مهم دارد: یکی سلطه جهانی که میان جوامع و کشورها رقم میخورد و دیگری سلطهای که درون جامعه و در مرزهای سیاسی تحمیل میشود. هر چند این دو بعد قابل تفکیک از یکدیگر نیستند و در بسیاری موارد در خدمت یکدیگر هستند. در این معنا آزادی از سلطه تنها امکان تحقق عدالت اجتماعی و در خدمت آن است. عدالت جهانی و اجتماعی محقق نمیشود مگر با آزادی و رهایی از سلطه. بنابراین برای فهم بهتر این جنگ لازم است مفاد سلطهگری و سلطهناپذیری و ابعاد آن را و همچنین نسبت میان سلطه و انسان، آزادی و عدالت را بررسی کنیم. برای این کار، در ادامه به این سوالات میپردازیم: سلطه چیست؟ سلطهگر برای اعمال سلطۀ خود چه ابزاری دارد؟ چرا اغلب سلطه را میپذیرند و گروهی سلطه را نمیپذیرند؟ آیا امکان رهایی و آزادی از سلطه وجود دارد؟
1- کرامت و خودشکوفایی؛
وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ... (اسراء: آیه70)
خداوند کرامت را به انسان عطا کرد و در فطرت او کرامت را قرار داد. کرامت و عزت نفس، تنها اموری است که انسان آزاده آنها را با هیچ چیز دیگری عوض نخواهد کرد. اگر بگوییم مهمترین داشتۀ بشر کرامت است، زیادهگویی نیست. کرامت مانند دیگر فطریات انسانی در ستیز با نیروهای ضد کرامت است. ماهیت کرامت، بحث مفصلی است که موضوع این یادداشت نیست؛ اما همینقدر میتوان گفت که کرامت در جامعه تعریف میشود و اگر نگوییم اصلیترین، یکی از نمودهای اصلی کرامت اجتماعی در بهرسمیتشناختن انسان توسط دیگری جلوه میکند. به بیان بهتر، وقتی دیگران در جامعه شما را بهرسمیت میشناسند، در این وضعیت شما بهعنوان انسانی که دارای کرامت و عزت نفس است شناخته میشوید.
چه عاملی سبب میشود که یکدیگر را در جامعه به رسمیت بشناسیم؟ عامل خودشکوفایی. یکی دیگر از تمایلات اصلی انسان میل به خودشکوفایی و تحققبخشی به خود و ارادۀ خود است. انسان موجودی است که مایل است خود را در جامعه و در برابر دیگری تحقق ببخشد؛ یعنی افراد او را بهعنوان فرد دارای کارکرد و امتیاز در جامعه معرفی کنند و فرد از طریق شکوفاکردن خود، تأیید دیگران یا همان بهرسمیتشناختهشدن از طرف دیگران را دریافت کند. ارسطو معتقد است هرچه این شکوفایی دارای پیچیدگی بیشتری باشد، یا بهنوعی هرچه این کنش مفیدتر باشد، تأیید بیشتری میگیرد و تمایل انسان به آن بیشتر خواهد شد. برای مثال میتوان میل به توالد و فرزندآوری را بر همین اساس تحلیل کرد؛ زیرا انسان در فرزند، امتداد خودش را میبیند. کار و تولید نیز به همین دلیل نزد انسان دارای اهمیت است؛ زیرا انسان در تولید و کار، ارادۀ خود را محققشده میبیند و در آن نقش خالق را بر عهده دارد و خلق میکند. در رابطه با پیچیدگی اجتماع نیز میتوان این مثال را مطرح کرد: سیاست و نقشهای فعال اجتماعی برای افراد مهم است؛ زیرا فرد میتواند از این طریق بیشترین امکان تحقق اراده و فایده را در جامعه داشته باشد.
2- صبراً یا بنی الکرام
اندر اهمیت کرامت همین بس که خطاب سیدالشهدا علیهالسلام به یارانش را با نوع خطاب عمرسعد به سربازانش مقایسه کرد. حضرت یارانش را با این عبارت خطاب میکند: «یا بنی الکرام». به بیان بهتر ایشان وقتی میخواهد صفتی را برای یاران باوفای خود انتخاب کند، کرامتمندی آنها را به رخ میکشد. در مقابل، عمر سعد لشکریان خود را «خیلالله» خطاب میکند. امام حسین علیهالسلام با اینکه مظهر ولایت الهی است؛ نیازی نمیبیند که خدا را وسیلۀ مشروعیت خود قرار دهد و ظاهرسازی کند؛ بلکه صرفاً بر اصلیترین نعمت الهی انسان که همان کرامت است اشاره میکند.
3- سلطه و تحمیل
این میل مانند دیگر امیال انسانی اگر از تعادل خارج شود و طغیان کند، خود را بهصورت سلطه بر دیگری را نشان میدهد و تحقق اراده را بهنحوی دنبال میکند که ارادۀ دیگری را به خدمت خود درآورد؛ تا جاییکه دیگری چیزی جز ارادۀ او نباشد. این وضعیت در نهایت خود، وضع ارباب و بنده است. انسان میل به سلطه و تحمیل بر دیگری را پیدا کرده و ارادۀ خود را بر دیگران تحمیل میکند و شکوفایی خود را در رد تحقق دیگران میبیند؛ اما به همان دلیل فطری و میل درونی، دیگران نیز از تحمیل فراری هستند و تحمیل دیگری بر ارادۀ خود را نمیپذیرند. این وضعیت نزاع و نبرد، میان سلطهگر با دیگری به وجود میآید. از همین جهت شرط اصلی تحقق خودشکوفایی و در امتداد آن کرامت همگانی، آزادی از سلطه است.
4- آزادی از سلطه؛
وَلا یَتَخِذ بَعضَنا بَعضا اَرباباً مِن دونِ اللّه...(آل عمران: آیه64)
همانطور که پیشتر مطرح شد برای خودتحققبخشی و اِعمال اراده، به آزادی و رهایی از سلطه نیاز است. انسان برای حفظ کرامت خود نیاز دارد که از سلطه و تحمیل ارادۀ دیگری مصون باشد و کسی بر اِعمال ارادۀ او سلطه نداشته باشد. از همین جهت است که آیه شریفه میفرماید: «قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ». به بیان دیگر اگر قرآن بخواهد یک موضوع را محور وحدت همۀ اهل کتاب قرار دهد و امید داشته باشد که بر سر آن توافق شود، این است که هیچ انسانی ارباب انسان دیگری نباشد.
از آنجا که عامل اصلی نابرابری و بیعدالتی نیز سلطه است، میتوان اینگونه گفت که تمام نزاع آزادی و عدالت بر سر سلطه است؛ اما بلافاصله این سؤال مطرح میشود که «آزادی چیست؟ و نقش آن در تحقق عدالت چیست؟» مشخصاً دو برداشت از آزادی وارد این نزاع میشوند. اول، آزادی بهمثابه امری که مانعی در برابر انتخابهای انسان نباشد و دخالتی در کار انسان صورت نگیرد؛ و دوم، آزادی بهمثابه عدم سلطه. اولی را آزادی لیبرال و دومی را «آزادیِ جمهوری» مینامند. در اولی، صرفاً نبود مانع در برابر انتخابهای انسان مهم است و در دیگری مسئلۀ نبود هرگونه سلطه اهمیت دارد. با مثال معروف ارباب و برده این تفاوت توضیح داده میشود. در آزادی بهمثابه عدم سلطه، نفس وجود هرگونه اربابی نفی میشود. سلطه نیز در اینجا بهمعنای اِعمال ارادۀ خودسرانۀ فردی بر فرد دیگر است. اما در آزادی بهمثابه نبود مانع و عدم دخالت، مسئلۀ ارباب و سلطه نیست؛ بلکه صرفاً در محدودۀ امکانها و انتخابهای موجود، نباید برای هیچکسی مانعی وجود داشته باشد. در این صورت اگر اربابی مهربان باشد که در انتخابهای موجود برای بردگان دخالت نکند و یا بردگان، اخلاق ارباب را بدانند و بهمنظور دسترسی به انتخابهایشان، باب دل او رفتار کنند ولو ارباب وسعت انتخابهای آنان را محدود کند، آزادی از این منظر مختل نشده است. با این تفاسیر میتوان فهمید در آزادی لیبرال، قانون و دولت مشروعیت چندانی ندارند زیرا مانع ایجاد میکنند. از طرف دیگر حضور سلطهگر و ارباب نیز مانعی ندارد. اما در آزادی بهمثابه عدم سلطه، قانون و دولت برای تحقق واقعی و برابر عدم سلطه ضروری هستند اما آنها نباید ارادۀ خودسرانه داشته باشند. هرگونه اربابی که امکان و توان اِعمال سلطه داشته باشد، مردود است. از همین جهت دولت و قانون نیز حق سلطه ندارند.
در این شرایط است که عدالت، امکان تحقق دارد و آزادی بهمثابه عدم سلطه در خدمت تحقق ایدههای عدالت اجتماعی و حذف نابرابریها خواهد بود. اگر عدالت را دو بُعد: 1) عدالت اجتماعیسیاسی و 2) عدالت اقتصادی در نظر بگیریم؛ آزادی بهمثابه عدم سلطه بُعد اول عدالت را کاملاً محقق میکند. علاوهبر این، آزادی با حذف سلطه در سطح کلان جامعه و نفی سلطه در مناسبات اقتصادی، شرایط را برای تحقق عدالت اقتصادی نیز مهیا میکند. البته این مباحث نیاز به تفصیل دارد و در جای دیگری باید آن را دنبال کرد اما برای فهم اینکه این جنگ، نبرد میان سلطهگر و سلطهناپذیر است، بیان این مقدمه ضروری بود.
آزادی لیبرال یا آزادی جمهوری
آزادی لیبرال، آزاد است؛ اما آزادی جمهوری، ممنوع است. در آزادی لیبرال ابتدا انتخابها را محدود کرده و بعد در آن محدودۀ مشخص، برای انسانها گزینههای بسیاری را مهیا میکنند. بهطور مثال، افراد در مسائل جنسی خود کاملاً آزادند و در این آزادی، امکان انتخاب بسیاری دارند. مرد باشید یا زن یا همجنسگرا یا هر نوع میل دیگری که دارید، هر نوع سایت پورنوگرافی و سریال متنوعی را که بخواهید، میتوانید ببینید؛ حتی شما نوجوان عزیز. برای انتخابات سیاسی هم آزادید که میان دو حزب، هر کدام را که مایلید انتخاب کنید. ما از مناظره و دعوا و جدل نیز استقبال میکنیم تا هرجور دلتان خواست، انتخاب کنید. ابتدا باید بپذیرید که در بازار هستید و مصرفکنندهاید، پس از آن میتوانید هرچه را که بخواهید انتخاب کنید؛ اما آزاد نیستید جمهوری مستقلی برای خود شکل دهید؛ آزاد نیستید اصول بازار را زیر سؤال ببرید؛ آزاد نیستید ارادۀ خودتان را حاکم کنید و آزاد نیستید از سلطه رها شوید.
لیبرالیسم با تمام تنوعش بهخصوص لیبرال سرمایهداری، امکان سلطه را سلب نمیکند و صرفاً آزادی بهمثابه عدم دخالت را دنبال میکند. بههمین دلیل، نمایندگان و نمادهای اصلی این جریان حتی اگر شعار اصلی خود را آزادی قرار دهند؛ بهدنبال سلطه بر عالم هستند. لیبرالیسم و توان فکری آن، برای سلطۀ استعمار، پوشش و ادبیات جدیدی را فراهم آورد و اینگونه به استعمار خدمت کرد. و الا چه تغییری در اروپا و آمریکا و نمادهای این جریان در قبل و بعد استعمار قدیم این گروه رخ داده است؟ آنها نهتنها با وجود ارباب و سلطه هیچ مشکلی ندارند؛ بلکه هویت و ماهیت خود را در سلطهگری و ارباببودن تعریف کردهاند. از نظر آنها شما آزادید که ذیل انتخابها و امکانهایی که آنها بهعنوان ارباب برای شما بهعنوان بردگانشان فراهم آوردهاند، دست به انتخاب بزنید.
شاید هیچ جنگی مانند جنگ غزه و اسرائیل با پشتیبانی آمریکا و اروپا و در ادامۀ آن، جنگ با ایران، این ویژگی و روحیۀ لیبرالدموکراسی را عیان نکرده بود. تمام مسئلۀ آنها در این جنگ این است که گروهی میگویند: «میخواهیم آزاد باشیم که ارباب نداشته باشیم و کسی بر ما سلطه نداشته باشد.» اما همین دو خواسته، این ملتها را مستحق نسلکشی و کشتار میکند. میتوان تمام این جنگ را در همین یک گزاره خلاصه کرد: «گروهی میخواهند آزاد باشند.» ادعای خواست آزادی در میان اربابان درنده حتماً هزینهزا خواهد بود؛ اما مگر لذتی بالاتر از آزادبودن وجود دارد که بهای آن را نپردازیم.
زندگی در لحظۀ اراده
گفته شد که ما موجودات دارای کرامتی هستیم که با شکوفاکردن و اِعمال ارادۀ خود، دیگران ما را تأیید کرده و به رسمیت میشناسند. از طرف دیگر در این وضعیت نزاع سلطهگری و سلطهپذیری، افرادی تحقق خود را در سلب اراده از «دیگری» و به بند کشیدن او میبینند. بنابراین ما برای حفظ کرامت خود نیاز به آزادی داریم. در پاسخ به این نیاز، سلطهگر و دیگری هر کدام تعریف خود را از آزادی طرح میکنند. بنابراین تمام دعوا بر سر آزادی است. میتوان اینگونه گفت که زندگی در لحظهای که انسان آن را اراده میکند، معنا مییابد. هگل نیز آزادی را یک امکان برای انسان میداند نه یک موهبتی که در اختیار همگان قرار داده شده است.