«امروز جنگ فقر و غناو جنگ پابرهنهها و مرفهین بیدرد شروع شده است»[1]
مختصات مقاومت در جهان معاصر و در دورهای که در آن زندگی میکنیم بهکلّی دگرگون شده است. نه اینکه برای مقاومت اسلحه لازم نباشد، لازم است؛ اما مسئلههای مهمتری نیز وجود دارد. هرچند نوشتن این جملات در این موقعیت و در میانۀ جنگی تحمیلی و نابرابر شاید کمی عجیب باشد؛ باید اعتراف کرد که دیگر مقاومت، فقط مسلحانه نیست و حتی مقاومت مسلحانه نیز مهمترین قطعه از پازل مقاومت نیست. این بحثی است که پیش از این بهتفصیل در نامۀ جمهور بدان پرداختیم و با تمرکز بر سه بُعد انسانی و نظری و اجتماعیِ مفهومِ مقاومت و با مرور تطوّر این مفهوم در تجربۀ انسان فلسطینی، تلاش کردیم نشان دهیم برخلاف دهۀ 60 میلادی، برای مشارکت در مقاومت فلسطینی لازم نیست لیلا خالد باشی، بلکه کافی است یک بانوی عضو مرابطات باشی؛ به مسجد الأقصی بروی، آنجا را آب و جارو کنی، غذا بپزی و زندگی کنی. در این صورت آنقدر در قلب مقاومت هستی که محمد الضیف، صبح هفت اکتبر در نطقی ماندگار، تو را، بانویی که عضوی از مرابطات هستی، یکی از دلایل عملیات هفت اکتبر بداند. طی نیم قرن اخیر، ایدۀ مقاومت بیش از هر زمان دیگری بهسمت مرزهای زندگی حرکت کرده است. در نقطۀ آغاز مقاومت معاصر، تنها امکان فرودستان برای زندگی، مقاومت بوده و اکنون نیز چنین است؛ اما با این تفاوت که اکنون، زندگی معمولی و روزمره بیش از همیشه در متن مقاومت قرار دارد. ما پیشتر در نامۀ جمهور تلاش کردیم نشان دهیم چگونه در فلسطین، «زندگی مقاومت است». آن زمان چنین بود و اکنون نیز چنین است؛ در ایران نیز زندگی، مقاومت است. در این شماره تلاش میکنیم کمی بیشتر استلزامهای اجتماعیبودن مقاومت را واکاوی کنیم. اکنون بیش از هر زمان دیگری مقاومت، در میدان جریان دارد و اخبار جنگ و تحلیلهای راهبردی معطوف به میدان، بیش از همیشه در کانون توجه است. با اینهمه، بازآفرینی اجتماعی مقاومت، مسئلهای نیست که در متن میدان جنگ یا در پشت جبهه اتفاق بیفتد. ما نیازمند خلق فرامتنی از میدان هستیم که امکانهای ما برای مقاومت را توسعه دهد. بدین ترتیب ما در برابر کوشش نظری فراگیری برای بازآفرینی اجتماعی مقاومت قرار داریم. در بیشتر موارد نهادهای رسمی علوم اجتماعی و حتی کوششهای غیررسمی در دانش اجتماعی، توجهی به این مسئولیت نمیکنند ولی این چیزی از مسئولیت ما نمیکاهد.
ایدۀ «زندگی، مقاومت است» بار دیگر در دومین جنگ تحمیلشده به ما پس از انقلاب اسلامی ایران خود را بهخوبی نشان داد. اکنون ایران در میانۀ جنگِ نهفقط با اسرائیل، که با تمام حامیان اسرائیل قرار دارد؛ یک جنگ تمامعیار در برابر تمامی استکبار و تاریخ استعماری آن. دولت ایالات متحده، دستگاه اطلاعاتی و مزدوران امنیتی آن طی دویست سال اخیر، صدها تن از مبارزان ضد استعماری را در سراسر جهان ترور کرده و به قتل رساندهاند. تنها چند روز پس از آغاز جنگ جاری، رئیسجمهور آمریکا، عالیترین مقام نظام رسمی ایران، یعنی رهبر انقلاب اسلامی را تهدید به ترور میکند. رهبر انقلاب مبارزی است بر ضد استعمار؛ بنابراین آنها حق خود میدانند که او را از میان بردارند. اما مسئله اینجاست که او سالهاست در جایگاه رهبری عالی نظام ایران قرار دارد و این کار را حتی برای باندهای حرفهای ترور دشوار میکند. یک روز بعد از این تهدید و درست در میانۀ جنگ، رهبر انقلاب پیامی تلویزیونی منتشر میکند. بخشهایی از پیام دربارۀ جنگ تحمیلی و صلح تحمیلی و مسائل کلان جنگ است. ایشان بی آنکه با اشاره یا با پاسخی مستقیم، به تهدیدها رسمیت و اهمیت ببخشد، میگوید: «تهدید را به کسی بکنند که از تهدید آنها بترسد». این موقعیت دشوار و این چینش شکوهمند، در ادامه، یک استدلال دیگر هم دارد که این بار بهشکلی مستقیم خطاب به مردم ایران است؛ به زندگی عادی ادامه بدهید:
«به ملّت عزیزمان عرض میکنم... زندگی بحمدالله بهطور عادّی در جریان است... همین رفتاری که تا امروز داشتید، این رفتار را باقوّت ادامه بدهید.»
کسی به یاد ندارد «زندگی عادی» هیچگاه در چنین سطحی، راهکار مبارزه بوده باشد.
در روزهای پس از جنگ، رسانههای بسیاری در ایران و جهان، از توانایی بازیابی و بازسازی پس از غافلگیری اولیه و همچنین از قدرت و تنوع پاسخدهی نظامی و موشکی بهعنوان موفقیتهای ایران یاد کردند اما کمتر کسی به مردم ایران گفت: «همین رفتاری که تا امروز داشتید» یکی از ارکان موفقیت ایران بوده است. «این رفتار» آن قدر خوب بوده که پیشنهاد عالیترین رهبر درحالِ مبارزه با استعمار، ادامهدادن آن است، نه کاستن از آن یا افزدون چیزی به آن. این یک موفقیت بزرگ برای ملت ایران است. آنها همان بودهاند که باید باشند. محور این «بودن» چیست؟ «زندگی عادی». هیچگاه زندگی عادی چنین جایگاهی را در مبارزۀ ملتها علیه استعمار نداشته است.
زندگی البته در دورۀ پس از جنگ جهانی دوم همواره مسئله بوده است. استعمار پس از جنگ، دیگر امکان استیلای پیشین بر سرزمین و جوامع را نداشت. آنها دیگر نمیتوانستند همچون گذشته، دیگریِ خود را انسانهایی غیرمتمدن و نیمهانسان بدانند. با اینهمه اندکی زمان لازم بود تا متفکرانی سر به شورشِ پستمدرن بگذارند و نشان دهند چگونه در دورۀ پس از جنگ و در جهان جدید نیز روابطِ پیشینِ قدرت بازتولید شده و سلطه در متن زندگی وجود دارد.
ادوارد سعید که گفتوگوهای فکری بسیاری با این متفکران و آثارشان داشته، از میانۀ شورش پستمدرن، دو بصیرت مهم صید کرد: یکی اینکه روابط سلطۀ پیشااستعماری در چارچوب روابط غرب و شرق در حال بازتولید است و دیگر اینکه کانون بازتولید این روابط استعماری، مسئلۀ فلسطین است. جایی که بومیان شرقی، همانها که در نظر انسانهای غربی کموبیش نیمهانساناند، در برابر انسانهای مدرن و حاملان تمدن جدید ایستادهاند.
آنچه آن گنگهای خوابدیده، دیده و گفته بودند، کمتر شنیده شد. نه نگرشهای پستمدرن و نه حتی ایدههای پسااستعماری، با همه تلاشهایی که داشتند، نتوانستند مسیر چندانی برای مقاومت بگشایند. ایران اما روحِ جهان بیروح بود و توانست با انقلابی فراگیر، حامل ایدهای جدید برای مقاومت باشد. ایدهای که توانست ظرفیتهای اسلامی و ایرانی را برای ایجاد مقاومتی گسترده و مستمر بازخوانی کرده و آن را با زندگی، با مسئلۀ غرب و شرق، با استعمار و با مسئلۀ فلسطین درهمآمیزد و مقاومت در غرب آسیا را حیاتی مجدد ببخشد.
[1] امام خمینی 29 تیر 1367