گفتگوی اختصاصی نامهجمهور با جاستین پودر استاد دانشگاه یورک تورنتو
مصاحبهشونده: جاستین پودر، مصاحبهکننده: زهرا معماریانپور، ترجمه: حسین اعتمادی
به دلیل تخصص و فعالیت شما در حوزه تاریخ مطالعات استعماری از منظر جنوب جهانی، مایلیم بحث را با این پرسش آغاز کنیم: چگونه میتوان مقاومت فلسطین را در بطن جنبشهای ضداستعماری، بهویژه در قرن بیستم، تعریف کرد؟ همچنین، شما چه شباهتهایی میان جنبش مقاومت فلسطین و مبارزات کشورهایی مانند ویتنام، الجزایر یا کشورهای آمریکای جنوبی میبینید؟
به این پرسش میتوان از سه منظر پاسخ داد:
نخست، وضعیت فلسطین را میتوان در امتداد بسیاری از رویدادهای تاریخی قرن گذشته تحلیل کرد؛ این رویکرد بهدنبال یافتن نقاط اشتراک و تشابهات تاریخی میان آن و سایر رخدادهای مشابه با آن است. دوم، میتوان به مسئله از منظر عملکرد قدرتهای استعمارگر نگریست؛ قدرتهایی همچون فرانسه، بریتانیا و ایالات متحده که در عرصه جهان نقشآفرینی کردهاند و استعمار فلسطین یکی از آنها بوده است. سومین رویکرد، بررسی مسئله منحصراً در بستر تاریخ خاص فلسطین و روابط میان امپراتوری عثمانی و جنبش صهیونیستیِ مورد حمایت بریتانیا. بر همین اساس، بحث را با تمرکز بر تشابهات تاریخی آغاز میکنیم.
در چارچوب قیاس تاریخی، میتوان شباهتهای معناداری میان جنبش آزادیبخش فلسطین و دیگر جنبشهای رهاییبخش در جنوب جهانی یافت؛ از مبارزه الجزایریها با استعمار فرانسه گرفته تا مقاومت ویتنامیها در برابر استعمارگران فرانسوی، و همچنین تلاشهای استقلالطلبانه کشورهای آفریقایی در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی برای رهایی از سلطه استعماری. از این منظر، مسئله کاملاً روشن جلوه میکند: آنچه امروز بر مردم فلسطین میگذرد، ادامه همان مسیر است و این واقعیت، وظیفه ما را در قبال حمایت و همبستگی با آنان روشنتر میسازد.
هیچیک از جنبشهای آزادیبخش در آفریقا، آسیا و دیگر نقاط جهان که در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ به استقلال دست یافتند، بدون پشتیبانی خارجی به موفقیت نرسیدند؛ این نکتهای اساسی است که هنوز بسیاری آن را بهدرستی درنیافتهاند. هنگامیکه کشورهایی مانند ایران، یمن یا دیگر دولتها اعلام میکنند که از آرمان فلسطین حمایت میکنند_چه از نظر نظامی و چه از راههای دیگر_در حقیقت، همان الگوی تاریخیای را دنبال میکنند که تمامی جنبشهای آزادیبخش موفق در گذشته نیز بر پایه آن پیش رفتهاند.
تا آنجا که شواهد تاریخی نشان میدهد، هیچ جنبش استقلالطلبانهای بدون حمایت خارجی به موفقیت نرسیده است. از همین رو، بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که آغاز واقعی عصر آزادیبخشی و استعمارزدایی، نه در سدههای پیشین، بلکه پس از تشکیل اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۱۷ و وقوع انقلاب بلشویکی رقم خورد. اگرچه در دهه ۱۸۸۰ تقسیم آفریقا میان قدرتهای استعماری صورت گرفت و کشورهای این قاره به اشکال مختلف به استعمار کشیده شدند، اما تا پیش از جنگ جهانی اول و ظهور شوروی، هیچ قدرت جهانیای وجود نداشت که بتواند بهطور مؤثر از جنبشهای آزادیبخش در مستعمرات غرب حمایت نظامی یا سیاسی کند. در نتیجه، در آن دوره شرایط برای مبارزات رهاییبخش، بهویژه از منظر توازن قوا، بسیار دشوار و نابرابر بود.
هائیتی[1] را میتوان استثنایی در روند تاریخ استقلالخواهی دانست، اما حتی در این مورد نیز شرایط بسیار پیچیده بود. در ابتدا، انقلابیون در هایتی توانستند حمایت اسپانیا برای مقابله با فرانسه را جلب کنند، اما دیری نپایید که با تهاجم مشترک اسپانیا و بریتانیا مواجه شدند. حتی انقلاب آمریکا_که از نگاه برخی مورخان مانند جرالد هورن[2] نه یک انقلاب بلکه «ضدانقلاب» به شمار میرود_بدون حمایت گسترده فرانسه امکان وقوع نداشت. فرانسه چنان منابعی را صرف حمایت از استقلالطلبان آمریکایی کرد که خود با بحران اقتصادی عمیقی روبهرو شد، بحرانی که در نهایت یکی از بسترهای اصلی انقلاب فرانسه را فراهم ساخت. این پیوستگی تاریخی و زنجیره رویدادها، از جمله موضوعاتی است که جرالد هورن با دقت و تفصیل فراوان به آن پرداخته است.
بنابراین، میتوان گفت که حمایت خارجی همواره یکی از ارکان بنیادین در موفقیت جنبشهای رهاییبخش بوده است. البته، مؤلفههایی نظیر اتحاد درونی و سازماندهی کارآمد نیز نقش مهمی دارند، اما در نبود پشتیبانی خارجی، رسیدن به پیروزی با دشواریهای فراوان همراه خواهد بود.
اکنون اگر به نقش امپراتوری آنگلو-آمریکایی_یا به تعبیر برخی تحلیلگرانِ روس، «امپراتوری آنگلو-صهیونیستی»_در شکلدهی به وضعیت کنونی نگاهی بیفکنیم، با حقیقت تاریخی مهمی روبهرو میشویم: قاره آمریکای شمالی را باید بزرگترین نمونه از تصرف و اشغال سرزمین در کوتاهترین بازه زمانی در کل تاریخ بشر دانست. در سده هجدهم، تقریباً تمام این سرزمین در اختیار ملتهای بومی بود، اما امروزه عملاً هیچ بخشی از آن در تملک آنها نیست. جمعیت بومی آمریکا_که متشکل از ملتها و قبایل گوناگون بودند_بهطور گستردهای قربانی نسلکشی شدند. هرچند پیمانهایی با آنها بسته میشد اما این پیمانها بارها و آگاهانه نقض میشدند. این واقعیت تاریخی، کلیدی است برای درک منش و عملکرد صهیونیستها و آمریکاییها نسبت به فلسطینیها، و حتی در قبال ایرانیها در زمانه کنونی.
آنها با طرف مقابل پیمان میبندند، بیآنکه از ابتدا نیتی برای پایبندی به آن داشته باشند. در واقع، نقض پیمان برای آنها نه یک استثنا، بلکه ابزاری راهبردی در خدمت پیشبرد اهداف استعماری و سلطهجویانه است. بستن پیمان، در این منطق، بیش از آنکه نشانهای از احترام یا تعهد واقعی باشد، روشی موقتی برای کاستن از فشار مقاومت و مدیریت آن تلقی میشود.
اما آنچه در تحلیل نقش تاریخی امپراتوری آنگلو-آمریکایی در مسئله فلسطین اهمیت ویژهای دارد، ایدئولوژی نژادپرستانهای است که در عمق آن ریشه دارد. از منظر این قدرتها، جهان بر پایه نوعی سلسلهمراتب نژادی سازمان یافته است؛ سلسلهمراتبی که در آن، برخی ملتها و فرهنگها برتر دانسته، و برخی دیگر پایینتر، حذفپذیر یا فاقد حق حیات تلقی میشوند. همین منطق نژادپرستانه است که زمینه مشروعنمایی استعمار، اشغال سرزمین و انکار حقوق بنیادین ملتها را فراهم ساخته است.
یکی از پایههای اصلی سلسلهمراتب نژادی که در دل جهانبینی قدرتهای استعماری غربی ریشه دارد، این باور است که طرف مقابل_یعنی ملتی که با آنها پیمان بسته میشود اما هدف نهایی، استعمار یا حذف او است_اصلاً در جایگاه یک موجودیتِ «برابر» دیده نمیشود. این ملتها در نگاه آنان حتی بهطور کامل انسان محسوب نمیشوند. چنین نگرشی، نقض مکرر پیمانها و تعهدات را توجیهپذیر میسازد، چراکه از این منظر، گفتوگو یا قرارداد با چنین مردمانی نه بر پایه احترام متقابل، بلکه ابزاری برای پیشبرد سلطه و فریب است.
در این زمینه، این پرسش مطرح میشود که نژادپرستی چگونه آموزش داده میشود؟ در گذشته، در کشورهای غربی و همچنین در نظامهای آموزشی مستعمرات، نژادپرستی به شکلی آشکار، ساختاریافته و رسمی تدریس میشد و بخشی از محتوای درسی بود. اما در دهههای اخیر، این آموزش رسمی کنار گذاشته شده_دستکم در ظاهر_اما همان دیدگاهها به شکل پنهان و غیرمستقیم با ایدئولوژیهایی مثل صهیونیسم وارد نظام آموزشی و فرهنگی میشوند.
مثلاً، در نحوه آموزش تاریخ جنگ جهانی دوم، نوعی استثناگرایی نسبت به یهودیان مشاهده وجود دارد. رنجها و قربانیشدن یهودیان بهشکل برجسته و مستقل روایت میشود، در حالیکه میلیونها نفر از مردمان اروپای شرقی_چه کسانی که در ارتش سرخ علیه نازیها جنگیدند، و چه غیرنظامیانی که قربانی قتلعامها شدند_در حاشیه روایت تاریخ باقی میمانند. این تفکیک و برجستهسازی گزینشی، نهتنها موجب تحریف تاریخ میشود، بلکه به شکل پنهان به بازتولید سلسلهمراتب نژادی در ذهن و فرهنگ جامعه میانجامد.
همین مسئله باعث میشود که در سراسر آمریکای شمالی، افرادی که در همبستگی با مردم فلسطین دست به اعتراض میزنند، همواره ناچار باشند پیش از هرچیزی ضدیهود نبودن خود را ثابت کنند. اگر پرچم فلسطین باعث رنجش خاطر یا جریحهدار شدن احساسات برخی یهودیان شود، انتظار میرود معترضان نسبت به این احساسات پاسخگو باشند. اینکه احساسات گروهی خاص بالاتر از جان انسانهای دیگر قرار داده میشود، مسئلهای است که بدون وجود بنیانهای نژادپرستانه قابل تصور نیست. در نهایت، ادعای مالکیت بر سرزمین دیگران، فینفسه نژادپرستانه است.
در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، این باور در میان بسیاری از نخبگان غربی رواج داشت که نژادهای بهاصطلاح «پستتر» محکوم به نابودی هستند. کتابی با عنوان «نابودی تاریکی (تیرهپوستان)[3]» دقیقاً از همین تفکر پیروی میکند. در آن دوران، برخی بر این باور بودند که سیاهپوستان ایالات متحده بهطور طبیعی از میان خواهند رفت. همچنین، باور مشابهی درباره سیاهپوستان آفریقا در مستعمراتی مانند کنیا و آفریقای جنوبی وجود داشت. در مستعمرههای مهاجرنشین دیگر، همچون استرالیا و نیوزیلند نیز، بومیان این سرزمینها بهعنوان نژادهایی فرودست دیده میشدند که باید از صحنهٔ زمین محو شوند تا جای بیشتری برای «نژادهای برتر» باز شود. این دیدگاه، درست همان چیزی است که امروزه صهیونیستها بهصراحت دربارهاش سخن میگویند. آنها این منطق را آشکارا بیان و با تمام توان در جهت تحقق آن تلاش میکنند.
در نهایت، ایدئولوژی نژادپرستانه آنگلو-آمریکایی همچنان یک حقیقت مسلم در جهان امروز است و صهیونیسم بخش جداییناپذیر این ایدئولوژی بهشمار میرود، حتی میتوان گفت نوک پیکان آن است.
در ارتباط با تاریخ فلسطین، نکتهای اساسی وجود دارد که بهگمانم هنوز آنگونه که باید مورد توجه قرار نگرفته است: کل پروژه صهیونیستی در بستر همان دورانی شکل گرفت که قدرتهای اروپایی مشغول تقسیم آفریقا بودند؛ به بیان دیگر، این پروژه از آغاز خود یک حرکت کاملاً استعماری بود. برخلاف آنچه در برخی روایتهای رسمی مطرح میشود، فلسطین بهعنوان پناهگاهی برای مردم یهودی رنجدیده پس از جنگ جهانی دوم طراحی نشده بود. این تصویر، روایتی تحریفشده و نادرست از تاریخ است. صهیونیستها دههها پیش از وقوع جنگ جهانی دوم، فرآیند استعمار فلسطین را آغاز کرده بودند. آنها کاملاً آگاه بودند که هدفشان، اشغال و استعمار این سرزمین است_دقیقاً همان کاری که استعمارگران اروپایی در آفریقا در اواخر قرن نوزدهم و در ادامه در تقسیم سرزمینهای امپراتوری عثمانی سابق انجام دادند.
اگر با دقت بیشتری به رفتار صهیونیستها نسبت به بازماندگان هولوکاست پس از جنگ جهانی دوم نگاه کنیم، با یکی از دردناکترین و کمتر گفتهشدهترین بخشهای این تاریخ مواجه میشویم. شمار زیادی از بازماندگان تمایل داشتند به ایالات متحده مهاجرت کنند، اما صهیونیستها با قاطعیت مانع شدند. آنها عمداً شرایطی فراهم کردند که این افراد امکان مهاجرت به آمریکا را نداشته باشند و در نهایت مجبور شوند به فلسطین بروند_یعنی مهاجرت آنها به اسرائیل نه بر اساس میل خود، بلکه در چارچوب اهداف سیاسی و استعماری صهیونیسم بود.
این ماجرا در دهه ۱۹۸۰ و در جریان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بار دیگر تکرار شد؛ زمانی که شمار زیادی از یهودیان شوروی سابق قصد داشتند به ایالات متحده یا آلمان مهاجرت کنند. با این حال، صهیونیستها با دولتهای آمریکا و آلمان به توافق رسیدند تا این پناهجویان برخلاف خواست و انتخاب شخصیشان، به اسرائیل فرستاده شوند. این اقدام نیز، همچون گذشته، نه بر مبنای حقوق انسانی افراد، بلکه در راستای اهداف سیاسی و جمعیتی پروژه صهیونیستی صورت گرفت.
و این مسائل تنها به یهودیان اروپایی محدود نمیشود. اقداماتی که صهیونیستها با یهودیان یمنی انجام دادند، برخوردهایی که با یهودیان مصری یا سوری داشتند_و بهطور کلی مواجهاتِ آنها با یهودیان کشورهای مختلف_واقعاً هولناک و تکاندهنده است. آنها دست به اقدامات متعددی زدند تا در این کشورها برای یهودی احساس ناامنی ایجاد و شرایطی به وجود آورند که این افراد ناچار به اسرائیل مهاجرت کنند. این نوع تروریسم پنهان، یعنی ایجاد عمدی رعب و وحشت در دل اجتماعات یهودی، به همراه شستوشوی فکری و تزریق ایدئولوژی نژادی، همگی بخشی از یک روند نظاممند و هدفمند هستند.
در همین زمینه، مقالهای[4] در یکی از مجلات کانادایی منتشر شد که در آن، خبرنگاری به نام دیوید ماستراچی با شماری از یهودیان بزرگسال مصاحبه کرده بود؛ افرادی که در مدارس یهودی کانادا تحصیل کرده بودند. آنها از ایدئولوژی نژادپرستانهای سخن میگفتند که در دوران تحصیل به آنها آموزش داده شده بود و از روشهایی پرده برمیداشتند که به نوعی «مغزشویی» برای قبول برتری نژادی یهودیها بهحساب میآید.
بهنظر من، اینها سه رویکرد اصلیای هستند که برای درک عمیقتر این موضوع باید مد نظر قرار داد.
شما به مسئلهی مهاجرتهای پیدرپی به اسرائیل اشاره کردید؛ آنچه میتوان از آن با عنوان «مهندسی جمعیت» یاد کرد. اینکه چگونه اسرائیل گروههایی از افراد را از قومیتها و کشورهای مختلف گرد هم میآورد، آنها را به سرزمین اشغالی فلسطین میکشاند، و با بازسازی جمعیتی، تلاش میکند یک «ملت» جدید بسازد. این موضوع برای من این سؤال را پیش میآورد که آیا در تاریخ دیگر مستعمرهها نیز چنین پدیدهای سابقه داشته است؟ یعنی انتقال گروههای مختلف جمعیتی از سراسر جهان به یک سرزمین اشغالی با هدف ساختن یک ساختار اجتماعی جدید؟
قطعاً! در واقع، ایالات متحده آمریکا را میتوان یکی از اصلیترین نمونههای این «مهندسی جمعیتی» دانست. اگر به جمعیت سفیدپوستان در آمریکا نگاه کنیم، میبینیم که این جمعیت از کشورهای مختلفی مانند ایرلند، آلمان، ایتالیا، سوئد و غیره گرد آمدهاند. در قرن نوزدهم، حتی در میان خود سفیدپوستان نیز سلسلهمراتبی نژادی وجود داشت. برای مثال، اروپاییهای شمالی_نظیر سوئدیها و آلمانیها_بهعنوان نژاد «برتر» یا «مطلوبتر» شناخته میشدند، در حالیکه سفیدپوستهای ساکن اروپایی شرقی مانند لهستانیها و اوکراینیها، با اینکه تفاوت ظاهری چندانی با گروه نخست نداشتند، مرتبهای پایینتر داشتند. پایینتر از همه، اروپاییهای جنوبی مانند ایتالیاییها قرار داشتند که تفاوت چهرهشان باعث میشد بهعنوان «کمارزشتر» تلقی شوند.
در آن زمان حتی کتابها و نمودارهایی منتشر میشد که چهرهها را طبقهبندی میکرد و نشان میداد کدام نوع چهره بیشتر مستعد ارتکاب جرم و جنایت است. جمجه افراد را اندازهگیری میکردند و براساس شکل آن، مدعی میشدند که فلان شکل جمجمه متعلق به یک «جنایتکار بالقوه» است.
در ایالات متحده، ساختار اجتماعی به شکلی طراحی شده بود که افراد بتوانند «سفید» بشوند_به شرطی که سیاهپوست یا بومی (سرخپوست) نباشند. در واقع، سیاهپوستان در آمریکا دقیقاً «پستترین گروه» محسوب میشدند؛ جایگاهی که امروز میتوان آن را با وضعیت فلسطینیها در اسرائیل مقایسه کرد. در اسرائیل حتی اگر رنگ پوستت تیره باشد_مثلاً یک یهودی اتیوپیایی یا یمنی_اما عرب نباشی (یا لااقل بهعنوان عرب شناخته نشوی)، این امر امتیازی محسوب میشود که میتواند به تو کمک کند در سلسلهمراتب نژادی بالا بروی. با اینکه بیش از یک میلیون شهروند اسرائیلی از نظر قومی عرب هستند، این واقعیت بهطور نظاممند نادیده گرفته میشود.
در آمریکا نیز همین منطق حاکم بود: «سفید بودن» در اصل به معنای «سیاه نبودن» بود. یعنی هویت سفید تا حد زیادی از طریق طرد و حذف هویت سیاه تعریف میشد. آسیاییها جایگاه خاص خود را در این ساختار داشتند، اما آنچه اهمیت داشت، تلاش نظاممند برای «آمریکاییسازی» مهاجران، بهویژه مهاجران اروپای شرقی یا جنوبی بود. دورههایی تحت عنوان «آمریکایی شدن[5]» برگزار میشد و در آنها به مهاجران آموزش میدادند که چرا آمریکا عالی است و آنها باید به معنای واقعی کلمه «آمریکایی» شوند؛ یعنی زبان، فرهنگ، تاریخ و حتی دیدگاههای نژادی آمریکا را بپذیرند و درونی کنند.
کشورهایی که مهاجران از آنها آمده بودند، بهعنوان کشورهای «جهان قدیم» و عقبمانده معرفی میشدند. اما وقتی وارد آمریکا میشدی، دیگر فقط یک مهاجر نبودی_بلکه «آمریکایی» میشدی. البته، آنچه واقعاً منظور بود این بود که «تو حالا سفیدپوستی». آمریکا میخواست همه این مهاجران را در قالب یک نژاد سفید همگن بازتعریف کند، بیآنکه پیوندی با فرهنگ یا پیشینهی اروپاییشان حفظ شود. این پروژه عمدتاً از طریق نظام آموزشی اجرا شد. به مهاجران آموزش داده میشد گذشتهشان را فراموش کنند و به رؤیای آمریکایی بپیوندند_رؤیایی که در عمل، چیزی نبود جز تصاحب زمینها و منابع دیگر ملتها. تمام آن مفاهیمی که در قالب «رؤیای آمریکایی» عرضه میشد، مانند فتح مرزها، رسیدن به ثروت و پیشرفت فردی، در واقع بر پایهی غارت و اشغال بنا شده بود.
این روند تا اواخر قرن هجدهم ادامه داشت، و دقیقاً همان الگویی است که امروز صهیونیستها در پیش گرفتهاند. برای این کار، آنها از ترکیب استعمار، شهرکسازی و نظامیگری استفاده میکنند. مهمترین نهاد در پروژهی جذب و یکسانسازی افراد در قالب هویت «یهودی اسرائیلی»، ارتش است. ارتش نهتنها نقش مقوم انسجام داخلی دارد، بلکه در سطح جهانی نیز عمل میکند.
پی نوشتها:
[1]. هائیتی (Haïti) نخستین کشور مستقل در آمریکای لاتین و اولین جمهوری سیاهپوستان در جهان است. هائیتی در سال ۱۸۰۴ پس از انقلاب موفقیتآمیز بردگان علیه استعمار فرانسه به استقلال رسید. این انقلاب به رهبری توسن لوورتور، ژان-ژاک دسالین و دیگران، الهامبخش جنبشهای ضداستعماری در سراسر جهان شد. این کشور با وجود تاریخ پرتلاطم و چالشهای سیاسی و اقتصادی، نماد مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی باقی مانده است.
[2]. Gerald Horne
[3]. Dark Vanishings
[4]. ‘You’re Literally Brainwashed’: Jewish-School Students Speak Out by Davide Mastracci
(https://www.readthemaple.com/youre-literally-brainwashed-jewish-school-students-speak-out/)
[5]. Americanised