درنگی بر نسبت پیامبران توسعه و بحران آب در ایران
کمیل سوهانی؛ پژوهشگر توسعه و مستندساز
آب، آینه است و نگاهکردن به آب، فرصتی برای تأمل در خویشتن و بازبینی مسیری است که پیمودهایم. آب آینهای است که اگر صادقانه به آن بنگریم، میتوانیم تاریخ و سرنوشت جمعیمان را در بازنمایی آن ببینیم. در آینۀ آب، نهتنها چهرۀ اکنونمان، که ردپای مسیرهای رفته و آرمانهای فراموششده نیز نمایان میشود. آب با ذات شفاف خود، بیرحمانه راست میگوید؛ آنجا که بهجای انعکاس آرمانشهرِ موعود، تصویر دریاچههای خشکیده، رودهای به بند کشیدهشده و دشتهای تشنه را نشان میدهد. باید ایستاد و پرسید: «کجای راه را اشتباه آمدیم؟» پرسش اصلی این یادداشت نیز از همین نقطه آغاز میشود: «چرا مسیر توسعۀ ایران در صد سال گذشته، ویرانی زیستمحیطی آفریده است؟»
فرض این یادداشت بر این است که سرنوشت آب بهخصوص در ایرانِ پس از جنگ تحمیلی هشتساله، آینهای تمامنما از انحرافی بزرگتر است؛ انحراف از آرمان اولیۀ انقلاب که درانداختن «طرحی نو» و ایجاد تمدنی بود که نه بر رویکردهای شرقی و کمونیستی تکیه داشته باشد و نه بر رویکردهای غربی و سرمایهدارانه. ما استدلال خواهیم کرد که شکست در تحقق این آرمان، به معنی دنبالهروی شتابزده و رقابتجویانه از همان الگویی بود که قرار بود از آن عبور شود. شتابی که منجر به شکلگیری «توسعۀ بِتُنی» یا «بتُنیسم» شد. نوعی از توسعه که در آن، طبیعت نه بهعنوان موهبتی الهی و بستری برای حیات، بلکه بهمثابۀ ابزاری برای نمایش قدرت و تحقق آرمانهای کمّیشدۀ رشد، قربانی میشود.
انقلاب ایران با آرمان «نه شرقی؛ نه غربی» برخاست. آرمانی که اراده کرده بود طرحی نو برای انسان و شهر و تمدن دراندازد؛ اما پس از جنگ، آنچه بر جای ماند نه شهر نو و انسان نو، بلکه شتابی شگفتانگیز بهسوی همان مسیرهای فرسودۀ شرق و غرب بود. گویی که انرژی ایدئولوژیک انقلاب تنها بر آن شد که ما را به تقلید شتابزده از الگوهای توسعهای برساند که سالها پیش از درون تَرک خورده بودند. جامعۀ ایران پس از جنگ، در آینۀ طرحهای عظیم توسعه به تماشای تصویر خود نشست. تصویری که مهندسان و تکنوکراتها از «ایران آبادِ» آینده ترسیم میکردند، آنچنان مسحورکننده بود که چشمها دیگر قادر نبودند تَرکهای تدریجیای را که بر پیکرۀ طبیعت مینشست، ببینند. خشکیدن دریاچههایی نظیر ارومیه، هامون، جازموریان، گاوخونی، پریشان و بختگان، فرونشست بیسابقۀ دشتها و پایینرفتن سفرههای آب زیرزمینی و کمجان شدن رودهای اترک، کشکان، کارون، هیرمند، سفیدرود و زایندهرود، همه، تصاویری هستند که امروز در این آینه میبینیم؛ تصاویری که نه از آرمانشهرِ موعود، که از یک خودشیفتگی تکنوکراتیک میگوید.
برای درک عمق این انحراف، باید به آبشخور فکری الگوهای توسعه بازگردیم: مدرنیته. خِردِ روشنگری، با محوریت اومانیسم، انسان را «سوژه» (فاعل شناسا) و طبیعت را «ابژه» (شیء مورد مطالعه و تسخیر) تعریف کرد. این نگرش ابزاری، همهچیز، ازجمله رودها و کوهها و جنگلها را ذیل منطق محاسبهپذیری و کاربردپذیری تعریف میکند. طبیعت، دیگر موجودیتی زنده و محترم نیست؛ بلکه منبعی برای تأمین نیازها و نمایش قدرت فنی بشر است. مدرنیته، با تکیه بر خِرد روشنگری، جهان را نه چونان موجودی زنده، بلکه چونان مادهای خام برای محاسبه و مهار و تسلط انسان دید. طبیعت در این تفکر، ابزاری در خدمت رشد و آزادی انسان است؛ انسانی که رسالت خویش را در رهانیدن خود از بند تقدیر و قضاوقدر میجوید. اسطورۀ اصلی این عصر، «رهانیدن انسان از قهر طبیعت» از طریق تسلط هرچه تمامتر بر آن بود. این همان بنیادی است که هم الگوی توسعۀ غرب (لیبرال-کاپیتالیستی) و هم شرق (کمونیستی) بر آن استوار بودند. اختلاف این دو، بر سر مالکیت و توزیع منابع بود، نه در اصلِ تسلط ابزاری بر طبیعت. این تفکرِ ابزاری به ایدئولوژی توسعه تبدیل شد. توسعه یعنی گذار از وضعیت «کمّی» نامطلوب به مطلوب. این گذار، مستلزم برنامهریزی عقلانی و محاسبۀ دقیق بود. همهچیز، از کوه و دشت گرفته تا رود و دریاچه، باید به عددی قابلسنجش تبدیل میشد تا بتوان از آن برای پیشرفت و آبادانی بهره برد. در این میان آب، بیش از هر عنصر دیگر، به میدان اصلی این تسلط بدل شد؛ از سدها تا کانالها و از مهندسی رودها تا انتقالهای عظیم. در نیمۀ دوم قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، جهان شاهد تب جنونآمیز توسعۀ مهندسی و مدیریت منابع آب بود. رودخانهها نه بهعنوان شریانهای حیات، بلکه بهعنوان منابعی خام برای تولید انرژی و افزایش زمینهای کشاورزی دیده میشدند، یعنی منابعی که باید مهار شوند. سدها، کانالهای عظیم انتقال آب و طرحهای آبیاری نیز نمادهای پیروزی انسان بر طبیعت و نشانههای انکارنشدنی «پیشرفت» بودند.
جنون مهار آب، مختص یک ایدئولوژی نبود. همانطور که پیتر مولینگا[1] نظریهپرداز مهم جامعهشناسی سیاسی آب استدلال میکند، در دوران جنگ سرد، توسعۀ منابع آب در «جهان سوم» به میدانی برای رقابت ایدئولوژیک دو ابرقدرت بدل شد؛ آنگاه که ایالات متحده، با ارائۀ الگویی برای توسعۀ کشاورزی و مهار طبیعت، سعی در جلوگیری از گسترش کمونیسم در کشورهای جهان سوم داشت.[2] در همین بستر بود که «مکتب نوسازی» در علوم اجتماعی آمریکا شکل گرفت؛ هدف اصلی این مکتب، ارائۀ جایگزینی جذاب برای ایدئولوژی کمونیسم بود. مکتب نوسازی، بهعنوان یک ساختار نظری غالب در غرب پس از جنگ جهانی دوم، فرض را بر این میگذاشت که توسعۀ اقتصادی و سیاسی در کشورهای درحالتوسعه، از طریق پیروی از الگوی تاریخی و تکاملی و تکخطیِ کشورهای صنعتی غربی امکانپذیر است. این نظریه که توسط متفکرانی همچون والت ویتمن روستو مطرح شد، پنج مرحلۀ کلیدی را برای گذار جامعۀ سنتی به جامعۀ مدرن و صنعتی ترسیم میکرد:
- جامعۀ سنتی
- شرایط پیشنیاز برای جهش
- مرحلۀ جهش
- حرکت بهسوی بلوغ
- عصر مصرف انبوه
این مدل خطی همۀ جوامع را موظف میدید که از وضعیت سنتی عبور کرده و بهسمت الگوی صنعتیشدۀ غرب حرکت کنند.[3] در این رقابت ایدئولوژیک، توسعۀ کشاورزی و صنعتی بهعنوان ابزاری برای نمایش برتری سرمایهداری و دموکراسی غربی تلقی میشد و آب در این میان، نماد و ابزار این برتری بود: عبور از نظامهای سنتی بهرهبرداری از منابع (مانند قناتها و تقسیم عادلانۀ آب در جوامع محلی) و جایگزینی آن با روشهای پرمصرف و مهندسیشده مانند حفر چاههای عمیق و احداث سدهای بزرگ. یکی از برنامههای کلیدی در این راستا، اصل چهار ترومن[4] بود که در سال ۱۹۴۹ توسط رئیسجمهور امریکا، هری ترومن، مطرح شد. این برنامه بر ارائۀ کمکهای فنی و اقتصادی به کشورهای درحالتوسعه با هدف «بهبود رشد و توسعه» تأکید داشت و در عمل، اغلب به طرحهای بزرگ زیرساختی، بهویژه در حوزۀ کشاورزی و منابع آب، اختصاص مییافت. هدف این بود که با افزایش تولیدات کشاورزی و صنعتی، نارضایتیهای اجتماعی و اقتصادی که زمینه را برای گسترش کمونیسم فراهم میکرد، کاهش یابد. در چهارچوب همین سیاستها، سازمانهایی مانند بنگاه خاور نزدیک[5] که یک سازمان غیرانتفاعی آمریکایی بود، در کشورهای منطقه، ازجمله ایران فعالیت خود را آغاز کردند. این سازمانها با هدف ارتقای کشاورزی و بهداشت، به آموزش و اجرای روشهای نوین میپرداختند. رویکرد غالب در مدیریت منابع آب، این بود که روشهای سنتی، ازجمله قنات، ناکارآمد و عقبمانده هستند و باید با تکنولوژیهای مدرنتر جایگزین شوند.
قنات، بهعنوان شاهکار مهندسی بومی، یک سیستم پایدار و دقیق برای بهرهبرداری از آبهای زیرزمینی بود که هزاران سال در مناطق خشک و نیمهخشک ایران به کار گرفته میشد. قنات نه فقط یک فناوری که یک «نظام معرفتی» بود؛ نظامی که بر همکاری جمعی و توزیع عادلانه و تداوم پایدار استوار بود. آب در قنات با ضربآهنگی آهسته و در چهارچوب ظرفیتهای طبیعی زمین استخراج میشد؛ اما چاههای عمیق این ضربآهنگ را شکستند. این چاهها نه به ظرفیت طبیعت، بلکه به قدرت ماشین و موتور وابسته بودند. قناتها با بهرهگیری از نیروی ثقل، آب را از سفرههای زیرزمینی به سطح میآوردند و بهدلیل سرعت کم استخراج، باعث افت شدید سطح آب نمیشدند. این سازوکار، متناسب با شرایط اقلیمی منطقه و دانش بومی مردم بود و بهلحاظ اجتماعی نیز با مالکیت مشاع و سازوکارهای مدیریت محلی، عدالت در توزیع آب را تضمین میکرد. بدین ترتیب، با ورود مکتب نوسازی، قنات بهمثابه نمادی از «سنت» و «عقبماندگی» معرفی شد و برنامههای توسعه با تمرکز بر حفر چاههای عمیق و استفاده از پمپهای برقی و دیزلی آغاز شد.
جهت خرید این شماره و مطالعه کامل این مقاله کلیک کنید.
منابع:
[1]. Peter P. Mollinga.
.[2]یک قرن حکمرانی آب در ایران، مهشید طالبی صومعهسرایی، انتشارات خرد سرخ.
[3]. مکتب نوسازی و دشواریهای بومیسازی در ایران، مرتضی فرهادی، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی.
[4]. Point Four Program.
[5]. Near East Foundation.