گفتوگو با میثم مهدیار
بهنظر میرسد مسئلۀ محیطزیست در فضای جامعۀ ما اغلب مغفول مانده است. این امر خود را در نبود نظریهپردازی درخور، موضعگیری روشن و کنشگری مؤثر نشان داده است. از نگاه شما چرا محیطزیست کمتر بهعنوان مسئلهای بنیادین و عمومی مطرح شده است؟ از طرفی، چگونه میتوان هم در عرصۀ نظر و هم در میدان عمل، جامعه را به سمت اندیشهورزی و کنشگری مؤثر در این حوزه سوق داد؟
مسئلۀ محیطزیست در ایران، چه در سطح عمومی و چه در میان نیروهای فکری انقلاب اسلامی، هنوز جایگاه روشنی پیدا نکرده است. این غیبت نهتنها در فقدان نظریهپردازی، بلکه در نبود موضعگیری روشن و کنشگری مؤثر نیز آشکار است. درحالیکه موضوعاتی مانند خصوصیسازی یا عدالت اقتصادی بهعنوان مسائل عمومی شناخته شده و پیرامون آنها، اندیشهورزی و کنش اجتماعی شکل گرفته، محیطزیست همچنان در حاشیه مانده است. پرسش اصلی این است که چرا چنین بیتوجهیای رخ داده و ریشههای آن کجاست.
برای پاسخ، باید به دو مرجع اصلی فکری کشور نگریست: حوزه و دانشگاه؛ چراکه هر یک بهگونهای در شکلگیری این بیتوجهی نقش داشتهاند. در حوزه، جریان غالب فکری را میتوان «صدرایی» یا «نوصدرایی» دانست. این جریان اساساً نگاه ذهنگرایانهای به معرفت و زندگی اجتماعی دارد. در گذشته، طلاب در حوزههای قدیم، طبیعیات و ریاضیات و نجوم میخواندند و آثار ابنسینا جدی گرفته میشد؛ اما در یکیدو قرن اخیر، با غلبۀ فلسفۀ صدرایی، رویکردهای ذهنی و معرفتشناسانه بر درسهای حوزه چیره شدند.
نقطۀ عطف این تحول را میتوان در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم علامه طباطبایی دید. در دهههای ۴۰ و ۵۰، بسیاری از جوانان مسلمان، جذب ایدئولوژی مارکسیستی شدند و حتی سازمان مجاهدین خلق، تغییر ایدئولوژی داد. علامه طباطبایی، بهعنوان یک نوصدرایی، در برابر این خطر احساس مسئولیت کرد و نظریۀ «اعتباریات» را مطرح ساخت. او در برابر ماتریالیسم تاریخی غرب، جامعه را امری اعتباری و فرهنگی و اجتماعی دانست که بیشتر، محصول قراردادهای ذهنی انسانهاست تا ساختارهای عینی و تاریخی.
این نظریه بهتدریج به جریان غالب حوزه تبدیل شد. حتی پس از انقلاب، درحالیکه امامخمینی با تأسیس جهاد سازندگی، بسیج، کمیته امداد و حساب ۱۰۰ امام، مسیر نهادسازی اجتماعی را دنبال میکرد؛ جریان نوصدرایی راه دیگری رفت. چهرههایی مانند آیتالله مصباح یزدی و شاگردانش، یا روشنفکرانی چون عبدالکریم سروش، تحتتأثیر آرای علامه، تمرکز خود را بر انقلاب فرهنگی و اسلامیسازی دانشگاهها گذاشتند .بهاینترتیب، در عرصۀ اجتماعی، امام یک مسیر را دنبال کرد؛ اما در عرصۀ فکری و فلسفی، حوزه مسیر دیگری را رفت و نتیجه آن شد که مسائل عینی و انضمامی، ازجمله محیطزیست، در حاشیه ماندند .
در دهههای بعد، این جریان بیشتر درگیر مباحث معرفتشناسی و اختلافات درونی شد .از دهۀ 70، اختلاف میان مصباح و سروش بر سر تکثرگرایی و راههای رسیدن به خدا آغاز شد .درحالیکه جامعه با بحران آب و آلودگی هوا و تخریب جنگلها دستوپنجه نرم میکرد، این جریان همچنان درگیر مباحث ذهنی بود .حتی در واکنش به بحرانهای اجتماعی مانند حوادث ۸۸، نگاه این جریان، ذهنی و اعتباری باقی ماند: رسانهها ذهن جوانان را دستکاری کردهاند، پس باید نهادهای تبلیغاتی تازه ایجاد کنیم.
پیروان این تفکر، با رویکرد امدادی به آسیبهای اجتماعی پرداختند، نه رویکرد ساختاری؛ و این جریان، بهجای پرداختن به ریشههای فقر یا بحران محیطزیست، سولهها و گرمخانهها و بنیادهای خیریه را راهاندازی کرد. این نشان میدهد که در مرجع فکری حوزه، محیطزیست بهعنوان موضوعی عینی و تاریخی جایگاه چندانی ندارد.
مرجع دوم، دانشگاه است .دانشگاههای ایران نیز بهدلایل مختلف به محیطزیست و اقلیم بیتوجه بودهاند. گفتمان غالب در علوم انسانی ایران، «استبداد ایرانی» است .در این روایت، ایران کشوری با تاریخ سههزار سالۀ ظلم و ستم شاهان معرفی میشود .جامعهشناسی تاریخی این روایت را چنین توضیح میدهد: اقلیم خشک ایران باعث شده واحدهای اقتصادی، ضعیف و پراکنده باشند؛ روستاها منزوی بمانند و اقتصاد غارتی شکل بگیرد .حکومتها نیز براساس ایلغار بنا شدهاند و چرخهٔ ظلم و شورش مدام تکرار شده است.
در این گفتمان، اقلیم و محیطزیست ایران نه بهعنوان میراثی تاریخی و بستری فرهنگی، بلکه بهعنوان مانع توسعه معرفی شده و در نتیجه، راهحل توسعه، مدرنشدن و واردات فناوری تلقی میشود .سنتهای بومی مدیریت آب و زمین، مانند قناتها تحقیر میشوند و جای خود را به سدسازی، حفر چاههای عمیق، تراکتور و کود شیمیایی میدهند .این اشاعهگرایی فناورانه، بدون توجه به بوم و اقلیم، به تخریب زیستمحیطی گسترده انجامیده است.
حتی طرحهایی که با نیت خدمت و عدالت اجرا شدند، در بلندمدت آسیبزا بودند .گازرسانی به روستاهای دورافتاده، برقرسانی به مناطق کوهستانی یا احداث فولاد در مناطق کمآب، همگی با نیت خدمت انجام شدند؛ اما درعمل به تخریب منابع و بحرانهای زیستمحیطی دامن زدند .در این میان، مسئله، صرفاً منطق سرمایه یا ضعف مدیریت نبود؛ بلکه نوعی عقلانیت خاص در کار بود که توسعه را نه در نسبت با بوم و تاریخ، بلکه در قالب خدمترسانیِ بیبرنامه و نگاه غیرتاریخی به فرهنگ و طبیعت تعریف میکرد.
در این میان، مسئولیت تخریب محیطزیست مدام به گردن دیگری انداخته میشود، مهندسان، سیاستمداران، مردم یا جامعهشناسان؛ اما همان جامعهشناسانی که تفکر مهندسی را نقد میکنند، خود، اقلیم ایران را مانع توسعه میدانند .این نگاه، فاقد رویکرد تاریخی به ایران بوده و اغلب با تحقیر سنت و تمجید از الگوهای وارداتی همراه است .مثالها معمولاً از کشورهای شرق آسیا مانند مالزی یا کرهٔ جنوبی آورده میشود؛ اما موفقیتهایی مانند چین یا روسیه نادیده گرفته میشوند، چون با الگوی غربمحور سازگار نیستند.
در نهایت، چه در حوزه و چه در دانشگاه، بیتوجهی معرفتی به بوم و اقلیم ایران، به تخریب زیستمحیطی، مشروعیت داده است و این بیتوجهی مانع شکلگیری یک گفتمان بومی و تاریخی دربارهٔ طبیعت ایران شده است .اگر محیطزیست همچنان در حاشیه بماند، نهتنها عدالت اجتماعی محقق نمیشود؛ بلکه توسعهٔ کشور نیز بر پایهای متزلزل بنا خواهد شد.
نمایندگان این گفتمان تاریخی در علوم انسانی ایران چه کسانی هستند و این نگاه چگونه در دانشگاه بازتولید شده است؟
تقریباً همهٔ جریانها در این نگاه سهیماند. من در پایاننامهام دقیقاً دربارهٔ همین موضوع بحث کردهام. گفتمان تاریخی غالب همین است و از بشیریه گرفته تا بسیاری از جامعهشناسان دیگر، چه در جامعهشناسی سیاسی و چه در جامعهشناسی محیطزیست، رویکرد غالب مبتنی بر پیشفرضهای تاریخی مشخص است و حتی پوزیتیویستها هم ایران را جامعهای در حال گذار به دموکراسی میدانند. همۀ این دیدگاهها تبعات همان نگاه تاریخیاند: سههزار سال استبداد تاریخی که در آن عقلانیت مجال رشد نداشته؛ اقلیم خشک و کمتوان؛ ساختار سیاسی ضعیف و مبتنی بر ایلغار و اقتصادی غارتی. در چنین شرایطی، راهحل عبور از چرخهٔ رکود چه بوده است؟ مدرنشدن یا واردکردن فناوری. اینجا است که زمینههای معرفتی واردات ایدهها و فناوریهای مدرن نهادینه میشود.
در این نگاه، ما هیچ نداریم و باید همهچیز را از بیرون بیاوریم. درحالیکه در دورهٔ صفویه چنین نبود، بلکه وقتی فرنگیها به دربار میآمدند و هدیه یا فناوری جدیدی میآوردند، نوعی اعتمادبهنفس وجود داشت که سبب میشد شاهان صفوی، مثل شاه طهماسب دوم، با تحقیر به آن بنگرند و حتی آنها را نپذیرند؛ اما در دورهٔ قاجار، شاهان وام میگرفتند و کشور را میفروختند تا چیزی از بیرون بیاورند. این تحول معرفتی هنوز هم ادامه دارد و نگاه ما به فناوریها و ایدههای جدید و هویتسازی با آنها همچنان تداوم یافته است. در دانشگاه نیز همین مسئله بازتولید میشود. از همینجا است که فناوریهایی مثل سدسازی وارد میشوند. این فناوریها تخریبگرند؛ زیرا سازوکارهای قدیمی مدیریت منابع آب را نادیده میگیرند. گفته میشود که ما سههزار سال استبداد داشتیم و هرچه سنتی است باید خراب و هر چیز جدیدی پذیرفته و ارج نهاده شود. نتیجۀ این تفکر آن است که سنتهای قوی محیطزیستی ایرانی بازتولید نمیشوند و بهجای آن اشاعهگرایی فناورانه اروپامدار جایگزین میشود. برای دانشگاه، هر چیزی که بوی سنت میداد بیارزش بود و اساساً سنت بیاعتبار تلقی میشد.
آیا همین نگرش سبب بیاعتباری و تحقیر نظامهای سنتی و بومی مدیریت آب شد یا خود آنها دیگر توان پاسخگویی به نیازهای جدید را نداشتند؟
اینکه آیا نظامهای سنتی میتوانستند پاسخگوی نیازهای جدید باشند، بحثی مفصل است؛ اما نکتهٔ اصلی این است که جریان غالب دانشگاهی، چه تاریخیها و چه پوزیتیویستها، پیشفرضهایشان را از همان گفتمان استبداد تاریخی میگیرند. در این نگاه، ایران سرزمینی نفرینشده است. چرا سههزار سال استبداد داشتهایم؟ چون سههزار سال است که اقلیممان همین است. اقلیم تغییر نمیکند و وقتی اقلیم ثابت باشد؛ سیاست، فرهنگ، اخلاق، خلاقیت و فناوری هم ثابت میماند. به همین دلیل، دوگانهٔ سنت-مدرنیته در جامعهٔ ما برجسته میشود. سنت در برابر مدرنیته قرار میگیرد و گفته میشود ما از سنت در حال گذار به مدرنیته هستیم. این دوگانهسازی، حاصل همان نگاه تاریخی است: سنت راکد و بیخلاقیت بوده و حالا باید بهسمت توسعه حرکت کنیم. اما این گذار خودجوش نیست، چون اقلیم اجازه نمیدهد؛ پس باید فناوریهایی وارد کنیم که بر محدودیتهای اقلیمی غلبه کنند؛ نظیر سد، حفر چاه عمیق، تراکتور و کود شیمیایی.
مارکس هم ایدهٔ استبداد تاریخی را تحتتأثیر نظریهاش دربارهٔ جوامع شرقی مطرح کرد. او نظریهٔ پنجمرحلهای برای جوامع غربی داشت؛ اما برای شرق نظریهٔ «شیوهٔ تولید آسیایی» را طرح کرد و معتقد بود جوامع شرقی در مرحلهٔ رکود گیر کردهاند و هند هم همین وضعیت را دارد. مارکس با وجود نقد سرمایهداری، با استعمار انگلستان در هند همراهی کرد؛ چون معتقد بود استعمار میتواند تسریعگر عبور از رکود باشد. همین چهارچوب برای ایران هم صورتبندی شد.
این نگاه فرهنگی و معرفتی چگونه به سیاستها و طرحهای آسیبزننده به محیطزیست انجامید؟ آیا منطق سرمایه و توسعۀ نامتوازن دخیل بوده یا مسئله پیچیدهتر است؟ برای مثال، تصمیمهایی مانند احداث فولاد در مناطق کمآب را با کدام عقلانیت میتوان تفسیر کرد؟
بیتوجهی به بوم و اقلیم و تاریخ فرهنگی ایران ناشی از درک غیرتاریخی از فرهنگ است. همان کسی که به اسم سازندگی، بولدوزر را به جان تهران و محیطزیست انداخت، بر سر فرهنگ نیز همین بلا را آورد؛ زیرا فرهنگ را نه بهعنوان امری تاریخی و ساختهشده در بستر زمان، بلکه بهصورت اعتباری و انتزاعی درک میکرد. برای او فرهنگ یعنی ساختن فرهنگسرا. این نگاه، به محیطزیست نیز همینطور مینگریست و آن را صرفاً چند درخت میدید و اگر درختی خشک میشد، وعدۀ یک درخت دیگر میداد. این نگاه غیرتاریخی وجه مشترک جریان حوزوی و دانشگاهی ماست زیرا هم فرهنگ تاریخی را تخریب میکند و هم محیطزیست تاریخی را.
اما آیا این نگاه به نفع منطق سرمایه کنار رفته است؟ واقعیت پیچیدهتر است. منطق سرمایه حضور دارد؛ اما همهچیز را توضیح نمیدهد. در دورهٔ سازندگی، برای یک روستای ده خانواری گاز را از جنوب تا پشت البرز بردند و برای یک روستای کوچک برق را تا بالای کوه کشیدند. این کارها هیچ توجیه اقتصادی نداشت و حتی ضدمنطق سرمایه بود. پس موضوع صرفاً سرمایه نیست؛ نوعی عقلانیت خاص در کار است که توسعه را فقط بهمعنای سرمایهداری نمیفهمد. در این عقلانیت، «منطق خدمت» هم وجود دارد. پژوهشی در دانشگاه تهران نشان داده که بخش عمدهٔ تخریب محیطزیست توسط جهاد سازندگی رخ داده است. کسانی با انگیزههای دینی و نیت خدمت، کود شیمیایی، تراکتور و چاه موتور را به روستاها بردند. این گروه نیتشان خیر بود؛ اما کارشان به تخریب منابع منجر شد. بنابراین مسئله فراتر از سرمایه یا ضعف مدیریت است و بیشتر یک مسئلهٔ معرفتشناختی است. حتی در طرحهایی مثل احداث فولاد در یزد یا اصفهان نیز همین منطق دیده میشود. این کارها با منطق سرمایهداری سازگار نیست. کسی که آنجا ذوبآهن میزند، لزوماً بهدنبال ثروت شخصی نیست. او میخواهد به شهرش خدمت کند، شغل ایجاد کند و منطقه را بالا بکشد، دلسوز است اما نمیفهمد که این کار در بلندمدت آسیبزاست. بنابراین مسئله، بیشتر به نوع نگاه و عقلانیت برمیگردد تا صرفاً سرمایه.
جهت خرید این شماره و مطالعه کامل این مقاله کلیک کنید.