نسبت بحرانهای زیستمحیطی با مدرنیته و نهیلیسم
گفتوگو با حجتالاسلام ابوذر خراسانی، پژوهشگر فلسفه و غربشناسی
پرسش نخست این است که در دوران مدرن، چه دگرگونیای در نگاه انسان به خود و نسبتش با طبیعت رخ داده که چنین پیامدهایی را رقم زده است؟ آیا بحرانهای محیطزیستی امروز، ریشه در همین تغییرات معرفتی دارند؟ اگر چنین است، آیا راهحل در اصلاح سیاستها و ساختارهای مدیریتی است یا باید از بنیان به مسئله اندیشید؟
امروز در هیچ مسئلهای نمیتوانیم از تأثیر مدرنیته چشمپوشی کنیم. وقتی از مدرنیته سخن میگوییم، درواقع از جهانی حرف میزنیم که در آن هر جا دست بگذاریم، رد پای مدرنیته پیدا است. حتی فراتر از این، گویی کل جهان امروز، جهان مدرن است. آموزش، سیاست، جنگ، محیطزیست، هیچکدام بیرون از این قاعده نیستند. در صحبت از سیاستگذاری یا هر موضوع دیگر، نمیتوانیم بستر وقوع این مسائل را نادیده بگیریم؛ بستری که بیتردید مدرن است. پس در هر بحثی، باید تأثیر جهان مدرن را در نظر گرفت.
نخست باید از خود بپرسیم: چه اتفاقی افتاده که انسان امروز چنان بر طبیعت اثر میگذارد که طبیعت در برابر او ضعیفتر شده و حالا خود انسان ناچار است به کمک طبیعت بیاید؟ این پرسش، بسیار جدی است. در دورهای از تاریخ، انسان در برابر طبیعت ناتوان بود؛ مثلاً اگر درختی را قطع میکرد، طبیعت آسیبی نمیدید؛ اما از نقطهای به بعد، انسان با طبیعتی روبهرو شد که مغلوب او است: دریا، جنگل، هوا، همگی بهراحتی تحت تأثیر انسان قرار میگیرند. اینجا است که مسئلۀ مدرنیته جدیتر میشود؛ زیرا طبیعت دیگر بیکران و بینهایت نیست، بلکه مظلوم و مغلوب است.
پیش از مدرنیته، انسانها الزاماً اخلاقمدار نبودند؛ افراد خبیث هم در سنت وجود داشتند. اما آن انسانها توان غلبه بر طبیعت را نداشتند. مسئله این نیست که انسان سنتی طبیعت را دوست داشت، بلکه نمیتوانست بر آن چیره شود. انسان مدرن اما میتواند؛ چون وسعت و توانش از طبیعت بیشتر شده است. او ابزار میسازد، و این ابزارها بر دریا، هوا، جنگل و اقلیم غلبه میکنند. ما با انسانی مواجهیم که برخلاف انسان دیروز، از طبیعت قویتر است و میتواند آن را به تسخیر خود درآورد. اما همین تسخیر، بحران تازهای را رقم زده است. انسان مدرن حالا باید طبیعت را طوری در اختیار بگیرد که نابود نشود؛ چون به آن نیاز دارد. طبیعت باید در خدمت انسان باشد، اما نباید از بین برود. این وضعیت، یادآور تاریخ بردهداری است: انسان آمریکایی برده را در اختیار داشت و از او بهره میکشید، اما طوری که برده زنده بماند و بهرهکشی ادامه پیدا کند. مسئلۀ انسان مدرن و طبیعت نیز همین است: چگونه از طبیعت بهرهبرداری کنیم بیآنکه نابود شود؟ در این نقطه است که سیاستگذاری مطرح میشود. سیاستگذاری برای محیطزیست، زاییدۀ انسان مدرن است؛ از دل انسانی که غالب شده، نه مغلوب. چون انسان مغلوب اصلاً نمیتواند سیاستگذاری کند. پس مسئلۀ محیطزیست، مسئلهای مدرن است که تنها در جهان مدرن رخ میدهد.
آیا انسان سنتی اراده و تمایلی برای تصرف طبیعت نداشت، یا صرفاً ابزار و توانش فراهم نبود؟ آیا مسئله فقط توانایی انسان مدرن است یا پیش از آن، خواست و تمنای تصرف مطرح بوده است؟ به عبارتی آیا انسان مدرن ابتدا خواسته است طبیعت را در اختیار بگیرد و سپس ابزار آن را فراهم کرده، یا ابزارها بهتدریج خواست انسان را شکل دادهاند؟
این پرسش بسیار مهمی است، اما پیش از آنکه به محیطزیست بپردازیم، باید به تفاوت بنیادین میان انسان سنتی و انسان مدرن توجه کنیم. بهطور اجمالی، انسان سنتی چون نمیتواند، پس اراده نمیکند. وقتی انسان سنتی در درون خود توان تصرف را نمیبیند، ارادهای هم برای تصرف در او شکل نمیگیرد. بهعبارتدیگر، انسان سنتی چون اخلاقمدار است فاقد اراده نیست، بلکه چون توانایی ندارد، ارادهای هم در او ظهور نمیکند. در مقابل، انسان مدرن با تواناییای درونی روبهرو شده که به ارادهاش شکل داده است. ارادۀ قوی انسان مدرن از توانایی قویاش ناشی میشود و این توانایی نیز از وسعت فهمی سرچشمه گرفته که درون او رخ داده است. مسئلۀ توسعه نیز دقیقاً از همینجا در دل مدرنیته پدیدار میشود: انسان مدرن ابتدا در درون خود وسعتی را تجربه کرده و حالا میخواهد آن را در بیرون نیز پیاده کند.
اما پرسش مهمی در اینجا مطرح میشود: آیا انسان مدرن ابزار تحقق این وسعت را دارد؟ به نظر میرسد پاسخ منفی است. انسان مدرن خود را تماماً در ساحت ماده تعریف کرده و همین باعث شده که طلب درونیاش، که فراتر از ماده است، تنها در ماده به ظهور برسد. این ناهماهنگی میان وسعت طلب و محدودیت ابزار، همان چیزی است که به نهیلیسم میانجامد. نهیلیسم، فریاد تنگنای انسان مدرن در ساحت ماده است. اگر انسان مدرن این وسعت را درون خود حس نمیکرد، هیچگاه دچار احساس پوچی نمیشد و با آنچه داشت، خوش بود و حتی از آن لذت میبرد.
در این میان، مسئلۀ محیطزیست از یک وجه، مسئلۀ ماده است؛ اما از وجهی دیگر، فراتر از ماده است. باید دید ریشۀ بحران کجاست. چرا انسان مدرن از طبیعت قویتر شده؟ چون وسعتی فراتر از طبیعت پیدا کرده است. انسان مدرن میتواند بر دریا غلبه کند، چون وسعت وجودیاش از وسعت دریا بیشتر شده است. وقتی انسان از ماده فراتر میرود، دیگر نمیتواند ریشۀ بحران را فقط در ماده بجوید؛ خواهناخواه مسئلۀ معنویت مطرح میشود.
درون انسان مدرن، طلب و تواناییای شکل گرفته که از طبیعت فراتر رفته است. اما چون انسان مدرن طبیعت را صرفاً مادی میبیند و خودش را نیز در ماده تعریف میکند، در مواجهه با طبیعت ناکام میماند. هر جا دست میگذارد، خرابی به بار میآورد؛ چون نمیفهمد که طبیعت منقطع نیست، بلکه پیوسته و بیکران است. انسان مدرن طبیعت را در خودش، بهتنهایی و بهصورت جدا افتاده میبیند و همین نگاه، او را به بحران میکشاند.
اگر بخواهیم طبیعت را مادی نبینیم؛ چطور باید به قضیه نگاه کنیم و این نگاه چه نتایجی برای ما دارد؟
«عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی». تا زمانی که قطار بر همین ریل حرکت میکند، هیچ تغییری رخ نخواهد داد و اصلاح محیطزیست ممکن نخواهد بود؛ زیرا با انسانی مواجهیم که عقلانیتش توان نجات طبیعت را ندارد. این وضعیت شبیه آن است که بخواهید تمام بیماریها را با تیغ جراحی درمان کنید؛ درحالیکه جراحی تنها برای بخشی از بیماریها کارآمد است و محدودهای دارد. البته من از موضع سیاستگذاری سخن نمیگویم؛ چون این حرفها به درد سیاستگذاری محیطزیست نمیخورد. سیاستگذاری یعنی پذیرفتن ریل موجود؛ اما بحث من ریشهایتر است. معتقدم تا زمانی که در همین مسیر حرکت میکنیم، محیطزیست به مقصد خود نمیرسد. زیرا انسان مدرن با توان عظیمی که به دست آورده، طبیعت را نابود میکند. برای توقف این روند، باید از برخی غفلتها دست کشید. و برای خروج از این غفلتها، باید جهانبینی را تغییر داد، ساختارهای تازهای بنا کرد، و به وسعتی بالاتر از وضعیت فعلی خود رسید.
میدانم که این حرفها ممکن است برایتان غیرمنتظره باشد، اما وقتی از محیطزیست سخن میگوییم، ناگزیر باید انسان را از کوچهپسکوچههای ذهنیاش بیرون بیاوریم و به او نشان دهیم که در چه وضعیتی قرار گرفته است. باید نگاه کلانتری پیدا کند و بحرانهایی را که محیطزیست را به این نقطه رساندهاند، بشناسد و ریشههایشان را درک کند.
انسان دیروز توان غلبه بر طبیعت را نداشت؛ اما انسان امروز این توان را دارد، زیرا وسعت وجودیاش از طبیعت فراتر رفته است. این پرسش مهمی است: چرا انسان امروز از طبیعت بزرگتر شده است؟ ما با انسانی سروکار داریم که از طبیعت وسیعتر است. چنین انسانی اگر بخواهد طبیعت را حفظ کند، باید با مجموعهای از پرسشهای بنیادین روبهرو شود. آیا این انسان است که میخواهد طبیعت را حفظ کند؟ یعنی انسان میخواهد به طبیعت دستور بدهد که «ای طبیعت، آنطور باش که من میخواهم»؟ اما آیا طبیعت فرمانپذیر است؟ شما هرچقدر هم بخواهید از برده کار بکشید، برده توان محدودی دارد و باید آن توان را شناخت. آیا نباید حد زندهماندن این برده را فهمید؟ آیا صرفاً چون قویتر هستید، مجازید هر طور که خواستید با او رفتار کنید؟ این نخستین پرسشی است که باید به آن پاسخ داد.
جهت خرید این شماره و مطالعه کامل این مقاله کلیک کنید.