سرمایهداری استعمارگر علیه بوم ایرانی
گفتوگوی نامه جمهور با دکتر کوشا گرجیصفت، استادیار دانشگاه تهران
یکی از این مسائل مهم که امروز با آن روبهرو هستیم، بحران محیطزیست است. در گذشته شاید محیطزیست موضوعی فانتزی و حاشیهای تلقی یا به بهانۀ جاسوسی و نفوذ به حاشیه رانده میشد، اما هرچه پیش آمدیم این مسئله پررنگتر شد. از نگاه شما چطور میتوان به کنشگری فعال برای محیطزیست رسید؟
چند سالی است که مسئلۀ کنشگری و انفکاک آن از جامعه، در کنار مسائل محیطزیست و استعمار مرا نیر به خود مشغول کرده است. بههرحال، امروز زندگی ما به واسطۀ دو استعمارگر مهاجرنشین تحت شعاع قرار گرفته است: یکی آمریکا و دیگری اسرائیل. اندیشۀ مقاومت در برابر این دو استعمارگر، مرا با ادبیات جدیدی آشنا کرد: ادبیات اصیل بومیان آمریکا، کسانی که بیشازهمه با این استعمار مواجه بودهاند.
مدل استعمار جهانی در چند صد سال اخیر عوض شده است؛ مثلاً انگلیس چون یک قدرت دریایی استعمارگر بود، بسیاری از کشورهای تحت سلطهاش امروزه استقلال پیدا کردهاند. اما آنچه آمریکا را، بهعنوان یک استعمارگر، از استعمارهای قرن پانزده به بعد متمایز میکند، این است که یک سرزمین را غصب، مردمانش را نسلکشی و فرآیند زیستمحیطی آنجا را دچار تغییر کرده است. درحالیکه تا پیش از استعمار آمریکا، نوع زندگی مردم بومی آنجا در تعامل با آن طبیعت بود و سوژگی آنها بین انسان و حیوان و گیاه جریان داشت. این استعمار و امپریالیسم بهسادگی نابودشدنی نیست. آنچه این سرمایهداری را تثبیت میکند، این است که میزان نامحدودی نیروی کار، زمین و منابع انرژی را در اختیار گرفته است.
ازسویی، تمام آنچه چپها، ضدنژادپرستها و فمینیستها میگویند، همگی از لحظۀ ورود اروپاییها به آمریکا پدیدار میشود. بهعبارتی آنچه نابرابری نژادی، نابرابری اقتصادی و نابرابری جنسیتی درست میکند، با هم مرتبط است و در آمریکا صورتبندی و جهانشمولسازی میشود. بهعلاوه اگر دقت کنید، میبینید هر ضدیت[1] انتزاعی که مطرح میشود، مثل سرمایهداری برای مارکس یا شاه در انقلاب اسلامی، به یک ضدیت بسیار مادی حاضر برمیگردد به نام آمریکا. گویی دشمن همه و ریشۀ همۀ نابرابریها و منشأ همۀ تضاد[2]ها همان است؛ چون اینها همه در آنجا دارد صورتبندی میشود. متنهای بسیاری هست که این را نشان میدهند ولی به هم پیوند نخوردهاند. برای مقابله با این دشمن باید بتوان در برابر آن ساختار کلی تمام این نابرابریها را به هم ترجمه کرد. بنابراین، با رفتن به سراغ بومیانی که هدف اصلی آن استعمار بودند، میبینی چهبسا جهان آنها قابلیت بیشتری برای این کار دارد؛ یعنی چیزهایی که در حالت معمول به هم ترجمه نمیشوند، در بستر آن جهان بهراحتی قابل ترجمهاند. بنابراین ادبیات ارزشمند آن میتواند به مقاومتهای مختلف در برابر اسرائیل و آمریکا کمک کند.
امروزه دستهای از جنبشهای فمنیستی یا کارگری هستند که بالقوه میتوانند در برابر آمریکا و اسرائیل همرزم ما باشند. ترجمۀ همۀ این نابرابریها به آن ضدیت واحد، میتواند به تمام این دعواها جهت بدهد؛ چون نشان میدهد ریشۀ همۀ نابرابریهای اقتصادی، نژادی و جنسیتی به همان برمیگردد. ازسویی تمام این نابرابریها یک مبنای بومشناختی دارد؛ چراکه برای مثال در کیهانشناسیای که این مرزبندی میان انسان و حیوان وجود ندارد، چنین روابط مالکیت استثمارگرانهای اصلاً معنا نمیدهد. بنابراین پروژۀ کلیدی من در این راستا است که بخش مهمی از آن به مسئلۀ زیستبوم برمیگردد. سعی کردم مشروح این بحث را در مقالهای که ارائه کردم شرح دهم.
چطور میتوان این نگاه را در مورد ایران نیز بسط داد؟
همانطور که در مقاله هم بحث شد، مسئله از جایی پدید آمد که انسانگرایی برجسته شد و انسان بقیه را دارایی و مایملک خود تصور کرد. از طرفی، با تعریف انسان در نفی حیوان، حیوانیسازی تمام دیگریهای انسانِ مذکرِ سفیدِ مسیحی را دربرگرفت. اینگونه بقیۀ انسان را در کنار طبیعت و حیوانات قرار دادند و همگی را ابزاری برای استثمار و بهرهکشی خودشان قرار دادند. بهجز نسلکشی، از اولین کارهایی که اروپاییها با رسیدن به آمریکا کردند، گرفتن حیوانات بود. چنانکه گفتیم، برای اولین بار یک سیستم دامداری درست کردند تا حیوانات را برای کشتار و صادرات پرورش دهند. این یک رخداد نیست، بلکه یک ساختار ادامهدار است. تا زمانی که آن بومی یا هر جاندار نتواند در زمینش آزادانه بچرخد، سوژهگی خود را ندارد؛ چون سوژه در آنجا ثابت تعریف نمیشود، بلکه رابطهمند و در ارتباط با هزاران چیز دیگر است.
ما این سوژه را نمیفهمیم؛ چون در ایران هم همین اتفاق افتاده است. در ایران هم تا دوران صفوی این مرزبندی میان انسان و حیوان وجود نداشت. در دوران صفویه میبینی که حیوان و انسان در پروژههای نظامی در کنار هم هستند؛ مثلاً شاه عباس بهعنوان شاه حیوانات و انسانها مشروعیت مییابد یا سگ در جنگ همرزم بهشمار میآید. از دوران قاجار است که مرزبندی میان انسان و حیوان در ایران همزمان با اروپا پدید میآید. در دورۀ قاجار است که شاهد کارزارهای نابودی سگها و حذف حیوانات و ساخت باغوحش هستیم. پیدایش باغوحش نشانۀ این است که حیوانات دیگر در بین ما حضور ندارند و ما با طبیعت ارتباط مستقیم نداریم. درحالیکه اگر به ایران پیشامدرن رجوع کنیم، میبینیم که انسان، حیوان و طبیعت بسیار به هم نزدیک هستند. در همین حال، بردهداری در اروپا دارد به اوج خود میرسد و بر جوامع ما هم تأثیر میگذارد. با مدونشدن بردهداری در قانون و شریعت اسلام، تمام روابط مالکیت تحت تاثیر آن قرار میگیرد. بدین ترتیب، حیوان، زمین، طبیعت و زیستبوم، همگی، تبدیل به کالا میشوند. درحالیکه تا پیش از این، مثلاً در صفویه بهرغم رویکرد دینی آن، شاهد چنین نگاهی نبودیم.
بسیاری از مسائل امروز ما برآمده از روابط مالکیت جدیدی است که پدید آمده است. شاید گمان کنید که توسعهطلبی در جمهوری اسلامی بعد از همهچیز به سراغ طبیعت رفته است؛ درحالیکه طبیعت از لحظۀ نخست درون این مسئله بوده است. مسائل امروز ما در حوزههای مختلف از هم جدا نیستند، بلکه به هم قابل ترجمهاند. این ایده که از کارگر مازاد بگیری و آن را تبدیل به سرمایه کنی نیز همینطور شکل گرفته است. سرمایهداری بدون تصاحب مازاد یا ارزش اضافی کار کارگران میسر نیست؛ همانطور که بدون تصاحب انرژی مجانی، زمین مجانی، کار حیوانات و اتلافها هم ممکن نیست.
جهت خرید این شماره و مطالعه کامل این مقاله کلیک کنید.
منابع:
[1] antagonist
[2] antagonism