مقاومت بومی در ایران: طرح مسئله
متن زیر میکوشد تاریخ اجتماعی مقاومت و تغییرخواهی عشایر ایرانی را به شکلی گذرا مرور کند و بپرسد احیای موقعیت اجتماعی مقاومت برای عشایر با چه دشواریهایی روبروست؟ تأمل بر جامعهشناسی تاریخی مقاومت عشایر از این نظر حائز اهمیت است که گروههای حاشیهای همواره حامل اشکال منحصر به فرد و ابتکاری از مقاومت هستند که بازخوانی و بازتولید آن به بازسازی اجتماعی مقاومت کمک شایانی میکند.
عشایر در تاریخ معاصر: یک نیروی اجتماعی محذوف
مطالعه پویاییهای جامعه ایران در تاریخ معاصر و به طور مشخص بازخوانی تاریخ مقاومت اجتماعی ایرانیان، حکایتگر حضور و غیبت نیروهای گوناگونی است. یکی از مهمترین نیروهایی که طی یک سده اخیر از دینامیسمهای اجتماعی در ایران به کلی کنار گذاشته شده و از عرصه عمومی نیز کموبیش حذف شده است، نیرویی است که از قضا پیش از این و در سالهایی نه چندان دور، یکی از اصلیترین نیروهای شکل دهنده به پویاییهای اجتماعی و مقاومت ملی در ایران بوده است: عشایر.
نیروی عشایر طی بیش از یک سده اخیر، خالق بخشی مهم از کنشگریهای دگرگونیخواهانه در برابر استبداد بوده و همزمان به شکلی توأمان، بخش مهمی از نیروی مقاومت جامعه ایرانی در برابر استعمار را شکل میداده است. مقاومت عشایر عرب خوزستان و و تنگستان بوشهر در برابر استعمار انگلستان در جریان جنگ جهانی اول، و مشارکت عشایر بختیاری، لر، قشقایی و سایر ایلات در جریان مشروطه، در جریان فتح تهران و در رویدادهای منطقهای مرتبط با این انقلاب، از مهمترین تجربههایی است که به خوبی نشان میدهد چگونه عشایر در تاریخ معاصر ایران، نیروی مقاومت و تغییر بودهاند. مرور این تجارب همچنین این پرسش را پیش روی ما قرار میدهد که چه بر سر این نیروی تغییر و مقاومت آمده که طی یک سده عاملیت اجتماعی ان بسیار محدود شده است و این که برای بازسازی چه راهی پیش روی این نیروی اجتماعی قرار دارد؟
تکوین دولت مدرن و سرکوب عشایر در دوره پهلوی اول
با روی کار آمدن سلسله پهلوی و حتی پیش از آن، عشایر از اصلیترین نیروهایی بودند که باید سرکوب میشدند. آنها نیروی تضمین بخش به مهمترین انقلاب جامعه ایران تا آن زمان بودند. در جریان انقلاب مشروطه نظم استبدادی و قدرت مرکزی تا اندازه زیادی تضعیف شده بودند و نقش عشایر تضمین این تضعیف بود. انقلاب مشروطه نشان داد نیروی عشایر تا چه اندازه میتواند در معادلات مرکزی قدرت در کشور تأثیرگذار باشد. همچنین کمتر یک دهه پس از انقلاب مشروطه و در جریان جنگ جهانی اول، این عشایر بودند که اصلیترین نیروی مقاومت در برابر استعمار انگلیسی را شکل دادند. بدین ترتیب نه فقط قدرت استبداد که قدرت استعماری نیز عشایر را به عنوان رقیبانی سرسخت شناسایی کردند.
با کودتای رضاخان و سپس آغاز پادشاهی او، یکی از سیاستهایی که از نخستین سال حکومت او آغاز شد، اسکان اجباری عشایر بود؛ سیاستی که بعدها با «تخته قاپو» مشهور شد و آغاز بود بر مقابله قدرت مرکزی با عشایر. البته رضاخان پیش از پادشاهی، در دوره پس از کودتای اسفند 1299 تا آغاز نخستوزیری خود، به طور مستقیم و به نام مقابله با راهزنی و ناامنی، با عشایر درگیر شده بود اما پس از پادشاهی این فرصت را یافت که درگیریهای پراکنده خود را به شکل یک سیاست منسجم دنبال کند. سیاستی که بعدها و در دوره پهلوی دوم نیز ادامه یافت.
پایش و یکسانسازی یا متحدالشکل کردن، از سبک زندگی و لباس تا نیروی نظامی و سلاح، در قلب برنامه مدرنیزاسیون رضاخانی قرار داشت. همین انگاره موجب هماهنگی تختهقاپو با دیگر برنامههای دوره پهلوی اول و شکلگیری ارتش مدرن میشد. در قلب این برنامه هماهنگ، ناسازگاری سبک زندگی عشایر و قدرت برخورداری آنان از سلاح قرار داشت که با یکجانشینی و نابودی تحرک عشایر هدف گرفته شده بود. وجود پارهای از مشکلات امنیتی از قبیل امنیت مسیرهای مواصلاتی، مسئلهای واقعی در ارتباط با عشایر بود؛ مسئله بزرگتر اما آنجا متولد شد که راهکاری دولت مرکزیِ تازه تکوین یافته در برابر این مسئله، انحلال نظم اجتماعی عشایری بود. بدین ترتیب در چارچوب ایده دولت و ارتش مدرن، هیچ کسی به بازسازماندهی نیروی نظامی عشایر فکر نمیکرد؛ در این چارچوب حتی خلع سلاح عشایر هم راهحل نبود و دولت مرکزی جز به نابودی عشایر و یکجانشینشدن آنها راهکاری نمیشناخت. بدین ترتیب سرکوب عشایر ایران در شدیدترین وجه ان در دستور کار حکومت قرار گرفت. و به عنوان نمونه، پس از شکلگیری هسته اولیه نیروی هوایی ایران با نام قوای هوایی شاهنشاهی ایران در اوایل دهه ۱۳۰۰ شمسی و حدود سالهای ۱۳۰۳–۱۳۰۴)، نخستین عملیات نظامی این نیرو سرکوب عشایر عرب، لر، بختیاری و کرد از طریق بمباران هوایی بود و این تنها بخشی از مقابله پهلوی اول با عشایر بود که در ادامه در صورتهای گوناگون ادامه یافت.
عشایر؛ نیروی مقاومت در جنگ جهانی اول و غیبت در جنگ دوم
بدین ترتیب ایران نیروی مقاومت عشایر که در جنگ جهانی اول، تقریبا تا پایان دوره چهار ساله جنگ در برابر اشغال ایران و سپس اشغالگران مقاومت کرده بود؛ دو دهه بعد و در جنگ جهانی دوم دیگر وجود نداشت و به این ترتیب یکی از مهمترین نیروهای جامعه ایرانی در برابر اشغالگران حذف شد. ارتش مدرن پهلوی هم کمتر از یک هفته دوام آورد. سحرگاه سوم شهریور 1320 نیروهای شوروی از شمال و شرق (از طریق آذربایجان و ترکمنستان) و نیروهای بریتانیا از جنوب و غرب (از عراق و خلیج فارس) با حملات هماهنگ هوایی، زمینی، و دریایی ایران به حمله کردند. دو روز بعد، 5 شهریور نخست وزیر استعفا داد و محمدعلی فروغی نخستوزیر شد. صبح روز 6 شهریور، در نخستین اقدام به مجلس رفت و گفت که برای جلوگیری از خونریزی و ویرانی، دولت تصمیم به ترک مقاومت و مذاکره با متفقین گرفته است. فروغی همان روز در منزل خود با سفیران بریتانیا و شوروی دیدار کرد و طی نامهای رسمی ترک مخاصمه با آنها را اعلام کرد. این مذاکرات در اراده نیروی نظامی ایرانی تأثیر داشت و مقاومت اندک ارتش ایران متوقف شد اما در مهاجمان تأثیری فوری نداشت و بمباران شهرها و اسارت نیروهای تسلیمشده ایران توسط متفقین ادامه یافت و این پایان پهلوی اول بود. دو روز پس از حمله متفقین، دولت استعفا داد و یک هفته بعد هم استعفای شاه منتشر شد و پهلوی دوم روی کار آمد؛ با این حال سیاست مقابله با عشایر در تمام دوره پهلوی دوم نیز به اشکال گوناگون ادامه یافت.
عشایر در حاشیه توسعه: سیاستهای دوره پهلوی دوم
در دوره پهلوی دوم (1320 به بعد) و به ویژه در دوره دومِ پهلوی دوم (1332 به بعد)، سیاستِ قدرت مرکزی در مقابله با عشایر ادامه یافت، هر چند در عمل تغییراتی تدریجی را نیز شاهد بود. در این دوره تلاش میشد عشایر در حاشیه امنیت و به عنوان مانع ناامنی دیده نشوند. مهمترین تغییر آن بود که حکومت از تختهبند کردن عشایر منصرف شده بود و تلاش میکرد آنها را در حاشیه توسعه تعریف کند. برنامه چهارم عمرانی (1346) و تشکیل کمیتهای برای تدوین برنامههای عشایری در این برنامه یک نقطه عطف در این راستا بود. در ادامه و در سطح نهادی این کمیته به تشکیل دفتر آبادانی مناطق عشایری در وزارت مسکن و آبادانی (1347) منتهی شد. چندی بعد نام این دفتر به «دامداران متحرک ایران»(1351) تغییر یافت و مسئولیت آن به وزارت کشاورزی و منابع طبیعی واگذار شد. اندکی بعد در سال 1353 این دفتر به سازمانی مستقل تبدیل شد. بدین ترتیب در شرایطی که در آغاز تکوین قدرت مرکزی جدید، مواجهه حاکمیت و یکسانسازی اجتماعی در حوزه عشایر از مسیر «وزارت جنگ» انجام میپذیرفت، طی نیم قرن، در فرایندی به کلی معکوس نسبت به یکسانسازی اجتماعی، این نهادهای تغییریابنده و متکثر دولتی بودند که متصدی امور عشایر میشدند: دفتر آبادانی، وزارت مسکن، دفتر دامداران متحرک و وزارت کشاورزی و منابع طبیعی. بدین ترتیب در دوره دوم پهلوی دوم، برخلاف دوره پهلوی اول، موضوع عشایر از موقعیت بحران امنیتی به حاشیه برنامه توسعه نقل مکان کرد. این تغییر یک تغییر و تعدیل جدی در سیاستهای ضد عشایری دولت به حساب میآمد اما هیچ ایده و برنامهای برای بازگرداندن عاملیت اجتماعی پیشین به عشایر در میان نبود. کوشش مهم عشایر برای بازستانی نقش و عاملیت اجتماعیشان اما در جریان انقلاب اسلامی اتفاق افتاد. نارضایتی انباشتهی ناشی از چند دهه سرکوب عشایر و تلاش برای یکسانسازی و یکجانشینی، اصلاحهای سیاستهای ضدعشایری در دوره پهلوی دوم را به عنوان راهحل نپذیرفت. بدین ترتیب عشایر تلاش کردند امکانهای ناشی از این تغییر رویکرد حکومت در دوره پلهوی دوم را برای خلق راهحلی گستردهتر به کار گیرند. زمان زیادی طول نکشید که عشایر توانستند تغییرهای مورد نظر خود را در وجهی بنیادین و در متن در یک انقلاب ملی و سراسری بازتولید کنند.
انقلاب اسلامی و بازگشت عاملیت اجتماعی
در جریان انقلاب اسلامی ایران یک جهش در جهت بازپسگیری عاملیت اجتماعی عمومی روی داد. پس از مشروطه، طی چند دهه به شکلی توأمان و پیوسته، تکوین قدرت مرکزی جدید بر نفی عاملیت عمومی بنا شده بود. این فقط عشایر نبودند که قدرت یکپارچه مرکزی میکوشید با سیاست یکجانشینی نظم مدنی آنها مضمحل کند؛ بلکه طی هفتاد و پنج ساله منتهی به انقلاب اسلامی، کلیه اشکال کنشها و کوششهای تغییرخواهانه انسان ایرانی سرکوب شده بودند: از انقلاب ملی مشروطه، تا جنبشهای منطقهای همچون نهضتهای جنگل و آزادیستان، تا مبارزههای پارتیزانی عشایر، تا حرکتهای پارلمانی مدرس و دیگران، تا نهضت ملی شدن صنعت نفت. بیراه نیست اگر بگوییم انقلاب اسلامی بیش و پیش از هر چه کوششی بود برای بازپسگیری عاملیت اجتماعی. جامعه میخواست باشد و موثر باشد؛ میخواست خودش معادلات اجتماعی را رقم بزند و عشایر توانستند پس از نزدیک به هفت دهه سرکوب، خود را در متن یک انقلاب سراسری و عملیات بازپسگیری عاملیت اجتماعی ایرانیان تعریف کنند.
بدین ترتیب ما یک بازگشت جامعه به عرصه معادلات اجتماعی را در برهه انقلاب اسلامی شاهد هستیم. بازگشتی که مولود و مولد انقلاب اسلامی شد. در اثر این بازگشت، نقش استعمار و قدرت مرکزی وابسته به آن در جامعهسازی کاهش یافته و به موازات آن، نقش جامعه و گروههای مختلف اجتماعی، از جمله عشایر در جامعهسازی افزایش مییابد. نظم سیاسی پس از انقلاب میکوشد وفاداری خود به جامعه را ابراز کند. نتیجه نهادی و سیاستی این بازگشتِ جامعه یا بازگشت به جامعه، خلق سیاستهای حمایتی و رفاهی در دوره پس از انقلاب است و این نخستین دوره از تاریخ عشایر پس از انقلاب اسلامی است. در این دوره عشایر از کوششهای نظم پس از انقلاب و نهادهای آن برای بازسازی سیاستهای توزیعی و رفاهی بهرهمند میشوند. جهاد سازندگی و شوراهای محلی کمک بسیاری میکنند تا حمایت معیشتی و به شکلی توامان و جامعهمحور، امنیت مناطق عشایری تثبیت شود. همچنین نقش مهم عشایر در تولید و دامداری، با بازیابی اهمیت تولید و خودکفایی در اقتصاد پس از انقلاب، بار دیگر جدی گرفته میشود.
عشایر و تجربه مقاومت در جنگ تحمیلی هشتساله
با آغاز جنگ تحمیلی هشت ساله عشایر تلاش بسیاری میکنند که بار دیگر عاملیت اجتماعی و شبهنظامی خود را به دست بیاورند. دشواری روزهای نخست جنگ، عشایر را بار دیگر پس از گذشت قریب به هفت دهه توقف، به نیروی مقاومت در برابر اشغالگر تبدیل میکند. کمتر از یکسال پس از آغاز جنگ تحمیلی، همزمان با تغییر فرماندهگی کل قوا و عزل بنیصدر، حرکت به سمت مقاومت مردمیتر میدان بزرگتری پیشروی عشایر میگشاید. بدین ترتیب جنگجویان عشایر علاوه حضور در سازماندهی نیروی مقاومت مردمی، در شناسایی و پشتیبانی نیز به نیروهای مقاومت مردمی که متن جنگ را اداره میکردند، کمک میرساند. از اواخر جنگ و به ویژه در سالهای پس از جنگ عشایر بار دیگر در حاشیه توسعه دیده میشوند هر چند تغییرات سیاستی نسبت به دوره پهلوی دوم غیرقابل انکار است و بعدها با نوعی عقبنشینی از این سیاستها، عشایر از حاشیهبودگی نسبت به امر توسعه نیز کاسته میشود.
عشایر در دوره پس از جنگ: توسعه بدون عاملیت سیاسی
تأسیس سازمان امور عشایر در سال 1373 را میتوان کانون تغییر سیاستی در حوزه عشایر دوره پس از جنگ ارزیابی کرد. بدین ترتیب بخش مهمی از سیاستها و نهادهای عشایری در دوره جمهوری اسلامی، در دوره پس از جنگ گسترش مییابد. مهمترین مضامین و نهادهای این سیاستها را میتوان در چارچوب موارد زیر برشمرد: حمایت از تولید دامداری، حمایت از معیشت و خدمات اجتماعی، ثبت و حفاظت ایلراهها، ساماندهی کوچ، مدیریت مراتع، توسعه راههای عشایری، خدمات و زیرساختهای بهداشت و سلامت در چارچوب خانههای بهداشت عشایری، گسترش خدمات آموزشی در قالب مدارس سیار، آبرسانی سیار، خلق نهادهای سیاسی و اقتصادی عشایری، همچون شوراهای اسلامی روستا، تعاونیهای عشایری و اتحادیههای دامداری. بدین ترتیب عشایر که سده پیشین را با شدیدترین سرکوبها نظامی و طردهای اجتماعی آغاز میکنند، به واسطه انقلاب اسلامی در موقعیت توافق و تعامل با قدرت مرکزی قرار میگیرند و در کمتر از نیم قرن، یک توسعه اجتماعی و اقتصادی را تجربه میکنند. با این همه دال مرکزی در این توسعه، خدمات اجتماعی و مسائل اقتصادی است و عشایر هیچگاه نمیتوانند فراتر از خدمتگیرنده یا عاملیت تولید اقتصادی، جایگاه گذشته خود در ایجاد یک نیروی سیاسیِ موثر در سیاست داخلی و بازیگر در معادلات کلان اجتماعی یا مقاومت بازیابند. بدین ترتیب کوشش عشایر برای بازیابی نقش اجتماعی خود ناکام میماند. هر چند بخش مهمی از این ناکامی فراتر از مناسبات متقابل عشایر و قدرت مرکزی، معلول تغییراتی کلانتر همچون نسبت جمعیت شهرنشین و روستانشین است.
امکانها و دشواریهای بازسازی عشایر به عنوان نیروی مقاومت اجتماعی
حالا ایران در میانه یک جنگ همهجانبه و دفاعی ملی و مقدس در برابر ویرانگریهای ایالات متحده و رژیم صهیونیستی قرار دارد. در میانه یک برهه عسرت و دشواری. درست در این میان است که گویی امکانهای نهفته و مدفون شده جامعه برای مقاومت بار دیگر بیدار میشود و ستیز عشایر و برنو با نیروی هوایی ایالات متحده در این بستر رخ میدهد. مسئله کلیدی این است که چگونه این مقاومت را میتوان مستمر ساخت؟ چگونه میتوان عاملیت این مقاومت بومی را بهرسمیت شناخته و بازیابی کرد؟
فراموش نباید کرد که پس از جنگ تحمیلی نخست تا کنون، طی سه و نیم دهه در بخشهای قابل توجهی از بروکراتهای حاکم، نه مقاومت که سازش با قدرت هژمون ایده غالب بوده است. غلبه چنین ایدهای در فرادست مستلزم نادیده گرفتن شیوهها، نیروها و امکانهای بسیاری برای مقاومت در فرودست و جامعه است. نادیده گرفتن امکانهای عشایر برای مقاومت در همین چارچوب قابل فهم است.
به علاوه مجموعهای از سیاستهای شکلدهنده وضعیت کنونی موجب شکلگیری یک عقبماندگی گسترده در عدالت اجتماعی شده است. تحریم و پاسخ ناکارآمد به آن نیز بر سطوح این نابرابری افزوده است. بازتاب اجتماعی این عقبماندگی و نابرابری اجتماعی، طرد فرودستان از صحنه سیاست ملی است. عشایر یکی از مهمترین اقشاری هستند که این طرد را تجربه کردهاند. آنها همچنین به عنوان تولیدکننده و نیروی مهم در دامپروری بینیاز از نهادهای دامی، در اقتصاد سیاسی تراستی و تجاری موجود اهمیت کافی را پیدا نمیکنند.
تسخیر سطوح مهمی از سیاستگذاری توسط تجار، کارفرمایان، سرمایهداری مالی و صاحبان مستغلات با طرد عشایر، روستاییان و نیروهای مولّد از عرصه سیاستگذاری و سیاسی عمل میکند. در این وضعیت عشایر به مثابه بخش مهمی از نیروی اجتماعی مولّد در نظم اقتصادی تراستی و تجارتمحور کنونی اهمیت چندانی ندارند. در حال حاضر عشایر تولید حدود یک چهارم گوشت قرمز را بدون وابستگی به نهادههای دامی بر عهده دارند. گویی این قبیل نقشهای مهم، در موقعیتی که اصل خودکفایی اقتصادی و امنیت غذایی در نظر پارهی مهمی از بروکراتهای عالیرتبه تا حد زیادی اهمیت خود را در سیاستگذاری از دست داده است. همچنین در پرتو این نگرش است که کانونهای مهم بازتولید امنیت غذایی یعنی کشاورزی و دامداری به حاشیه رانده شدهاند.
گروههای مسلط پیشگفته همچنین با حمایت از رسانهها و افراد مشهور در عرصه فکری و آکادمیک، با طرد و تحقیر اجتماعی با عشایر و حاشیهنشینان مواجه میشوند تا سهم آنان را از رسانه، حوزه عمومی و منزلت اجتماعی تصاحب کنند.
بدین ترتیب عشایر برای بازسازی نقش خود در جامعه و مقاومت اجتماعی با دشواریهای بسیاری مواجه هستند. به یاد بیاوریم کمتر از یک سال پیش از این، ایده کوچکسازی دولت در مصوبهای اولیه انحلال سازمان امور عشایری را هدفگیری کرده و به تصویب اولیه شورای عالی اداری رساندند. این مصوبه هر چند آن قدر غیرواقعی بود که به زودی کنار گذاشته شد اما بیش از پیش نشان داد که چگونه نقشها و خدمات کنونی به عشایر نیز در معرض آن است که در محاق کوچکسازی دولت از میان برود.
عشایر برای بازیابی نقش تاریخی خود در مقاومت اجتماعی با مسیر همواری مواجه نیستند. اگر نمیخواهیم سیاست عمومی کشور را تاجران و تراستیها با نکول میلیاردلاری شکل بدهند و جادهصافکن تجاوزهای استعماری و استکباری شوند، راهی وجود ندارد جز این که جدال عشایر و برنوهایشان با نیروی هوایی ایالات متحده فراتر از یک رویداد، به یک واقعیت اجتماعی غیرقابل انکار تبدیل شود. مقاومت اجتماعی نیازمند ایفای نقش گروههای حاشیهای و طرد شده است. لازم است عشایر نقش اجتماعیِ تاریخی خود در مقاومت اجتماعی را بازیابند.