نقد اقتصاد سیاسی جنگ ایران و اسرائیل در نظم جهانی سرمایه
کیوان سلیمانی
جنگ ما با اسراییل، جنگ عزت با ذلت است، و هیهات من الذله! جنگ ما با آمریکا جنگ حق و باطل است و سلام بر حق و حقیقت از ازل تا ابد. اما در همین افق، این جنگ، جنگ فقر و غنا نیز هست، و «تا مبارزه هست ما هستیم». در متن حاضر در پی واکاوی سویه پسین این نبرد تمامعیار هستیم؛ بعد اقتصاد سیاسی. جنگ جاری میان آمریکا و اسرائیل با ایران نقطهی عطفی در تقابل سرمایه مرکزی (جهان غرب به رهبری ایالاتمتحده) با محور مقاومت (ایران، حزبالله لبنان، انصارالله یمن، و جنبشهای فلسطینی) است. این تقابل، لایههای چندگانهای دارد: ژئوپلیتیک (کنترل تنگه هرمز، بندر حیفا و مسیرهای انرژی)، اقتصادی (انباشت سرمایه از طریق تخریب زیرساختها) و ایدئولوژیک (مشروعسازی سلطه با گفتمانهای خیرخواهانه). از منظر نقد اقتصاد سیاسی این جنگ فراتر از نزاعی نظامی یا بحرانی منطقهای، و ذیل تقابلی ایدئولوژیک؛ برآیند تاریخی و ساختاری تضاد میان نظم جهانی سرمایه با امکان مقاومت مستقل، منطقهای و رهاییبخش است. در این تقابل تمدنی که به سطح وجودی رسیده، آنچه در سطوح ژئوپلیتیک تا استراتژیک ظاهر شده، تجلی جدال ساختاری سرمایهداری جهانی با مقاومت ضد امپریالیستی است، نبردی است میان نظم جهانی سرمایه و نیروهای واگرا از آن؛ پیکاری که در آن، جنگ، تنها شکل پیشرفتهای از گردش سرمایه است. این جنگ در متن نظم جهانیای جریان دارد که سرمایه در آن، نهفقط نظام تولید، که البته محور آن است، بلکه معماری قدرت، خشونت، حق و روایت را تعیین میکند. سرمایهداری متأخر – در صورتبندی امپریالیسم نظامی، اقتصاد نولیبرالی، روایت جهانی و فناوریهای کنترلی – اکنون در مواجهه با الگویی ایستاده که حاضر به ادغام کامل در نظم موجود نیست. نظم سرمایه برای حفظ انباشت خود، ناگزیر از سرکوب هرگونه مقاومت ساختارشکن است.
از همین روست که سرانجام آغاز جنگ مستقیم و گسترده، نه با پهپادهای ایرانی، بلکه با شبیخون شبانه اسرائیل به خاک، فرماندهان، دانشمندان و زیرساختهای ایران شکل گرفت؛ البته با چراغ سبز آمریکا. این تجاوز نه تصمیمی تاکتیکی بلکه بخشی از استراتژی بازدارندگی تهاجمی اسرائیل بود که با بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید وارد فاز نظامی آشکار و گسترده شد. رئیسجمهور آمریکا در واپسین روزها، دستور حمله مستقیم آمریکا به تأسیسات هستهای ایران را نیز صادر کرد تا مشخص شود این یک جنگ آمریکایی است.
اکنون، ما در میانه جنگی آشکار و چندلایهای هستیم؛ نظامی، اقتصادی، تکنولوژیک و روایی. تقویت ظرفیت دفاعی و تهاجمی – موشک، پدافند، جنگنده، جنگال و بازدارندگی – نهتنها باید حفظ شود، بلکه باید با درک نظری از بستر جهانی این نبرد تکمیل شود. پرسش بنیادین اینجاست: چرا نظم جهانی سرمایه، اینگونه در سرکوب مقاومت و حذف ایران مستقل مصمم است؟
برای فهم اکنون، باید از گذشته آغاز کرد. سرمایهداری از آغاز، با غارت، استعمار، بردهداری، خشونت و مهندسی نژادی زاده شد. اگر تاریخ استعمار در پنج قرن اخیر را مرور کنی، جنگ و کشتار برای «چپاول» و «استثمار» را نه مدعایی عجیب یا رادیکال بلکه قاعدهای بنیادین و تجربهای پرتکرار و امری «طبیعی» خواهی یافت. در غرب آسیا و معطوف به ایران معاصر نیز از قرارداد دارسی و اشغال جنوب ایران تا کودتا علیه ملی شدن صنعت نفت، سرمایه در پی انضباط و مهار هرگونه استقلال بوده است. این الگویی تکرارشونده برای مهار هرگونه استقلال است که انضباط بازار را تهدید کند. نظمی که یکبار با کودتا علیه نهضت ملی شدن صنعت نفت بازپسگیری شد اما با شکست از انقلاب اسلامی 1357 مختل شد، اکنون با بمبافکنهای B2 علیه ایران سعی در بازسازی مجدد دارد. امروز نیز تنگه هرمز تنها یک مسیر حملونقل نیست؛ رگ گردن بازار جهانی انرژی و شریان اساسی انضباط سرمایه است.
بنابراین مسئله سلطه، نه دین است، نه جمهوری اسلامی و نه حتی ایران بهعنوان یک کشور «نرمال». سرمایهداری با آن بخشی از موجودیت جمهوری اسلامی ایران در تضاد است که از منطق ادغامپذیر خارج شود: مقاوم، مستقل، همپیوند با جهان جنوب و نامنطبق با مدارهای سلطه. تضاد اصلی، تضاد میان مقاومت مستقل منطقهای با ساختار سلطه سرمایه است. سرمایه مرکزی، نه با سویه غیرسیاسی اسلام یا مرزهای وابسته ایران، بلکه با هر نوع استقلال و نافرمانی سیاسی–اقتصادی از جمله و بهویژه با قرائتی انقلابی و ضدسرمایهدارانه از اسلام و درهمتنیده با هویتی تاریخی و مستقل از ایران مشکل دارد. عربستان سعودی، با ساختار ارتجاعی و مذهبی خود، تا وقتی در نظم نفتی و دلارمحور قرار دارد و در دل ساختار سرمایه جهانی هضم شده، نهتنها دشمن نیست بلکه متحد استراتژیک محسوب میشود. با ایران پهلوی نیز تا زمانی که مطیع و سرسپرده، سر جای خودش در تقسیم کار بینالمللی سرمایهداری نشسته باشد، چنین رفتار میشود. اما ایران، هرگاه بهسوی استقلال انرژی، امنیت منطقهای و نظام مالی مستقل حرکت کرده، بهسرعت تبدیل به دشمن شده و در لیست تحریم و تهدید قرار گرفته است. این نشان میدهد که تقابل جاری، نه تقابل ایدئولوژیهای دینی، بلکه برخورد با هر امکانی برای خروج از مدار سلطه سرمایه است. و این مقاومت، اگر با شبکهسازی منطقهای، استقلال مالی، بازدارندگی نظامی و روایت فرهنگی ترکیب شود، خطرناکتر میشود. به همین دلیل است که اسرائیل، آمریکا و متحدانشان، با همدستی گاه خاموش، گاه آشکار، در سرکوب آن اشتراک منافع دارند.
از طرفی، جنگ ایران و اسرائیل را نمیتوان جدا از گرههای دیگر نزاع تمدنی شرق و غرب تحلیل کرد: اوکراین و روسیه، تایوان و چین، ایران و اسرائیل؛ سه گلوگاه ژئوپلیتیکی نظم جهانی آینده که در هر یک، سرمایه جهانی با بازیگران سرکش درگیر نبردی تمامعیار شده است. در چنین زمینهای، ایران – آخرین حلقه زنجیره مقاومت پس از لیبی، عراق، سوریه، افغانستان و سودان – به هدفی بدل شده که باید یا درهم شکسته شود یا «تسلیم بیقیدوشرط» گردد. آنچه سرمایهداری جهانی را به این اندازه با ایران سر ستیز کرده، فقط مخالفتهای سیاسی و شعارهای ایدئولوژیک نیست؛ بلکه جایگاه راهبردی ایران در نظم نفتی، ظرفیت تمدنی آن در صورت وحدت جهان اسلام و تمایل به بازیگری مستقل در مدارهای قدرت جهانی است.
در چنین بستری، بازیگران منطقهای و جهانی هر کدام از موضع منافع وارد میدان شدهاند. این درگیری، با تضعیف حزبالله و حماس و سقوط سوریه ممکن شد. چین، ناظر محتاط منافع انرژی و ثبات بازار است؛ هنوز حاضر به حمایت معنادار و تعیینکننده نیست. روسیه، با وجود تعامل با ایران، همچنان به دنبال حفظ دسترسی متوازن با اسرائیل است. پاکستان با برخی مواضع صریحتر در پی افزایش وزن استراتژیک خود در امت اسلامی است. از آن سو ناتو، علیرغم فرسودگی در جبهه اوکراین، در تقویت موقعیت اسرائیل تردیدی به خود راه نداده است. ایالاتمتحده، علیرغم شعار «اول آمریکا»، نهتنها حامی اسرائیل باقی مانده، بلکه هادی و مجری حملات مستقیم به منافع ایران بوده است. شکاف داخلی در آمریکا میان دو جریان انزواطلب و بینالمللگرا، در سطح رسانه و سیاستگذاری آشکار است، اما در بزنگاهها، همه جریانهای اصلی در دفاع از اسرائیل به وحدت استراتژیک میرسند.
در این میان تقابل شرق و غرب بهویژه چین و آمریکا مهم و تعیینکننده است. شاید مبالغه نباشد اگر بگوییم «خاورمیانه» به میدان نزاع این دو قدرت تبدیل شده است، خاصه در کشوری که سودای «نه شرقی نه غربی» در سر داشته است. آمریکا حتی اگر به میزان گذشته وابسته به منابع «خاورمیانه» نباشد اما نمیخواهد میدان را یکسره به رقیب بسپارد.
همه این مناسبات پیش از این نیز برقرار بوده، پس علت اوجگیری منازعات چیست؟ یک علت این است که «امپراطور» احساس خطر کرده است؛ جهان جداً دارد به سمت چندقطبی شدن حرکت میکند. سرکشان باید بیش از پیش تنبیه شوند تا درس عبرتی برای دیگران باشند. تنبیه با تحریم و تجاوز البته گزینهای است که از ابتدای انقلاب نه روی میز که روی زمین بوده است؛ بر خاکهای گرم طبس تا آسمان خلیج فارس. امروز اما از یک سو خطر جدی شده و از سوی دیگر فرصتی برای استفاده بیشرم و حیا از سگ زنجیری زخمی برای سرکوب و انجام «کارهای کثیف» اما ضروری به دستور مردی دیوانهنما فراهم شده است؛ خشاب سلاح و صلاح پر و آماده شلیک است.
سرمایه مسلح
میان سرمایه و اسلحه تشابه و تجانس بسیار و حداقل چند دادوستدِ درهمتنیده برقرار است؛ اسلحه، سرمایه است و سرمایه، اسلحه است. سرمایه، اسلحه میسازد و اسلحه، سرمایه میدزدد و میپاید! در عیانترین سطح، اسلحه، سلاح سرمایه است. بمب اتم و کلیت نیروی نظامی، اسلحه عریان سرمایهداری برای حفظ و بسط سلطه خود است؛ پایگاههای نظامی آمریکا علناً و عملاً نگهبانان چاههای نفت استعماری در منطقه هستند. فراتر از این، سرمایه در بزنگاهِ بحران ناگزیر از تولید آگاهانه و عامدانه جنگ نظامی است و ابایی از آن ندارد؛ جنگ برای گشودن گرههای کور توسعه پایدار! ضمن اینکه خودِ جنگ، بازار کسبوکار است!
در سطحی دیگر میان بازوی اقتصادی و نظامی سرمایهداری مرز مشخص و معناداری باقی نمانده و بخش قابل توجهی از سرمایه به اسلحه و جنگنده و بمبافکن تبدیل شده و مبادله میشود. از آن سو اگر اسرائیل را اسلحهی بزرگِ سرمایهی بزرگ بدانیم، آمریکا در تجهیز و تقویت بزرگترین پادگان خود در غرب آسیا بسیار دستودلبازانه خرج میکند.
از منظری دیگر، اگر اسلحه خاصیت تسلط و به تسلیم و بندگی کشیدن آشکار «دیگری» و ذبحِ آزادی آن را دارد، سرمایه نیز امکان انقیاد، سلطه، سلب آزادی و به بردگی کشیدن نوع بشر را آشکارا داراست. نهایتاً اینکه خود سرمایه خوی تخریبی و تهاجمی دارد، همچون اسلحه! برای انباشت خود از هر مانعی میگذرد و هیچ مرز اخلاقی و انسانی ندارد. سرمایه ویرانگر است و این ویرانگری، اتفاق یا کجکارکردی نیست؛ خصلت ذاتی متکی بر تئوری بقای قوی و اصالت انباشت سود است. سرمایه خونآشام است و این را یک پرخاش اخلاقی یا شخصی نمیدانیم، اگر بدانیم که سرمایه محصول مصادره ارزش حاصل از دسترنج و خونبهای کارگران است.
سرمایه مرکزی با دو ابزار و اسلحه عمل میکند: سرمایه مسلح (جنگ، ترور، و اشغال) و سرمایه مصلح (گفتمانهای نئولیبرال و دموکراسی لیبرال که سلطه را توجیه میکنند). سرمایه مسلح، تجلی خشونتآمیز انباشت سرمایه است که از طریق جنگ، اشغال و تخریب، سلطهی سرمایه مرکزی را تضمین میکند. سرمایهداری با نابودی جوامع و منابع، نهتنها بازارهای جدیدی برای سودآوری خلق میکند، بلکه امکان گریز و ستیز با سلطه مستقر را سرکوب میکند. سرمایهداری مرکزی برای بازتولید سلطه، صرفاً به تولید و مبادله وابسته نیست، بلکه همواره به جنگ، ترور و کودتا نیز متوسل میشود.
ریشههای سرمایه مسلح در خاورمیانه به دوران استعمار بازمیگردد. توافق سایکس-پیکو (1294) منطقه را به حوزههای نفوذ بریتانیا و فرانسه تقسیم کرد و کشف نفت (ایران 1287، عربستان 1316) خاورمیانه را به میدان رقابت امپریالیستی تبدیل کرد. شرکتهای مانند بریتیش پترولیوم با کنترل منابع، اقتصادهای وابستهای را شکل دادند که هنوز هم بازتولید میشوند. تأسیس اسرائیل در 1327، با حمایت بریتانیا و سپس آمریکا، پایگاهی برای مهار جنبشهای ملیگرا (مانند ناصریسم) و سوسیالیستی ایجاد کرد. کودتای 1332 علیه مصدق در ایران و جنگ 1381 علیه عراق، نمونههایی از مداخلات سرمایه مسلح برای تضمین دسترسی به منابع و بازارها هستند.
در منطقه ما مشخصاً رژیم صهیونیستی بهعنوان دولت-پادگان غرب، این استراتژی را اجرا میکند. اسرائیل، بهلحاظ استراتژیک، بهدنبال تبدیلشدن به یک کانادای خاورمیانهای است؛ بازیگری بیطرف در ظاهر، اما همپیمان با نظم سرمایهداری در عمل. در واقعیت اما اسرائیل، هرگز یک دولتملت نبوده است؛ این رژیم آپارتاید پادگان و فرزند نامشروع سرمایهداری در غرب آسیاست و همواره نه بهمثابه یک کشور، بلکه همچون پایگاه نظامی–امنیتی–اقتصادی سرمایهداری غربی در منطقه ایفای نقش میکند. رژیم صهیونیستی نمونه فشرده سرمایهداری متأخر آمریکایی است؛ ناوطنی که همچون آمریکا، تاریخی جعلی، هویتی وارداتی و اقتصادی متکی بر غصب دارد. اگر آمریکا از نسلکشی بومیان، مهاجرت گسترده اروپاییان و نظم نژادی زاده شد، اسرائیل نیز با همین منطق، بر شانه کشتار فلسطینیان، مهاجرت سازمانیافته یهودیان، غصب ساختاری زمین و تکوین نظم طبقاتی – امنیتی – نژادی بنا شده است.
در این چارچوب، حضور نظامی آمریکا در اسرائیل، نه حمایتی اخلاقی و نه صرفاً استراتژیک بلکه ضرورتی ساختاریست برای تداوم پروژه امپریالیسم سرمایه. اسرائیل تنها پادگان نظامی نیست؛ پالایشگاه اقتصادی و معبد ایدئولوژیک غرب در غرب آسیا نیز هست؛ جایی که تکنولوژی کشتار، دادههای امنیتی، و روایتهای برتر فرهنگی – مذهبی به زبان سرمایه و علم و الهیات ترجمه و صادر میشود.
در جنگ اخیر نیز، این الگو خود را آشکار کرد: جنگ 12روزه علیه ایران با جنگندههای آمریکایی اسرائیل و بمبافکنهای ارتش آمریکا یکی از نقاط اوج خودنمایی سرمایه مسلح بود. این حملات، با هدف تخریب توان نظامی ایران، تحقق هژمونی اسرائیل و تضمین منافع آمریکا در منطقه، بخشی از منطق انباشت سرمایه بود. اسرائیل با بهرهگیری از توان اطلاعاتی، کمکهای مستقیم آمریکا، و شبکه عملیات روانی جهانی، ابتکار حمله را در دست گرفت. پاسخ ایران اما، در قالب یک پاتک متقابل، همزمان و حسابشده، مرزهای بازدارندگی را تا حدی بازتعریف کرد. پاسخ ایران نیز نشاندهندهی ظرفیت مقاومت نامتقارن است. در این جنگ، موشکها و پهپادها فقط ابزار نظامی نیستند، بلکه بیانیههایی هستند علیه نظم جهانی سرمایه! اگر اسرائیل بهدنبال تضعیف اراده مقاومت و مختلکردن زیرساختهای پدافندی بود، ایران با پاسخ کنترلشده، نوعی بازدارندگی فعال را تثبیت کرد: امنیت اسرائیل دیگر یکطرفه نیست. امنیت سرمایه تضمین نشده است!
هزینههای بالای نظامیگری، نسلکشی در غزه و تروریسم گسترده مشروعیت سرمایه مسلح را زیر سؤال برده است. شکست این رژیم، بهمعنای شکستن شیشه عمر سرمایه جهانی و برهم خوردن توازن قوای سلطه است؛ توازنی که اگر فروبپاشد، وزنه مستضعفان و جنوب جهانی را در مدارهای تصمیمگیری جهانی سنگین میکند. البته مسئله اصلی، نه صرفاً پیروزی در صحنه نظامی، بلکه ادامه حیات سیاسی و اقتصادی مقاومتیست که نظم جهانی نمیتواند آن را درون قواعد خود بگنجاند. اینجاست که نقد اقتصاد سیاسی میدان جنگ اهمیت پیدا میکند: سلاحها ادامه روابط تولید، مناسبات ارزی، کنترل بر جریان سرمایه و مهندسی نظم منطقهایاند.
سرمایه مصلح
تا کنون مشخص شد که در این نبرد، سرمایهداری، سه چهره دارد: یکی در سطح اقتصاد سیاسی – تحریم، استثمار، خصوصیسازی، سلطه دلار، نابرابری مالکیتی – که هسته سخت آن است، یکی از جنس نظامی و بمبافکن، و دیگری در سطح ایدئولوژی و الهیات سیاسی – مشروعسازی سلطه به نام دموکراسی، آزادی، حقوق بشر و نظم جهانی؛ ««سرمایه» «مسلح» «مصلح»». آنچه امروز در جنگ علیه ایران جریان دارد، تجلی هر سه سطح این ستم است: هم تحریم، هم تجاوز و هم توجیه و تحمیق با تولید گفتمان دروغین «آزادی و پیشرفت» از سوی نهادهای سرمایهسالار. در سطح سوم، سرمایهداری کمپرادور دو بازوی ایدئولوژیک دارد: لیبرالیسم مدرن در غرب و اسلام سرمایهداری در منطقه؛ و هر دو در پی تخریب بنیانهای مقاومت مردمی، استقلال فکری و عدالت اجتماعیاند. در واقع سرمایه مصلح شامل طبقه، نهادها و گفتمانی است که با ابزارهای نرم (سیاستهای اقتصادی، رسانه، آموزش) سلطهی سرمایه را مشروعسازی میکنند.
در تشابه و تمایز سرمایه مسلح و مصلح میتوان گفت که هر دو در اصل پیریزی بر بنیاد منطق سرمایه مشترکاند. فراتر از این هر دو بر اتخاذ و استفاده از هر دو ابزار سخت و نرم سلاح و صلاح نیز مشترکاند. هر دو حتی در گستره فعالیت داخلی و خارجی هم مشابهاند. تفاوت این دو در یک تقسیمکار مشخص بر تمرکز متفاوت آنها در میدان کنش و ابزار عمل است؛ سرمایه مسلح هرچند در درون نیز نیروی مخرب و تجهیزات جنگی داشته و از قضا در جنگ جاری از آن بهره بسیار برده اما اکثریت ظرفیت خود را منطقاً در محدوده تحت تسلط خود متمرکز کرده است. همچنین هرچند اسرائیل از ظاهرسازی و دیالوگ مزورانه با مردم ایران غفلت نکرده اما تمرکز خود را بر ابراز قدرت نظامی گذاشته است. از آنسو سرمایه مصلح هرچند از پیادهنظام دیاسپورای خارجنشین خود نیز سواری میگیرد اما بدنه اصلی آن در داخل کشور مستقر است. همچنین سرداران سرمایهداری کمپرودوری هرچند در بزنگاهها از لشکرکشی خیابانی و قربانی کردن سربازان خود برای تقویت قدرت طبقاتی چانهزنی خود دریغ نکرده اما غالباً ترجیح میدهد از جنگ نرم و نفوذ ساختاری و رخنه سیاستی و نزاع رسانهای بهره ببرد. بنابراین و به بیان ساده مقصود از سرمایه مسلح، سویه نظامی سکه سرمایهداری است و مقصود از سرمایه مصلح، سویه غیرنظامی آن.
بیش از هر چیزی ایدئولوژی توجیهگر سلطهی سرمایه مسلح را میتوان جانمایه سرمایه مصلح دانست. توجیه «علمی» نوعی نژادپرستی در خدمت استعمار و اشغال از مهمترین کارویژههای سرمایه مصلح است. این منطق آپارتایدی در هر دو سوی رابطه نیازمند فعال شدن است؛ در سوی استعمار نوعی خودبرتربینی ذاتی مادرزادی و حتی الهیاتی ازلی-ابدی در افراد و جامعه نسبت به «دیگران» تولید و نهادینه میشود و در سوی مستعمره نیز نوعی خودکمبینی و خودتحقیری نسبت به ژن و نژاد برتر دیگران تبلیغ و تحمیل میشود.
سرمایه مصلح مبتنی بر الهیات سلطه و تسلیم و از طریق نئولیبرالیسم و گفتمانهای حقوق بشری عمل میکند. استعمار پس از جنگ جهانی دوم نیاز به مسیری نو برای استمرار استثمار خود داشت؛ «توسعه» اسم رمز سلطه سرمایه بر جهان پیرامونی شد. همه باید در صف آمریکاییشدن با هم رقابت میکردند. نهادهای جهانی مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول با سیاستهای نولیبرال (خصوصیسازی، آزادسازی بازار) کشورهای جنوب را به بازارهای وابسته تبدیل میکنند. در مصر، برنامههای تعدیل ساختاری دههی 1990 به فقر و بیکاری گسترده منجر شد، درحالیکه بازارها را برای سرمایهگذاریهای غربی گشود. توافق ابراهیم تحت لوای «صلح» در تلاش است روابط کشورهای عربی را با اسرائیل عادیسازی کند. شبکههای اجتماعی هژمونی نئولیبرال را بازتولید میکنند. رسانههای وابسته، با بازنمایی مقاومت بهعنوان «تروریسم»، جنایات اسرائیل را توجیه و حتی گاه تقدیس میکنند؛ «بمباران برای آزادی»! انعکاس سیاستِ «صلح از طریق قدرت»!
در منطق سرمایه، دموکراسی و آزادی یعنی وابستگی و تسلیم در مقابل سلطه سرمایه و دیکتاتوری شیطان بزرگ. و خودکامگی و دیکتاتوری یعنی خودمختاری و استقلال، آزادی و جمهوری درونزای اسلامی یا حتی سکولار. ایران در قامت یک دولتملت قوی و گسترده هرگز در جهت منافع آمریکا در منطقه عمل نمیکند. بنابراین غایت غارتمآبانه آمریکا از مبارزه با جمهوری اسلامی ایران نه جایگزینی یک جمهوری سکولار بلکه تبدیل به یک کشور ویران، وابسته و ناتوان یا مجموعهای از دیکتاتوریهای کوچک، وابسته، متضاد و مشغول به جنگ با خود است.
در این رویکرد همه چیز بر مدار منطق سرمایه تبیین و تحلیل میشود. ذیل این آیین معنای کلمات کلیدی سیاست نیز به نفع منافع سرمایه دچار استحاله معنایی و کاربردی میشوند. برای نمونه حامد کرزای، رئیسجمهور پیشین افغانستان، زمانی گفته است «به آمریکاییهایی گفتم اگر بمبی منفجر شود و دهها زن و کودک افغانستانی کشته شود، آیا این تروریسم نیست؟» جواب صریحی که شنید افشاگر ماهیت همه نظام معنایی، اخلاقی و الهیاتی مدعیان مدرنیسم است: «نه! تنها زمانی تروریسم محقق شده و معنا مییابد که منافع آمریکا به خطر افتاده باشد»!
گفته شد که نبرد میان ایران و اسرائیل، صورت منطقهایِ نزاعی جهانیست میان سرمایهداری استعماری و تلاش برای شکلگیری یک منطقه متشکل از چند دولتملت بومی اسلامی مقاومتمحور. نکته مکمل این است که تضاد درونی ایران نیز بخش مهمی از مسئله است؛ چراکه همزمان، ایران صحنه کشمکش میان طبقه سرمایهدار متصل به قدرت، و اقلیت ضدامپریالیست انقلابی درونساختار است. بهبیاندیگر، سرمایهداری ایرانی در برخی لایهها نه نیروی مقاومت، بلکه نیروی نفوذ سرمایه جهانیست.
در ایران، بورژوازی وابسته و تکنوکراتها با ترویج خصوصیسازی و ادغام در بازار جهانی، گفتمان انقلابی را تضعیف کردهاند. برای مثال، خصوصیسازی شرکتهای دولتی در دههی 1390 به نابرابری طبقاتی و رشد یک طبقهی سرمایهدار وابسته منجر شد که منافعش با بازارهای جهانی گره خورده است. این طبقه، با نفوذ در ساختارهای تصمیمگیری، سیاستهای نئولیبرال (مانند کاهش یارانهها) را پیش برده است. در منطقه، شیوخ اماراتی، قطری، سعودی و... با پذیرش نئولیبرالیسم، اقتصادهای وابستهای را بازتولید کردهاند که به عادیسازی روابط با اسرائیل کمک میکنند. این نفوذ، مقاومت را از درون تهدید میکند، بهویژه در ایران که شکافهای طبقاتی پس از جنگ نیز رو به تشدید است.
بنابراین نظم سرمایه تنها از بیرون بر ایران فشار نمیآورد. بخشی از نظم سلطه، در درون بازتولید شده است. سرمایهداری داخلی با بهرهبرداری از خصوصیسازی رانتی، انباشت شبهقانونی، و نفوذ در ساختارهای امنیتی، قضایی و رسانهای تبدیل به بازوی مصلح سرمایه مسلح در درون شده است. نفوذ، شکل پنهان تسلط منطق سرمایهدارانه بر ارکان حکمرانی است. در این چارچوب، نهتنها جنگ، بلکه «نفوذ»، بیش و پیش از آنکه امنیتی و اطلاعاتی باشد، پدیدهای ساختاری است: نفوذِ منطق و طبقه سرمایهدار در ساختار قدرت، سیاست، و فرهنگ حکمرانی. صدالبته رد نفوذ و حتی کودتا را نیز در این فضا باید جستوجو کرد!
ادعاهای حقوق بشری غرب، در کنار حمایت از حملات اسرائیل به ایران و غزه، مشروعیت این گفتمان را زیر سؤال برده است. برای مثال، سکوت سازمان ملل در برابر حملات به ایران، درحالیکه این نهاد ادعای بیطرفی دارد، تناقضات سرمایه مصلح را آشکار کرد. این تناقضات، فضایی برای مقاومت فراهم میکنند، اما نفوذ سرمایه مصلح در ایران، از طریق شبکههای اجتماعی و نخبگان تکنوکرات، همچنان چالشساز است.
مقاومت
اگر سرمایه مسلح، در هیئت ناو هواپیمابر، اسرائیل، تروریسم و بمبافکن عمل میکند؛ سرمایه مصلح، در هیئت ساختارهای خاص قدرت، نظم اداری – امنیتی سرمایهمحور و طبقات منتفع از تحریم و تورم، مقاومت را از درون خنثی میکنند. همین جاست که مسئله مهم میشود: آیا میتوان جنگهای سرمایهداری را بدون بازسازی ساختار داخلی پیش برد؟ پاسخ منفیست. اگر طبقه سرمایه داخلی، بازوی داخلی سرمایه خارجی باشد، مبارزهای صرفاً امنیتی، بینتیجه خواهد ماند. اگر میدان نظامی، بیان نهایی ساختارهای اقتصادی و سیاسیست، پس نقد اقتصاد سیاسی جنگ، بازخوانی ساختار سلطه و امکان مقاومت است. باید برابری مالکیتی، عدالت منزلتی، بازتوزیع قدرت و سرمایه، وحدت جهان اسلام و همافزایی ظرفیت انرژی و ایمان در جهان جنوب بهعنوان راهبرد مقاومت مدنظر قرار گیرد. جبهه داخلی، خط مقدم نبرد است!
در نهایت تکرار این سؤال بنیادین ضروری است که آیا میتوان با منطق سرمایه علیه سلطه سرمایه جنگید؟ بعید است! آیا هیئت حاکمه ایران میخواهد و میتواند طبقه دولتمند خود را جراحی و قربانی کند تا گفتمان و جهان مقاومت زنده بماند؟ این نه یک انتخاب سیاسی، بلکه تکلیفی تاریخی است؛ سقوط ایران به معنای مرگ بخش مهمی از پروژه ضداستعماری در جنوب جهانی است. سرمایه جهانی و داخلی، مسلح و مصلح، با همه ابزارهایش در میدان است: پهپاد، دلار، روایت، سکوهای نرمافزاری، تحریم، قطعنامه، و حتی سینما. و تنها راه ماندن، نه تسلیم، که ترکیب بازدارندگی میدان با نقد و تغییر ساختار است. این پروژه، اگرچه دشوار، اما یگانه راه فرار و فراوری از مدار سلطه است. مقاومت در برابر سرمایه، صرفاً نظامی نیست. اگر جنگ، تداوم سیاست با ابزار دیگر است، پس مقاومت باید نهادینه، تداومی و چند ساحتی شود و تداوم نقد اقتصاد سیاسی باشد، در میدان و فراتر از آن. پیروزی در گرو اتحاد سهگانه آهنین است: موشک، عدالت و روایت!
گرهگاه مسئله اینجاست: در مقاومت علیه سرمایهداری، نفت، موشک و خدا از هم جداییناپذیرند. دین بدون نفت و موشک، سرکوب میشود، و انرژی خدادادی بدون الهیات مقاومت؛ ابزار سرکوب و سلطه. در سرزمینهایی چون ایران، دعوا بر سر خاک، دین، نفت و آزادی درهمتنیده است. و به همین دلیل، آینده ایران و اسلام، آیندهای مشترک است؛ آیندهای که یا به ساخت یک جهان چندقطبی متوازن، عدالتمحور و مقاوم میانجامد، یا در هیاهوی نظم نفتی و الهیات جعلی سرمایهداری مدفون خواهد شد. بنابراین باید به عملیاتی کردن راهکارهایی از این جنس مبادرت ورزید:
- دکترین بازدارندگی چند ساحتی با توسعه کمّی و کیفی سامانههای پدافندی ، دفاع سایبری، و بازدارندگی هوشمند، تثبیت ارتباط مستقیم حمله دشمن با پاسخ فوری و مؤثر با کمترین تلفات و بیشترین بازدارندگی، و اتصال پاسخ نظامی بهعنوان ابزار چانهزنی به سطح دیپلماسی منطقهای.
- برابری اقتصادی بازتوزیعی و درونزا با مهار سرمایه رانتخوار داخلی از طریق شفافسازی مالکیت، مالیات تصاعدی و کنترل تضاد منافع، راهاندازی بلوک انرژی مستقل در جنوب جهانی، حکمرانی منطقهای بر نفت و گذرگاههای انرژی با محوریت همکاری جهان اسلام، و مدیریت تنگه هرمز نه فقط در سطح نظامی، بلکه در سطح قواعد قیمتگذاری نفت و تعیین سهم عرضه.
- روایتسازی بینالمللی با راهاندازی شبکه روایت مستقل و متکثر با محور عدالت، مقاومت، ضد آپارتاید و استعمار، مستندسازی نقض حقوق بشر توسط اسرائیل، و طرح در نهادهای حقوقی جهانی، و تقویت شبکه کنشگران روایی از دل جنوب جهانی.
جنگ ایران و اسرائیل، جدال سرمایه مرکزی با مقاومت منطقهای را به اوج رساند. سرمایه مسلح با جنگ پیشدستانه و سرمایه مصلح با ایدئولوژی تسلیم، هژمونی سرمایهداری را تثبیت میکنند. محور مقاومت با وجود صدمات، میتواند با تکیه بر آرمانهای انسانی اسلامی، استراتژیهای نامتقارن، برابری توزیعی و ائتلافهای جنوب-جنوب، پتانسیل تغییر توازن قدرت را فعال کند. این مقاومت نیازمند غلبه بر فساد داخلی، تناقضات سیاسی و فشارهای خارجی است. این مبارزه، نهتنها آیندهی خاورمیانه، بلکه چشمانداز مقاومت جهانی علیه سرمایهداری را رقم خواهد زد.