مصطفی زالی، عضو هیئتعلمی دانشگاه تهران
الف) هرگونه تحلیل و جهتگیری نسبت به آینده جنگ و هر تصمیمی نسبت به سرنوشت جنگ و خصوصاً ارائه هر پیشنهادی برای خروج از وضعیت جنگی به صلح، باید مبتنی بر دریافتی جامع از واقعیت جنگ و بهطور خاص تاریخ شکلگیری آن باشد. مشخصاً در هر تحلیلی از جنگ، نباید جای متجاوز و قربانی عوض شود و بهجای محکومکردن متجاوز، قربانی محکوم گردد. نباید فراموش کنیم ما بر سر حق مسلم خود با آمریکا مذاکره میکردیم، نه بر سر زیادهخواهیای خارج از هنجارهای روابط بینالملل. منازعه ما بر سر استفاده صلحآمیز از انرژی هستهای است، نه ساخت سلاح هستهای (جدای از فتوای صریح رهبر شهید انقلاب مبنی بر حرمت ساخت و اشاعه سلاح هستهای، آژانس بینالمللی انرژی اتمی نیز تاکنون شاهدی مبنی بر ابعاد نظامی در برنامه هستهای ایران نیافته است). علاوه بر این باید توجه داشت که منازعه ایران و آمریکا، نه از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (حمله حماس به اسرائیل)، نه از سال ۱۳۸۲ (آغاز منازعه هستهای)، نه از تیر ۱۳۶۷ (حمله آمریکا به هواپیمای مسافربری) و نه حتی از ۱۳ آبان ۵۸ (تسخیر سفارت آمریکا) آغاز شده است. این منازعه دستکم به انقلاب اسلامی و پایان سلطه آمریکا بر این منطقه و اخراج دیکتاتور دستنشانده آن بازمیگردد. گرچه هیچگاه نباید تلخی شکست دولت دکتر مصدق و اضمحلال کامل قانون اساسی مشروطه در پی مداخله آمریکا را از یاد برد. حتی در یک مقیاس وسیعتر، منازعه امروز جدای از نقشه غربیها برای غرب آسیا پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، ایجاد کشورهایی با نقشه غربی و حاکمان دستنشانده و جایدادن اسرائیل در غرب آسیا نیست. بنابراین هرگونه طرحی برای پایان جنگ، نمیتواند مستقل از ابعاد این منازعه و زمینه تاریخی آن صورتبندی شود. بدیهی است که توجه به ابعاد منازعه برای پایان جنگ را الزاماً نباید ملازم با طرحهایی آرمانی چون نابودی اسرائیل دانست، ولی درعینحال توجه به زمینه تاریخی ظهور این منازعه، مانع از شکلگیری طرحهای خوشبینانهای است که منازعه را به یک سوءتفاهم ساده، بیتوجهی به هنجارهای دیپلماتیک و بدتر از همه، اشتباهات ایران در تعامل با جامعه جهانی فرومیکاهند؛ طرحهایی خوشبینانه که به دلیل بیتوجهی به این واقعیت تاریخی، در نهایت محکوم به شکست خواهند بود.
ب) غالباً اولین راهحل هر منازعهای، مذاکره قلمداد میشود؛ ولی فهم موفقیت مذاکره به فهم ماهیت روابط بینالملل گره خورده است. یکی از رویکردهای مشهور در فلسفه سیاسی مدرن برای توجیه قدرت سیاسی، قراردادگرایی است. در این روش، برای توجیه دولت و قدرت سیاسی، ابتدا یک وضعیت تحت عنوان وضعیت طبیعی جمعی خارج از مرجعیت دولت تصور میشود؛ وضعیتی که در آن افراد از حقوقی برخوردارند، ولی به دلیل فقدان دولت، تضمینی برای بهرهمندی از این حقوق وجود ندارد. فیلسوفان قراردادگرا با نظر به مصائب وضعیت طبیعی، وجود دولت را بهمثابه امری مشروع توجیه میکنند. باید توجه داشت که عرصه روابط بینالملل مشابه توصیف فیلسوفان قراردادگرا از وضعیت طبیعی است؛ در این عرصه ملل از حقوقی برخوردارند، ولی یک مرجعیت واحد و فراگیر برای تضمین بهرهمندی از این حقوق وجود ندارد. در چنین موقعیتی، استناد صرف به هنجارهای حقوقی، تضمینکننده بهرهمندی دولتها از حقوقشان نیست. در فقدان یک قدرت فراگیر بهعنوان ضامن بهرهمندی از حقوق، عوامل دیگری نقش بازدارنده و تضمینکننده را بازی میکند که یکی از مهمترین آنها بازدارندگی نظامی است. بنابراین تصور اینکه میتوان یک ابتکار عمل دیپلماتیک را در فقدان بازدارندگی نظامی، یا به تعبیر دیگر بدون پشتوانه میدان، مبنایی برای استیفای حقوق ملت ایران قرار داد، نشاندهنده دریافتی ناقص از سرشت روابط بینالملل است و از ابتدا محکوم به شکست خواهد بود. این غفلت بنیادین از سرشت روابط بینالملل موجب شده است که برخی بهصراحت بگویند ایران از ابتدا نباید به دنبال تقویت جبهه نظامی خود در مواجهه با آمریکا میرفت و تنها راه استیفای حقوق ملت ایران، تمسک به هنجارهای حقوقی حاکم بر روابط بینالملل است. تجربه برجام و خروج یکطرفه آمریکا از آن با وجود پایبندی ایران به تمامی تعهدات، شاهدی روشن از این مدعاست.
ج) بر اساس اطلاع موثق، ایران در دور آخر مذاکرات برای جلوگیری از جنگ، پیشنهادهای بسیار جدی به طرف آمریکایی ارائه کرد، ولی آنها به دنبال تسلیم بیقیدوشرط بودند و در میانه مذاکرات و با وجود آمادگی ایران برای اعطای امتیازات جدی، مداخله نظامی را به عریانترین وجه (ترور شخصیت اول کشور که در تاریخ جنگهای جدید، اگر نگوییم بیسابقه، حداقل کمسابقه است) آغاز کردند. این امر از یکسو نشان از عزم جدی حاکمیت برای جلوگیری از منازعه نظامی و ازسویدیگر توحش طرف مقابل و عدم پایبندی او به حداقلها است. بدیهی است با چنین جریان وحشی، هنجارشکن و نامتمدنی به سادگی نمیتوان سخن از مذاکره گفت. این سخن نافی مذاکره نیست، بلکه صرفاً تأکید بر پیچیدگی منازعه در شرایط فعلی است. ازسویدیگر، این واقعیت حکایت از آن دارد که ایران هیچگاه به دنبال جنگ نبوده و از مسیر چشمپوشی از بخشی از حقوق مسلم خود، تلاش کرد از وقوع آن جلوگیری کند.
د) برخی اشخاص در تحلیلهای خود، روزهای منتهی به تهاجم نظامی جبهه آمریکایی-اسرائیلی را با شرایط پذیرش قطعنامه در روزهای منتهی به تیرماه ۶۷ مشابه دانستهاند. این مشابهتسازی با شرایط پذیرش قطعنامه بهشدت گمراهکننده است؛ چراکه در تابستان ۶۶ قطعنامه ۵۹۸ کف خواستههای ایران را تأمین میکرد، درحالیکه در روزهای منتهی به جنگ اخیر، چنین قطعنامه یا پیشنهادی وجود نداشت. درصورتیکه چهارچوبی برای پایان مناقشه نظامی با تأمین حداقلها وجود داشته باشد، میتوان تعلل در پذیرش آن را با شرایط منتهی به تابستان ۶۷ مشابهتسازی کرد. البته در نهایت به دنبال مقاومت نظامی سلحشورانه ایران و اعلام صریح ترامپ مبنی بر پذیرش پیشنهاد 10 بندی ایران بهعنوان چهارچوب مذاکره، مسئولان کشور بدون هرگونه تعلل اقدام به پذیرش آتشبس کردند؛ اقدامی معقول که نشان داد ایران تا بدینجا در وضعیت مشابه تابستان ۶۷ قرار نگرفته است و پیشازاین هم در وضعیت تابستان ۶۶ و تعلل در پذیرش آتشبس نبوده است.
ه) دو رکن دیپلماسی و میدان، امروز با رکن سومی همراه شده است: حضور میدانی مردم. این حضور را نباید دستکم گرفت. به نظر میرسد نقشه اولیه آمریکا و اسرائیل در این جنگ، آشوب میدانی پس از انتشار خبر ترور مقام معظم رهبری بود و حضور مردم تا به امروز مانع از تحقق طرح اولیه آنها شده است. این حضور به یک جریان خاص سیاسی هم محدود نیست و بر اساس آمارهای دقیق در شبهای بحرانی به اعداد قابلاعتنایی رسیده است. علاوه بر این، بر اساس مشاهدات میدانی، این حضور کاملاً جنبه خودجوش دارد و با بسیاری از فراخوانهای رسمی پیشین تفاوت دارد. نباید این جمعیت را تودهای منتشر، فاقد تحلیل و آلت دست یک جریان سیاسی تلقی کرد. حتی حضور اشخاصی با پوششهای متفاوت نیز بسیار بیشتر از تجمعات پیشین است، گرچه اکثریت جمعیت را تشکیل نمیدهد. این نکته از آن حیث اهمیت دارد که هیچ تصمیمی نمیتواند بدون توجه به این ظرفیت ملی گرفته شود. اگر این ظرفیت ملی حفظ شود، مقاومت میتواند بهرغم هزینههای بالای آن، تا رسیدن به حداکثری از خواستهها ادامه یابد؛ اما در صورت تضعیف این ظرفیت ملی و کاهش انگیزههای مردم حاضر در میدان، هزینههای مقاومت نیز قابلتحمل نخواهد بود. از این منظر، تصور برخی که مردم حاضر در میدان را تودهای بیاطلاع و تحریکپذیر میدانند که عنداللزوم باید دهان ایشان را برای پذیرش هر نوع سازشی دوخت، تحلیلی نادرست، اشرافسالارانه و تحقیرآمیز نسبت به یکی از مهمترین ارکان مقاومت ملی است. ازاینرو، اولاً هر تصمیمی باید با اقناع مردم حاضر در میدان صورت گیرد و ثانیاً هرچه پایداری و حضور مردم در میدان وسیعتر و قویتر باشد، میتوان مطالبات حداکثریتری از مقاومت نظامی در برابر جبهه آمریکایی-اسرائیلی داشت. بهعبارتدیگر حضور میدانی مردم، پشتوانه یک توافق عزتمندانه نیست، بلکه سازنده یک توافق است و شدت و ضعف آن تأثیری مستقیم بر محتوای هر توافقی برای پایان منازعه دارد؛ مردم پشتیبان واقعیتهای قوانین حاکم بر روابط بینالملل نیستند، بلکه خود سازنده این واقعیت هستند.
و) مادامیکه آمریکا به دنبال تسلیم مطلق بود (پیشنهاد ۱۵بندی آمریکا همان پیشنهاد پیش از جنگ و معادل با تسلیم مطلق است)، میز مذاکرهای وجود نداشت. البته فقدان میز مذاکره با تلاش دیپلماتیک مانعهالجمع نبود و ایران در همین ایام ضمن مقاومت نظامی، فعالانه به دنبال ساخت یک راه دیپلماتیک بود. اما آمریکا تا آخرین روزها، از جنگ همان چیزی را میخواست که از مذاکره طلب میکرد؛ چراکه جایگزین تخریب زیرساختها همچنان پذیرش همان شروط پیش از جنگ بود (صحبتهای بامداد پنجشنبه ترامپ: مذاکره (تسلیم) در برابر تخریب زیرساخت). بنابراین حداقل از نظر آمریکا، تسلیم مطلق (پذیرش شروط آمریکا پیش از جنگ)، تفاوت ماهوی با تخریب زیرساختها نداشت (البته شاید از نظر برخی جریانات، از منظر ایران این دو تفاوت ماهوی داشته باشند و حتی از نظر ایشان پذیرش شروط آمریکا به معنای تسلیم مطلق نباشد؛ اما از نظر حاکمیت و بخش مؤثری از جامعه چنین نیست. این امر میتواند قابلبحث باشد و یکی از نقاط اختلافی نیز همین است). هدف هر دو سناریو، ازبینبردن ایران مستقل و قوی با ظرفیت توسعه درونزا بود. ازاینرو، دوگانهسازی از مذاکره یا پاسخ نظامی از جنس چشم در برابر چشم، نهتنها اشتباه است که باید این دو را مکمل یکدیگر دانست. خوشبختانه، مقامات سیاسی و نظامی با درکی درست از این مسئله، در عین مقاومت نظامی و عدم پذیرش خواستههای حداکثری آمریکا، در نهایت دریچه ای بهسوی راهحلی دیپلماتیک گشودند؛ دریچهای که در آن، مقابله نظامی جایگزین تلاش دیپلماتیک تلقی نشد. درعینحال باید توجه داشت که طرح مذاکره برای جلوگیری از تخریب زیرساختها بدون پاسخ بازدارنده - با نظر به راه طیشده - همچنان محکوم به شکست است.
البته همواره این پرسش طرح میشد که اگر ایران امکان پاسخ بازدارنده را نداشت، چه باید میکرد؟ بدون تعارف از نظر نگارنده، آن نقطه، نقطه شکست مطلق بود که با مجاهدت مردم صبور ایران و لطف خداوند متعال، این وضعیت امکان تحقق نیافت. ولی با نظر به توضیحات فوق، در فقدان بازدارندگی نظامی، راهحل سیاسی وجود ندارد.
ز) مسلم است که باید انتظارات را واقعی تعریف کرد و افکار عمومی را برای پذیرش یک پایان شرافتمندانه آماده نگه داشت. طرح اهداف دور از دسترس، هرگونه راهحل دیپلماتیک را نزد بخش مؤثری از افکار عمومی غیرقابلقبول جلوه میدهد. درعینحال پیشنهادهایی برای پایان جنگ که بازگشت به شرایط پیش از جنگ بدون توجه به تحولات اخیر باشد، پذیرفتنی نخواهد بود. هر پیشنهادی باید با نظر به توحش طرف مقابل، ضربات به جان و مال ایرانیان و با نظر به آینده ایران باشد.
ح) در هر چهارچوبی برای توافق باید، اصل حق غنیسازی ایران به رسمیت شناخته شود. نباید دسترسی امروز ما به منابع نفت و گاز را مستمسکی برای توجیه صرفنظرکردن از حق غنیسازی دانست. بشر در طول دوران تحول فناوری، همواره متناسب با سطح فناوری از یک شیوه خاص تحصیل انرژی بهره برده است. برای مثال در صور اولیه فناوری، از هیزم برای تأمین انرژی بهره برده است؛ با پیشرفت فناوری و اختراع ماشین بخار، زغالسنگ جای هیزم را گرفته است؛ با تحولات بعدی فناوری نیز نفت و گاز جایگزین زغالسنگ شده است؛ در آینده و با پیشرفتهای روزافزون فناوری، منابع فعلی نفت و گاز نیز کفاف نیازهای جامعه انسانی را نخواهد داشت و بر اساس افق فعلی فناوری، انرژی هستهای بهعنوان پیشران اصلی توسعه فناوری جایگزین انرژیهای پیشین خواهد شد. ازاینرو هرگونه پیشنهادی که از این حق مسلم چشمپوشی نماید، جدای از یک وادادگی مسلم در برابر غرب، خیانت به آینده ایران و یکی از عوامل عقبماندگی در مسیر توسعه خواهد بود.
ط) منازعه ایران و آمریکا را نباید محدود به موضوع نفت و انرژی و چین و دیگر عوامل اقتصادی دانست. سالهاست که در یک صورتبندی نظری، بسیاری این منازعه را منازعه دو دموکراسی و تئوکراسی یا آزادی و بندگی یا حقوق الهی و بشری میدانند. این فهم از منازعه، مبتنی بر این پیشفرض است که غربیان منادیان اصلی دموکراسی و آزادی و حقوق بشر هستند و انقلاب اسلامی ایران به دنبال رویگردانی از این ارزشهای جدید بوده است. بااینحال، مروری بر تاریخ مواجهه غربیان با ملل دیگر و بهطور خاص نحوه مداخله آمریکا در غرب آسیا، حکایت از آن دارد که دغدغه آنها برای این منطقه، دموکراسی و حقوق بشر نیست. حکومتهای متحد غرب در غرب آسیا عموماً سلطنتهای موروثی هستند و فرسنگها با این شعارهای پرطمطراق غربی فاصله دارند. غربیها سالهاست که تحت نام دموکراسی و آزادی، به دنبال تثبیت سلطه خویش بر دیگر ملل بودهاند. دوگانه مفهومی این منازعه را باید در دوگانه سلطه - رهایی جستوجو کرد. غربی که به دنبال سلطه بر غرب آسیاست و ایرانی که تمام تلاشش احیای خودباوری در ملل منطقه و ایجاد زمینهای برای رقمزدن سرنوشت ایشان به دست خودشان است.
ی) بهعنوان بخش پایانی این سخن، باید به نکتهای مهم اشاره کنم. غربیها تصور میکردند که با رحلت امام خمینی، انقلاب اسلامی در نظم غربی استحاله میشود. در جریانات اخیر نیز تصور میکردند که با حذف فیزیکی رهبر انقلاب، نظم حاکم بر کشور فروپاشیده خواهد شد و در پی یک شورش مردمی، حکومتی دستنشانده و هماهنگ با آمریکا در ایران بر سرکار خواهد آمد. شاید در ذهن غربیها تجربه چین پس از مائو، یک تجربه ماندگار باشد؛ کشوری کمونیست که پس از مرگ رهبر خویش مائو، دست از نظم پیشین کشید و با طراحی یک الگوی ترکیبی سرمایهداری، به یک قدرت اقتصادی جدی در جهان بدل شد. ولی در این میان یک تفاوت جدی در تجربه چین و ایران وجود دارد. ما بر یک مبنای الهیاتی، قائل بر آن هستیم که اهداف انسانی قائم به انسانهاست و با فنای آنها، آن هدف نیز فراموش خواهد شد؛ ولی ضامن موفقیت حرکت در مسیری که مبدأ و منتهای آن خداوند متعال باشد، خود خداوند است و بودونبود انسانها در تحقق این هدف نقشی اساسی ندارد. نه اسلام با رحلت پیامبر به پایان رسید و نه مسیر بالندگی الهی مردم ایران با فقدان رهبران آن توقفپذیر است. خمینی و خامنهای اگر نیستند، خدا هست. باور به این آموزه الهی، امیدبخش همگی ما در پیمودن این مسیر است.