روشنفکران عرب از ماهیت استعماری صهیونیسم میگویند
سجاد مقید؛ دانشجوی دکتری رفاه اجتماعی دانشگاه تهران
با ادوارد سعید آغاز میکنیم؛ کسی که جودیت باتلر، فیلسوف و نظریهپرداز جنسیت و استاد دانشگاه کالیفرنیا، در وصف او گفت «سعید میتوانست جهانی را تخیل کند که در آن استعمار به پایان برسد و نوعی رابطهی برابری -در عینِ تفاوت- جای آن را در اراضی فلسطینی بگیرد. به نظر او تأثیر تخیل باید جایگاهی حیاتی در سیاست داشته باشد، زیرا بدون بینشی «غیرواقعگرایانه» از آینده، هیچ حرکتی در جهت صلح بر اساس راهحلی عادلانه و پایدار نمیتوانست اتفاق بیفتد.»[1].
سعید در فصل دوم کتاب پرسش فلسطین[2]، به بررسی صهیونیسم از دیدگاه قربانیان آن، یعنی فلسطینیها، میپردازد و ریشههای آن را در نگرشهای استعماری اروپا تحلیل میکند. امروز و پس از این که صدر اعظم آلمان، در بحبوحهی حملات رژیم صهیونیستی به مردم کشورمان، در ۱۷ ژوئن (۲۷ خرداد)، گفت اسرائیل «کارهای کثیف ما» را در ایران انجام میدهد[3]، این واقعیت برای ما ملموستر شده است؛ این که صهیونیسم، نماینده و آلت دست استعمار اروپا و امریکا در منطقهی غرب آسیا و شمال آفریقاست. نویسنده استدلال میکند که صهیونیسم، به عنوان یک ایدهی سیاسی، باید به صورت تاریخی از دو جنبه بررسی شود: تبارشناسی (ارتباط آن با سایر ایدهها و نهادهای سیاسی) و به عنوان یک نظام عملی برای انباشت قدرت و جابهجایی مردم و ایدهها.
این روشنفکر فلسطینی میگوید صهیونیسم، به ویژه در غرب پساصنعتی، به عنوان یک «ایدهی تغییرناپذیر» پذیرفته شده که بیانگر اشتیاق یهودیان به خودگردانی سیاسی و مذهبی در سرزمین موعود است؛ این ایده به دلیل تسلط تقریباً بیچون و چرای خود در گفتمان «سازمانهای لیبرال»، تاریخ واقعی رشد خود، هزینههای سیاسی آن برای بومیان فلسطین، و تبعیضهای ستمگرانهی خود بین یهودیان و غیریهودیان را پنهان کرده یا از بین برده است. برای مثال، از مناخیم بگین، رهبر سابق سازمان تروریستی ایرگون، در دانشگاه نورثوسترن به عنوان نخستوزیر اسرائیل تجلیل شد، در حالی که ارتش او در سالهای منتهی به نگارش کتاب، ۳۰۰،۰۰۰ پناهندهی جدید به جنوب لبنان گسیل کرده بود. این در حالی بود که مطبوعات یا جامعه روشنفکری اروپا، هیچ درکی از این واقعیت نداشتند که موقعیت بگین، به قیمت سکوت اعراب فلسطینی به دست آمد است.
سعید در نقد توأمان امپریالیسم آمریکایی و استبداد عربی، اشاره میکند که ایالات متحده، تنها کشوری جز خود فلسطین اشغالیست که صهیونیسم در آن به عنوان یک «خیر بیچون و چرا» تثبیت شده و نهادهای قدرتمندی از آن حمایت میکنند. با این حال، او تأکید میکند که نقد صهیونیسم به معنای یهودستیزی نیست، و مبارزه برای حقوق فلسطینیها نیز به معنای حمایت از رژیمهای عربی مستبد نیست.
ادوارد سعید، به عنوان یک نظریهپرداز ادبی، در ادامه به رمان «دانیل دروندا» (۱۸۷۶) اثر جورج الیوت پرداخته و آن را به عنوان نمونهای ادبی از دیدگاه اروپایی به صهیونیسم بررسی میکند. در این رمان، صهیونیسم به عنوان پروژهای برای رهایی یهودیان از بیخانمانی و یافتن «خانهی اولیه» در سرزمین اجدادیشان به تصویر کشیده شده است. این رمان، فلسطین را سرزمینی «تهی» یا «تخریبشده» توصیف میکند که نیاز به بازسازی توسط یهودیان با کمک قدرتهای اروپایی دارد؛ در حالی که ساکنان بومی آن، به کلی نادیده گرفته میشوند. الیوت تنها زمانی میتواند تحسین صهیونیسم را ادامه دهد که آن را روشی برای غربی کردن شرق بداند.
او در این مقاله ادعا میکند که فرهنگ اروپایی قرن نوزدهم نژادپرستانه بود و صهیونیسم نیز با این نگرشها همسو شد. دیدگاه مشترک یهودیان و غیریهودیان صهیونیست این بود که سرزمین مقدس خالی از سکنه است؛ زیرا وضعیت آنها به عنوان ساکنان مستقل و انسان به طور سیستماتیک نفی شده بود. به عبارت دیگر، ساکنان فلسطین، به مثابه انسان به رسمیت شناخته نشده بودند. سعید خاطرنشان میکند که در طول این دوره، هزاران بومی در فلسطین زندگی میکردند و به آن به عنوان وطن خود باور داشتند؛ اما ابتدا وجود فیزیکی آنها انکار شد و سپس، وجود ایشان تنها به یک «جزئیات دردسرساز» تقلیل یافت. جزییاتی که انگار وجود انسانی نداشتند؛ بلکه تنها دردسری در سر راه اشغالگری بودند!
نویسندهی کتاب «شرقشناسی» در ادامه، به نظریات تئودور هرتزل، بنیانگذار صهیونیسم سیاسی در قرن نوزدهم، اشاره میکند که فلسطین صرفا را به منزلهی مکانی برای اسکان مستعمراتی یهودیان میدید. هرتزل در خاطرات خود به صراحت از «سلب مالکیت» و «جابجایی مخفیانه و محتاطانه» جمعیت فقیر بومی از طریق یافتن شغل در کشورهای ترانزیت و جلوگیری از هرگونه اشتغال در کشور خودشان، سخن میگوید. او همچنین پیشبینی کرد که طبقهی کوچکی از زمینداران بزرگ را میتوان «در ازای پرداخت مبلغی» خرید. این طرح جابجایی جمعیت بومی فلسطین، فراتر از هر طرح استعماری آن زمان برای تسخیر سرزمینهای آفریقا بود.
سعید در انتهای بخش نخست این فصل استدلال میکند صهیونیسم فلسطین را مانند یک امپریالیست اروپایی و به شکل متناقضنمایی، به عنوان سرزمینی خالی اما «پر شده» از بومیان قابل صرفنظر کردن، یا حتی نابایسته میدید. این ایدئولوژی با قدرتهای امپریالیستی متحد شد و بومیان را جز به صورت منفی در نظر نمیگرفت، که قرار بود به نحوی منفعلانه طرحهای تهیه شده برای سرزمینشان را فقط بپذیرند. این نگرش به نادیده گرفتن بومیان و عدم توجه به حقوق آنها انجامید؛ زیرا صهیونیسم با یک آگاهی منحصر به فرد از خود توسعه یافت، اما برای بومیان نگونبخت چیزی باقی نگذاشت.
بخش بعدی همین فصل به جمعیتافزایی صهیونیستها و کاهش جمعیت فلسطینیها میپردازد. نویسندهی کتاب «نقش روشنفکر» در این بخش به بررسی «نابرابری خارقالعاده» در صهیونیسم میپردازد؛ یعنی توجه کامل به یهودیان در مقابل نادیدهگرفتن کامل جمعیت غیریهودی یا عرب بومی. نویسنده استدلال میکند که صهیونیسم و امپریالیسم اروپایی، از نظر معرفتشناختی، تاریخی و سیاسی، در دیدگاه خود نسبت به بومیان ساکن همسو هستند. این دیدگاه امپریالیستی، نتایج بسیار آسیبزایی برای میلیونها فلسطینی به همراه داشته است. پاسخ هیئتهای عربی به وایت پیپر وینستون چرچیل در سال ۱۹۲۲ به خوبی نشان میدهد که هدف از ایجاد «خانهی ملی یهودی» «ناپدید کردن یا فرودستسازی جمعیت، فرهنگ و زبان عربی» بوده است. «بینش» صهیونیستی نه تنها یک موضوع نظری بود، بلکه شیوهی نگاه رهبران صهیونیست به اعراب برای برخورد با آنها را نیز تعیین میکرد. اسرائیل به عنوان یک نظام اجتماعی بر اساس تز صهیونیستی توسعه یافت: استعمار فلسطین باید به طور همزمان «برای» و «توسط» یهودیان و با جابجایی فلسطینیها انجام شود. صهیونیسم در ابتدا تلاش کرد تا بومیان را به حداقل برساند، سپس آنها را از بین ببرد و در نهایت، اگر این دو سیاست موفق نشد، آنها را تحت سلطهی خود درآورد تا تضمین کند که اسرائیل صرفاً دولت شهروندانش نیست (که شامل اعراب نیز میشد)، بلکه دولت «تمام مردم یهود» است. این، همان وضعیت نامعمول است که فلسطینیهای عرب از ابتدا سعی در مقاومت و ارائهی جایگزین برای آن داشتهاند.
ادوارد سعید به حییم وایزمن، رئیس سازمان جهانی صهیونیسم و اولین رئیسجمهور اسرائیل، اشاره میکند که اذعان میکرد تنها بخش کوچکی از زمینهای فلسطین خریداری شده بود؛ اما با این حال همچنان تصور یک «سرزمین عمدتاً دستنخورده، نادیده گرفته شده و ناشناخته» را از فلسطین ارائه میداد؛ که گویی سرزمینی بدون مالک است. با کمال تعجب تصور میشد که ساکنان بومی از تاریخ بیخبرند و به نظر میرسید که در نتیجه، آنها واقعاً حضور نداشتند. وایزمن با به کار بردن تعبیر «غفلت» در مورد ساکنان بومی فلسطین، اینطور القا میکند که فقط سکونت ایشان در آنجا، دلیلی بر این نیست که فلسطین را چیزی جز سرزمینی اساساً خالی و آماده برای کسانی بدانیم که به آن خوب رسیدگی میکنند. زبان او سرشار از لفاظیهای «ارادهگرایی»[4] بود؛ ایدئولوژیای که بسیاری از واژگان (و بعدها سیاستهای) استعمارگران اروپایی در مواجهه با «عقبماندگی بومیان» را به نفع صهیونیسم به کار میگرفت. او میگفت: «خون تازه باید وارد کشور شود؛ روحی جدید از کارآفرینی باید معرفی گردد».
شبکهای از واقعیتها -یک زبان، شبکهای از مستعمرات، مجموعهای از سازمانها- برای تبدیل فلسطین از وضعیت فعلی «نادیدهگرفته شده» به یک کشور یهودی ایجاد شد. این شبکه به جای حمله به «واقعیتهای موجود»، آنها را نادیده میگرفت، در کنار آنها رشد میکرد و در نهایت آنها را محو میکرد، «مانند جنگلی از درختان بزرگ که تکهای کوچک از علفهای هرز را محو میکند». در این شبکهی معنایی، یهودیان در حال جایگزینی، نابودی، یا تجزیهی یک جامعهی بومی نبودند؛ بلکه آن جامعهی بومی، ناهنجاریای بود که الگوی شصت سالهی حاکمیت یهودی بر فلسطین را که برای دو هزاره از بین رفته بود، نقض میکرد. این پروژه، دو جزء اساسی داشت: یکی، عزم جدی برای بهبود وضعیت یهودیان بود که زیاد از آن سخن گفته شده. اما جزء دیگر، که در درون صهیونیسم وجود داشت و هرگز دیده نشد (اگرچه فلسطینیها مستقیماً آن را تجربه کردند)، مرز قاطعی بین مزایای یهودیان و عدم مزایا (و بعدها مجازات) برای غیر یهودیان در فلسطین بود.
پیامدهای این دوگانگی در برنامهی صهیونیستی برای فلسطین بسیار گسترده بوده است. ایدهی صهیونیسم، در قالب انکار هستی عربی نمایان شد. اسرائیل خود تمایل داشت به عنوان یک موجودیت کاملاً منفی ظاهر شود؛ چیزی که تنها برای دور نگه داشتن اعراب یا تحت سلطه قرار دادن آنها ساخته شده است. این امر منجر به ایجاد «دیوارهایی» از سوی اعراب نیز شد که به نوبهی خود به سرکوب و کنترل فکری در کشورهای عربی انجامید. سعید نشان میدهد که این «انسانزدایی» از اعراب، که با ادراک از فلسطینیها به عنوان «موجوداتی که وجود ندارند» یا «وحشی» یا هر دو، آغاز شد، تمام جنبههای جامعهی اسرائیل را فرا گرفته است. حتی ادبیات کودکان نیز یهودیان شجاعی را نشان میدهد که همیشه در نهایت، عربهای پست و خائن را که نامهایی مانند مستول (دیوانه)، باندورا (گوجه فرنگی) یا بکره (فردا) دارند، میکشند. عرب بومی باید به عنوان «مخالفی لاینحل» دیده میشد، ترکیبی از وحشی و فوقبشر، موجودی که کنار آمدن با او غیرممکن (و بیفایده) است.
اعراب تصور میکردند که چون روی زمینی زندگی میکنند و مالک قانونی آن هستند، پس زمین هم مال آنهاست. آنها درک نکردند که با «انضباط جزئیات» در استعمار صهیونیستی روبرو هستند؛ فرهنگی از انضباط که به وسیلهی آن، قلمروی که تا آن زمان تنها در خیال صهیونیستها بود، میتوانست در فلسطین، وجب به وجب و قدم به قدم، ساخته شود. ادوارد سعید به سندی از سال ۱۹۱۷ با عنوان «طرح برنامهی اسکان مجدد یهودیان در فلسطین مطابق با آرمانهای جنبش صهیونیستی» اشاره میکند. این سند، عملکرد سازمانهای صهیونیستی را شبیه به عملکرد یک ارتش توصیف میکند. این ارتش است که «کشوری را برای سکونت باز میکند» و «سکونتگاهها را در قلمرو خارجی سازماندهی میکند». ارتش صهیونیست مانند شرکتی توصیف میشد که نظریه و بینش را به مجموعهای از ابزارها برای نگهداری و توسعهی یک قلمرو استعماری یهودی در وسط یک قلمرو عربیِ بیتفاوت تبدیل میکرد.
تا سال ۱۹۶۶، شهروندان عرب اسرائیل تحت حکومت دولتی نظامی قرار داشتند که تنها هدفش کنترل، تحت فشار قرار دادن، دستکاری، ارعاب و مداخله در تمام جنبههای زندگی اعراب، تقریباً از بدو تولد تا مرگ بود. پس از سال ۱۹۶۶، وضعیت به ندرت بهتر شد؛ همانطور که مجموعهای از شورشها و تظاهرات بیوقفهی مردمی گواه آن است. «مقررات اضطراری دفاعی» برای سلب مالکیت هزاران هکتار از اراضی عربی استفاده شد؛ یا از طریق اعلام املاک عربی به عنوان منطقهی امنیتی یا با حکم بر اینکه اراضی «املاک غایب» هستند. اعراب از سفر آزادانه، اجارهی زمین از یهودیان، یا حتی صحبت کردن، فعالیت سیاسی و تحصیل آزادانه منع شدند. مواردی وجود داشت که در آن روستاهایی به طور ناگهانی تحت حکومت نظامی قرار گرفتند و سپس، در زمانی که برای مردم کارگر آشکارا غیرممکن بود که از حکومت نظامی مطلع شوند، دهقانان «گناهکار» سریعا تیرباران شدند.
پس از [شکست اعراب در جنگ شش روزه و] اشغال کرانهی باختری و غزه در سال ۱۹۶۷، اسرائیل تقریباً یک میلیون نفر دیگر از اعراب را به تابعیت خود درآورده است. هدف سیاسی اسرائیل این بوده است که اعراب را آرام نگه دارد تا هرگز قادر به جلوگیری از سلطهی مداوم اسرائیل بر آنها نباشند. هر زمان که یک رهبر ملیگرا کمی نفوذ پیدا میکند، یا تبعید، زندانی (بدون محاکمه) یا ناپدید میشود. خانههای عربی (تقریباً ۱۷۰۰۰ خانه) توسط ارتش منفجر میشوند تا متخلفان ملیگرا تبدیل به عبرت شوند. سانسور بر هر چیزی که توسط اعراب یا دربارهی ایشان نوشته میشود، حاکم است. اما با این که اعراب مستقیماً تابع مقررات نظامیاند؛ برای پوشاندن سرکوب و جلوگیری از خدشهدار شدن آرامش وجدان اسرائیلی، گروهی از «کارشناسان عرب» (یهودیان اسرائیلی که «ذهنیت» عربی را میفهمند) پدید آمدهاند.
پینوشتها:
[1] https://shouba.ir/ادوارد-سعید-را-به-یادآور/
[2] Said, E. W. (1979), The Question of Palestine, New York: Vintage Books
[3] https://www.dw.com/en/germanys-merz-says-israel-doing-dirty-work-for-us-in-iran/live-72939104
[4]Voluntarism