علیرضا خیراللهی
سرانجام ما هم در معرض قرار گرفتیم؛ آن سرنوشت محتومی که سالها از آن گریزان بودیم بر ما نیز عارض شد. آنچیزی که «جامعهٔ مدنی ایرانی» خوانده میشود، مناسبات ژئوپولتیک را با بازی خردسالان اشتباه گرفته بود و اساساً وجود تنشهای مرگبار در بطن روابط و مناسبات جهانی سرمایهداری را نفی میکرد تا بتواند سرنوشت محتوم خود را نادیده بگیرد؛ حال آن که قطعاً نفی این سرنوشت از عارض شدن آن جلوگیری نمیکرد. پس از فروپاشی اتحاد شوروی، تاریخ برای عاملان (جاهلان) این به اصطلاح «جامعهٔ مدنی» ناگهان تمام شده بود و دیگر حتی استفاده از لفظ امپریالیسم نیز مایهٔ تفریح و خندهٔ ایشان میشد. سرنوشت عراق و افغانستان و لیبی و سوریه را دیدیم و خندیدیم؛ حالا که نوبت ما شده، حتی کسی باقی نمانده است تا برای ما مرثیهای بسراید. نوشتن این جملات در تهرانی که حالا مثل بغداد و دمشق و بیروت و طرابلس زیر ضرب جنگندهها و بمبافکنهای بزرگترین دشمنان بشریت قرار گرفته است، از جمله سختترین کارهایی است که در تمام عمرم انجام دادهام. لکن فرصتی برای سوگواری نیست. در این یادداشت کوتاه قصد دارم نکاتی در مورد شیوهٔ مواجهه با وضعیت جنگی در شرایط فعلی جامعهٔ ایران بیان کنم و خوب میدانم که مخاطب من قطعاً نه سیاستمدار و سرمایهدار ایرانی است؛ و نه آن قسمت از فعالان «جامعهٔ مدنی ایرانی» که حتی صدای ریزپرندهها و موشکهای کروز نیز آنها را از خواب جزماندیشیهای لیبرالی و اوهام حقوق بینالملل بیدار نکرده است. مخاطب این یادداشت هرآنکسی است که هنوز قوهٔ بازاندیشی خود را از دست نداده است. بهتر است پیش از بیان نکات تجویزی، به منظور جلوگیری از سوءتفاهمات محتمل، مواضع اصولی خود را به شفافترین شکل ممکن بیان کنم:
یک. اسرائیل یک موجودیتِ سیاسیِ طبیعی نیست. یعنی دولت-ملتی که نام اسرائیل را بر خود نهاده است، محصول ارگانیک روندهای اجتماعی و تاریخیِ طولانیمدت میان قومیتها، زبانها و مذاهب مختلفِ ساکنان منطقهٔ غرب آسیا نیست، بلکه زائدهای است که چند دهه پیش به صورت مکانیکی و خلقالساعه در این منطقهٔ کاشته شده است. اسرائیل در واقع پادگان نظامی، پایگاه امنیتی و گرهگاهِ تجاری و لجستیکی کشورهای سرمایهداری مرکزی در قارهٔ آسیاست؛ نه حکومت یهودیان مقیم منطقه.
دو. اسرائیل هرگز نمیتواند به موجودیتی طبیعی تبدیل شود. حتی آمریکا شدن هم طی روندی ۵۰۰ ساله ممکن شده است، اما اسرائیل شدن ناممکن است. امپراتوری بریتانیا، در اعصار ماقبل مدرن توانست با کشتار و سلبمالکیتِ (انباشت) اولیهٔ ساکنان آمریکا، استرالیا،کانادا و نیوزلند، صورت مسئله را به کلی پاک کند و جامعهٔ خود را به سرزمینی جدید تعمیم دهد و به مرور جوامعی مشابه اما منفصل از مادر (بریتانیا) ایجاد کند؛ چنین کاری امروز ناممکن است و حتی در صورت امکان (یعنی در صورتی که اسرائیل و کشورهای سرمایهداری مرکزی تعارفات خود با افکار عمومی را به کلی کنار بگذارند و کشتار فلسطینیان را تا آخرین نوزاد پیش ببرند) نیز تنها غیرطبیعی بودن این موجودیت به غایت منطقی خود رسیده و حد اعلای خود را متجلی کرده است. سلبمالکیت/انباشت اولیه اگرچه همواره در مراجعه است اما نه درست به همان شکل و شیوهای که ۳۰۰ سال پیش اتفاق افتاده بود.
سه. اسرائیل به عنوان دولت-ملتی غیرطبیعی و استثنائی نه از درون و نه به صورت خارجی اصلاحپذیر نیست. تلاش برای اصلاح از درون به سد محکم ایدئولوژی صهیونیستی برخورد میکند؛ و از خارج نیز کسی جز بنیانگذاران این دولت-ملت شیطانی (یعنی همان کشورهای سرمایهداری مرکزی) در موضع تحت فشار قرار دادن آن نیستند و این در حالی است که بقای این دولت-ملت در شکل فعلی آن برای بنیانگذاران خارجی آن ضرورتی وجودی است. به همین دلیل نیز تمام تلاشها برای پیشبرد راهبرد دو دولتی در سرزمینهای اشغالی هیچگاه به کوچکترین موفقیتی دست نیافته است. اصلاح اسرائیل تنها با انحلال ارتش و دم و دستگاه اهریمنیِ دولت آن ممکن است و این چیزی نیست جز نابودی اسرائیل در شکل فعلی آن.