سلیم تماری، مترجم: محمدصادق کربلاییزاده
مقدمه
خواست عادیبودن -بهمثابۀ نفی خشونت و آرزوی نظم در زندگی روزمره- به موضوعی تعیینکننده در سیاست امر روزمره در منازعۀ فلسطینی-اسرائیلی بدل شده است. این خواست، نه اشتیاقی به صلح، بلکه صرفاً تمایلی برای آرامش در میانه منازعهای طولانیمدت است. در اسرائیل، این خواست به شکل ولعی برای یک وضعیت غایب (زندگیکردن همانند اروپاییها) نمود مییابد و در میان فلسطینیان، به شکل تکاپویی برای یک «زندگی طبیعی» (حیات طبیعی) که با خشونت و تشویش دریده نشده باشد. بهطور متناقضنمایی، این اصطلاح در میان فلسطینیان یک بار معنایی منفی نیز پیدا کرده است، چراکه از اواسط دهۀ ۱۹۹۰ با اقداماتی بهمنظور ایجاد شرایط همزیستی و سازشگری با حکومت استعماری اسرائیل مرتبط بوده است.
کاربرد اصطلاح «عادیبودن» که من پیشنهاد میکنم، گرچه در گفتمان ژورنالیستی و رایج بسیار متداول است، اما آن چیزی نیست که در علوم اجتماعی رواج یافته است. در آنجا، این اصطلاح به یک وضعیت «هنجارین»[1] اشاره دارد، همانطور که در ابتدا توسط نظریهپردازان کلاسیک جامعهشناسی مانند تونیس برای اشاره به «نوع عادی»[2] یا دورکیم برای اشاره به مفهوم «عادی»[3]، بهمعنای عدم انحراف قابلتوجه از میانگین، به کار رفته است. این اصطلاح به کاربرد رایج اصطلاحات فوکویی نیز ارتباطی ندارد، که در آن «عادیبودن» و فرآیند «عادیسازی» شامل ایجاد فرآیندهای الگومند با هدف اعمال قدرت انضباطی در نهادهای مدرن است. این موضوع در تحلیلهای سیاسی رسمی، اغلب نادیده گرفته شده است و بهمثابۀ موضوعی برای دورزدن و شاید کمارزش جلوهدادن مسائلی فرض میشود که از اولویت سیاسی بالاتری برخوردارند؛ مانند منازعه سرزمینی و کنترل استعماری.
بنابراین، عادیبودن در این بحث بهمعنای بازگشت به وضعیتی که پیش از منازعۀ فلسطینی-اسرائیلی وجود داشته است، نیست؛ زیرا سازوارههای اجتماعی مورد بحث -اسرائیل بهعنوان یک موجودیت عبری و فلسطین بهعنوان یک جامعۀ پساعثمانی جداشده از سوریه- قبل از این منازعه وجود نداشتند. بااینحال، آرزوی عادیبودن خود را در اصطلاحاتی بیان میکند که حاکی از بازپسگیری گذشته یا «بازگشت» بهشکلی مطلوب است که ابداع و تخیل شده و همیشه به وضعیتی در آینده فرافکنی میشود.
هدف من در اینجا بررسی نحوۀ استفادۀ از مفهوم عادیبودن یا عادیبودگی[4] (1)، در منازعۀ فلسطینی-اسرائیلی است، هم برای تحکیم و ایجاد هویتهای جمعی جدید و هم برای تقویت شرایط حذف و طرد دیگری. من استدلال میکنم که یکی از مهمترین ویژگیهای گفتمان عادیبودگی در بستر منازعۀ فلسطینی-اسرائیلی، نحوهای است که عادیبودگی مورد نظر جامعۀ نوظهور اسرائیلی، شرایط را برای بیثباتی جامعۀ فلسطینی فراهم کرده است.
معضلات عادیبودن برای دولت جدید یهود
تنها سه ماه پس از تأسیس دولت اسرائیل در می ۱۹۴۸، فیلسوف یهودی-آلمانی، ارنست سیمون[5]، پیشبینی آیندهنگرانهای از معضلات دولت یهود منتشر کرد، که در آن، تکاپوی «عادیبودن» را بهعنوان معضل اصلی جوانان یهودی معرفی میکرد. (2) مقالۀ او چندین چالش برای ایجاد وضعیت عادیبودن در نوع دولتی که او برای اسرائیل متصور بود ذکر کرد -یعنی ترکیبی از سنت مذهبی با مدرنیته و داشتن یک جهتگیری مطلوب (یعنی غربی یا اروپایی). موضع او، در بازشناسی تناقضات بالقوۀ احتمالاً نهفته در ناسیونالیسم جدید اسرائیل، گرایش متأخری را پیشبینی کرد که «عادیبودن» اسرائیلی را با مبارزه علیه «شرقیشدن»[6] یکی میدانست. این فرآیند (شرقیشدن)، که شامل پذیرش ویژگیهای محیط اطراف بود (ویژگیهایی که در تضاد شدید با ویژگیهای غربی متصور برای دولت جدید بودند)، با مهاجرت اولیه یهودیان شمال آفریقا و عراق و پیدایش آنچه بهعنوان خردهفرهنگ مزراحیهای اسرائیل[7] شناخته شد، تشدید گشت. سیمون در یک پاراگراف برجسته -توجه داشته باشید که این مطلب در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است- اظهار کرد:
این عادیسازی ایدئولوژیک، چنانکه در حاشیه گفته شد، هم هرتزل -پدر دولت جدید یهود که انتخاب سرزمین را آزاد گذاشت- و هم الیزر بن یهودا -پیشگام عبری مدرن و سکولار که بهرغم زندگی در اورشلیم اوگاندا را بهعنوان سرزمین ملی ترجیح میداد- را به خود مشغول کرد. دیگر رهبرانی که ابتدا سرزمینگرا بودند، اما بعداً بهمعنای دقیقتر صهیونیست شدند نیز بهطور مشابه بهشدت نگران «عادیسازی» بودند. بااینحال، جنبش صهیونیستی سرزمینگرا باقی نماند، بلکه فلسطینی شد. این جنبش خود را «زیر بار» روابط عربی و وزن عظیم چشمانداز و سنت یهود تاریخی -که در نام «اورشلیم» تجسم یافته بود- قرار داد. عادیسازیِ خالص ناممکن شد: مشکلاتِ بهطور خاص یهودیِ ناسیونالیسم ما از نو ظاهر شد. (3)
سیمون نتیجهگیری کرد که تکاپوی وسواسگونه برای دستیابی به وضعیت عادیبودن درون جامعۀ یهودی، ناگزیر منجر به بروز روانرنجوریهای فردی و جمعی قابلتوجه خواهد شد. سیمون با اشاره به دوران متأخر قیمومت بریتانیا در فلسطین، اظهار داشت که تروریسم یهودی یکی از این «روانرنجوریهای جمعی» و «کاملاً قابل درک در مورد مردمی است که بیش از یکسوم جمعیت خود را از دست دادهاند؛ بااینحال، هرگز نباید توسط برخی از رهبران -که باید طبیب مردم خود باشند- به صورت هومیوپاتی[8] درمان میشد». (4)
تکاپوی «عادیبودن یهودی» دستخوش چندین تحول عمده در مباحثات اسرائیلی شد که در اینجا میتوان آن را مدون کرد. در دورۀ پیش از تشکیل دولت، «عادیسازی» در گفتمان صهیونیسم کارگری، آنگونه که باروخ کیمرلینگ و یهودا شنهاو[9] توضیح میدهند، شعاری برای ایجاد جامعهای یهودی بود که تبعید را نفی کند.(5) به عبارت دیگر، سرزمینسازی یهشُو[10] یهودی فرآیندی بود که طی آن یهودیان «عادی» شدند، شبیه به دیگر جوامع (اروپایی)، و جایی بود که یک جامعۀ طبقاتی جایگزین شرایط حاشیهنشینی (در اشتتل[11]) و تبعید (در اروپا) شد و به آن پایان داد. ابزار این عادیسازی «کار عبری» بود، عملی که توسط صهیونیسمِ کارگری از اواخر دورۀ عثمانی ترویج شد و شامل حذف نیروی کار عرب -در فرآیند جانشینسازی [یهودیان با فلسطینیان] به جای استعمار [آنها]- با هدف بازآفرینی جامعۀ شهرکنشین یهودی بهعنوان یک سازوارۀ اجتماعی برابرطلب بود. (6)
در اوایل دورۀ تشکیل دولت، «عادیبودن» بهمعنای ایجاد یک دولت یهودی مدرن از اجزایی ناهمگون بازتعریف شد: عناصر هژمونیک اروپای شرقی و یهودیان مزراحی (عرب) عامی، عمدتاً از شمال آفریقا و عراق. (7) انتقال ناقص جمعیت عرب در جنگ ۱۹۴۸ یک عامل پیچیدهکننده بود؛ زیرا دولتی با یک جمعیت بومی از پیش باقیمانده ایجاد کرد که قابلجذب نبودند. شرط لازم برای عادیبودن دولت یهودی پایاندادن به شرقیشدنِ فرهنگیِ در حال وقوع بود؛ بدین ترتیب زمینۀ ایجاد یک دولت سوسیال دموکرات اروپایی از اجزای قومی ناهمگون فراهم شد. این شرقیزدایی[12] قرار بود از طریق نقش یکپارچهساز زبان عبری و نقش اجتماعیساز ارتش اسرائیل محقق شود. هدف نهایی، زدودن استثناگرایی[13] دولت یهود بهعنوان یک جامعۀ استعمارگر شهرکنشین با استفاده از اساطیر و ایدئولوژی بازگشت یهودیان به سرزمین مادری کتاب مقدسشان بود.
صلح، عادیسازی و مقاومت پس از ۱۹۶۷
نقطۀ عطف در فرایند عادیسازی اسرائیل -که در سطح نهادی بهطور چشمگیری موفق بوده است- جنگ ۱۹۶۷ بود که بخشهای باقیماندۀ فلسطین عربی را به درون مرزهای دولت گسترشیافته اسرائیل آورد. پیامد ناخواستۀ این جنگ الحاق یا، بهعبارت بهتر، بازادغام دهقانان فلسطینی کرانۀ باختری و غزه در اقتصاد سیاسی دولت یهود از طریق راهبرد ادغام اقتصادی موشه دایان بود. این بازادغام منجر به از بین رفتن کار عبری بهعنوان ابزاری برای عادیسازی شد: فلسطینیان -در هر سه منطقۀ فلسطین تاریخی- به طبقۀ فرودست اصلی دولت اسرائیل تبدیل شدند و جایگاه مهمی در نیروی کار آن به خود اختصاص دادند.
اشغالگری منجر به ظهور مقاومت مسلحانه شدیدی در غزه شد که بیش از سه سال به طول انجامید. با سرکوب وحشیانۀ آن در سال ۱۹۷۱، اسرائیل موفق به آرامسازی جمعیت فلسطینی در سرزمینهای تازه اشغالشده شد. از این پس، عادیبودن بهعنوان راهبرد همزیستی بین یک جمعیت فلسطینی عمدتاً محروم (از حقوق خود) و یک جامعۀ استعمارگر یهودی بازتعریف شد. (8) عادیسازی موهوم روابط بین اشغالگران و اشغالشدگان، جابجایی آزاد نیروی کار (فلسطینی) و کالاهای (یهودی) بین اسرائیل و سرزمینهای اشغالی فلسطین را تضمین کرد. فلسطین به «سرزمین حمص و فلافل» برای بازدیدکنندگان اسرائیلی آخرهفته تبدیل شد که به دنبال هیجانات ارزان و هوای پاک بودند. (9) درهمینحال، یکی از جنبههای آسایشگرایی[14] که عموماً مشخصۀ این دوره بود، تغییر ماهیت شهرکها از پاسگاههای مرزی[15] اولیۀ ناحال[16] و اردوگاههای شبهنظامی به یک سکونتگاه حومهای شبانه بود که میتوانست بخش بسیار بزرگتری از جمعیت اسرائیل را در خود جای دهد. در عرض چند سال، زبان «همزیستی» توسط شهرکنشینان پذیرفته شد؛ کسانی که غزه و «یهودیه-سامره»[17] را بهعنوان میراث یهود میدیدند که بهطور تصادفی دارای جمعیتی فلسطینی بود که باید با آن مقابله میشد. (10)
بااینوجود، میزانی از مقاومت فلسطینی در برابر عادیبودگی همزیستی استعماری وجود داشت؛ هرچند که این امر تهدیدی برای آسایشگرایی فراگیری به شمار نمیرفت که بیش از یک دهه ادامه داشت. این مقاومت دو شکل داشت: اولی از خارج از مرزهای دولت اسرائیل و سرزمینهای اشغالی سرچشمه میگرفت و دومی از درون آن مرزها. شکل اول، شامل حملات چریکی برونمرزی توسط گروههای مسلح فلسطینی بود که از کشورهای عربی اطراف علیه دولتی که حق بازگشت آنها را انکار میکرد، انجام میشد. اگرچه این حملات از نظر نظامی عمدتاً بیاثر بودند، اما در تقویت یک فضای محاصره درون اسرائیل موفق بودند که برداشت [اسرائیل بهعنوان] یک ناحیۀ فرهنگی غربی محصور در دریایی از خصومت عربی-اسلامی را تقویت میکردند. مقاومت در داخل سرزمینهای اشغالی شامل اقدامات پراکندۀ مقاومت علیه اهداف نظامی اسرائیلی بود.
شکل دوم این مقاومت، در اواسط دهۀ ۱۹۸۰، با آنچه «کارزار چاقوزدن» نام گرفت، شاهد خیزشی دراماتیک بود. کارزاری مشتمل بر حملات دستههای شبهنظامی جوانان -که به هیچ گروه سیاسی در سازمان آزادیبخش فلسطین وابسته نبودند- علیه شهرکنشینان و تجار اسرائیلی بود که در مراکز شهری فلسطینی به کسبوکار میپرداختند. این کارزار، خشونت غضبآلود و جریحهدار جامعهای شکستخورده و خلعسلاحشده بود. گرچه این حوادث ناهماهنگ باقی ماندند و فاقد حمایت یا پشتوانه از سوی جناحهای سیاسی سازمانیافته بودند، اما واکنش وحشتزدگی قابلتوجهی را برانگیختند که به کاهش چشمگیر حضور «عادیشدۀ» اسرائیلی در سرزمینهای اشغالی منجر شد. ناظران اسرائیلی این حملات تصادفی را با کارزار سکاری مقایسه کردند که توسط شورشیان یهودی زیلوت علیه روم در قرن دوم میلادی به راه افتاد و سرنوشت آنها بهطور نهایی در مسعده رقم خورد. (11)
یوسفوس در کتاب جنگ یهود سکاریها را چنین توصیف میکند، زیلوتهای دورۀ هرودین در یهودیۀ روم که مخالفان خود را با چاقو میزدند (یهودیان هلنیشده، کاهنان همدست دشمن و یهودیان ثروتمندی که ستونهای رژیم «دستنشاندۀ» هرودین بودند). (12) برجستهترین رهبران سکاری/زیلوت در مسعده، أليعازر بن یائیر و سيمون بار جيورا بودند. (13) در آثار دانشگاهی اخیر اسرائیل، مانند آثار امی پدهزور و اری پرلیجر[18]، این دو شخصیت بهعنوان پیشگامان بمبگذاران انتحاری فلسطینی در هزارۀ جدید دیده میشوند. هدف سکاریهای فلسطینی در اواسط دهه ۱۹۸۰ بیثبات کردن رژیم عادیبودگی تحت اشغال اسرائیلی و منصرف کردن فلسطینیها از کار در ساختوساز و صنعت اسرائیل بود. (14)
عادیبودنهای پس از اسلو
با امضای توافقنامۀ اسلو در سال ۱۹۹۳، گفتمان عادیبودن تغییر روش داد. چند سال قبل، وقوع انتفاضۀ اول شکست آرامسازی[19] در دستیابی به هدف خود، یعنی کنترل فلسطینیان در غیاب راهحلی سرزمینی، را نشان داده بود. درهمینحال، با سقوط دولت لیکود و بازگشت حزب کارگر به قدرت در سال ۱۹۹۲، نگرانی در مورد محاصرۀ جمعیتی [اسرائیلیها توسط فلسطینیان] نیز به مسئلهای داغ در سیاست اسرائیل بدل شد. (15) روشن شد که عادیبودن تحت اشغال دیگر ممکن نیست. راهحل اسرائیلی برای خشونت انتفاضه و معضل جمعیتیِ حضورِ فزایندۀ فلسطینیان در میان آنها، ایجاد مناطق فلسطینی خودگردان جداگانه تحت حاکمیت اسرائیل بود که از طریق یک سیستم حقوقی جداگانه (برای فلسطینیان و برای شهرکنشینان یهودی)، شبکههای جادهای جداگانه و قوانین منطقهبندی تفکیکشدۀ تبعیضآمیز تحکیم میشد. این تقسیمبندی، هدف سیاسی توافقات اسلو بود که توسط حزب کارگر طراحی شده بود. (16) دیگر تظاهر به همزیستی «عادی» بین دو جمعیت به پایان رسید.
پینوشتها:
[1]. normative
[2]. normal type
[3]. normal
[4]. normalcy or normality (I use the terms interchangeably)
[5]. Ernst Simon
[6]. Levantization
[7]. Israeli Mizrahi: اشاره به یهودیانی دارد که از کشورهای عربی/اسلامی (عراق، ایران، یمن، مراکش و...) به اسرائیل مهاجرت کردند. در مقابل یهودیان اَشکِنازی (اروپاییتبار) قرار میگیرند که همواره جایگاه بالاتری در اسرائیل داشتند.
[8]. Homeopathicall: اشاره به رویکردی پزشکی مبتنی بر همسان درمانی (در مقابل درمان به ضد) دارد؛ به این معنا که هر دارویی که بتواند در انسان سالم ایجاد علامت کند، میتواند همان علامت را در فرد بیمار درمان کند. در اینجا اشاره به تجویز خشونت برای درمان خشونتدیدگی دارد؛ یعنی دادن جواز تروریسم و قتلعام دیگران به یهودیان به این دلیل که خودشان زمانی قربانی خشونت و قتلعام بودهاند.
[9]. Baruch Kimmerling and Yehouda Shenhav
[10]. Yishuv: به اجتماع یهودیان ساکن در سرزمین فلسطین تا پیش از اعلام موجودیت اسراییل در ۱۹۴۸ گفته میشود.
[11]. shtetl: به شهرهای حاشیهای و کوچک یهودینشین در اروپای شرقی گفته میشود.
[12]. de-Levantization
[13]. Exceptionalism: این باور که یک نژاد، کشور، جامعه یا گروه استثنایی و منحصر به فرد است و بهطور ضمنی دلالت بر برتری آن نسبت به دیگران دارد.
[14]. Quietism: مسلکی است که بر کنارهگیری و تسلیم بودن در برابر مشیت الهی یا جریان طبیعی رویدادها تأکید دارد.
[15]. frontier outposts: گونهای از شهرکها، بهمنظور اسکان سربازها و خانوادههایشان در مناطق اشغالی برای انجام مأموریت نظامی طولانیمدت، از جمله مرزبانی، که ساکنان آن با ایجاد مزارع کشاورزی و دامداری در اطراف آن، توسعۀ اشغالگری را نیز دنبال میکردند.
[16]. Nahal: واحدی در ارتش اسرائیل که ترکیبی از وظایف نظامی، فعالیتهای کشاورزی و شهرکسازی را بر عهده دارد. این واحد علاوه بر تأمین امنیت مناطق مرزی اشغالی، با فعالیتهایی مانند کشاورزی هدف توسعه شهرکهای یهودی را دنبال میکند.
[17]. نامی است که اشغالگران صهیونیست برای اشاره به کرانۀ باختری به کار میبرند. این نام برگرفته از کتاب مقدس و نشاندهندۀ ادعای تاریخی و مذهبی یهودیان نسبت به این مناطق است.
[18]. Ami Pedahzur and Arie Perliger
[19]. pacification