گفتگوی نامه جمهور با شیر هِوِر، اقتصاددان و پژوهشگر اقتصادسیاسی
مصاحبهشونده: شیر هِور، مصاحبهکننده: زهرا معماریانپور، ترجمه: حسین اعتمادی
برای شروع بحث، لطفاً کمی از خودتان، مسیر مطالعاتیتان و اینکه چگونه به حوزههای مورد علاقهتان کشیده شدید، برایمان بگویید. همچنین اینکه تمرکز تحقیقاتیتان چگونه شکل گرفت و در ادامه چگونه تغییر کرد.
من «هور» هستم. در اورشلیم [بیتالمقدس] به دنیا آمدم و همانجا هم بزرگ شدم. در خانواده من به مسائل سیاسی آگاه بود. همین فضا باعث شد که نگاه انتقادی در من پرورش پیدا کند. در کشوری مثل فلسطین، که بیعدالتی در همهجا به چشم میخورد، این نگاه انتقادی خیلی زود در من شکل گرفت؛ خانوادهام هم نسبت به این مسائل حساس و آگاه بودند. با وجود این اما متأسفانه اکثر اسرائیلیها در محیطی بزرگ میشوند که در آن یا واقعیت نادیده گرفته میشود، یا انکار میشود.
من خوششانس بودهام_و هنوز هم هستم_که فرصت مواجهه و پاسخ به پرسشهای دشواری را داشتهام. البته باید اذعان کنم که من در بخشی از جامعه اسرائیل که از امتیازات بیشتری برخوردار است، یعنی قشر نخبگان، رشد کردهام. اغلب دوستان و اطرافیانم کسانی بودند که دغدغه اصلیشان رفتن به ارتش، موفقیت فردی، و رسیدن به رفاه بود؛ بیآنکه به هزینههایی که این رفاه برای دیگران در پی دارد فکر کنند.
یک سال را در شهر سدروت گذراندم؛ شهری در نزدیکی نوار غزه که جزو فقیرترین مناطق اسرائیل است. آنجا با نوعی از تبعیض آشنا شدم که نه فقط علیه فلسطینیها، بلکه علیه یهودیان شرقیتبار (میزراحی) و یهودیان مهاجر از کشورهای عربی نیز وجود دارد. این تجربه نگاه من را تغییر داد و باعث شد تصمیم بگیرم در ارتش اسرائیل خدمت نکنم و به جای آن وارد دانشگاه شوم.
در دانشگاه، مدیون گروهی از اساتید و دانشجویان هستم که نهادی تحت عنوان «دانشگاه سکوت نخواهد کرد» تشکیل داده بودند. آنها معتقد بودند که تنها راه شناخت واقعی آنچه در سرزمینهای اشغالی میگذرد، گوش دادن به روایت فلسطینیهاست؛ شنیدن شهادت کسانی که زندگی تحت اشغال را تجربه کردهاند. آن زمان مصادف بود با انتفاضه دوم. در آن مقطع هزاران فلسطینی کشته شدند، هزاران نفر زندانی و دهها هزار نفر زخمی شدند، و اقتصاد فلسطین در کرانه باختری و غزه عملاً نابود شد.
این تجربه مرا به این نتیجه رساند که صرفاً پرهیز از خدمت سربازی کافی نیست. من باید کاری انجام میدادم، حرکتی در جهت پایان دادن به اشغال، بیعدالتی و آپارتاید. از آن زمان به بعد، در سازمانهایی فعالیت کردم که بر همکاریهای یهودی-فلسطینی تمرکز داشتند. در یکی از این سازمانها تحت عنوان «مرکز اطلاعات آلترناتیو»، پژوهش در زمینه اقتصاد سیاسی اشغال را آغاز کردم که در نهایت به نگارش و انتشار یک کتاب منتهی شد. پس از آن اسرائیل را ترک کردم و به آلمان مهاجرت نمودم. اکنون در آلمان زندگی میکنم و تابعیت اسرائیلیام را کنار گذاشتهام؛ بنابراین دیگر به طور رسمی شهروند اسرائیل محسوب نمیشوم.
در عین حال، به جنبش بایکوت، عدم سرمایهگذاری و تحریم اسرائیل (BDS) نیز پیوستم. از همان سال ۲۰۰۵ که این جنبش در اشکال مختلف آغاز شد، من با آن همراهی داشتم؛ البته آن زمان هنوز در اورشلیم زندگی میکردم. بعد از مهاجرت، در آلمان فضای بیشتری برای فعالیت داشتم. در حال حاضر، به طور فعال در کمپینهای این جنبش شرکت میکنم، بهویژه در زمینه تحریم نظامی و تلاش برای توقف تجارت اسلحه با اسرائیل.
به نظرم داستان زندگی شما منحصر بهفرد است. در اکثر جوامع کمتر با افرادی مواجه میشویم که شجاعت ایستادگی در برابر جریان غالب و هنجارهای مسلط را داشته باشند. دوست دارم بدانم که عدم تمایل شما به خدمت در ارتش اسرائیل چه تبعاتی داشت؟ واکنش جامعه چگونه بود؟ و از نظر شخصی چه پیامدهایی برایتان داشت؟
اگر بحث از شجاعت باشد، دقیقاً باید به پیامدها اشاره کرد. راستش را بخواهید، من خودم را فردی شجاع نمیدانم، چون تبعات این تصمیم برای من چندان سخت و دردناک نبود. در واقع، اجتناب از خدمت برای من آسان بود. حتی امروز هم برای خیلی از اسرائیلیهایی که نمیخواهند در ارتش باشند، راههای متعددی برای فرار از آن وجود دارد.
خیلیها این را نمیدانند، اما در حقیقت درصد بالایی از اسرائیلیها واقعاً در ارتش خدمت نمیکنند، حتی اگر خدمت نظامی از نظر قانونی برای همه اجباری باشد. در میان دوستان و اعضای خانوادهام کسانی هستند که به دلیل اعتراض یا مخالفت علنی با سیاستهای اشغالگرانه، با تبعات بسیار سنگینی از جمله دستگیری، ضرب و شتم توسط پلیس، اخراج از کار و فشارهای اجتماعی، مواجه شدهاند. این افراد به نظر من شجاعاند، چون بهای سنگینی برای مقاومت خود پرداختهاند. اما در مورد من، راهی که انتخاب کردم بسیار سادهتر بود و باید بگویم که به امتیازی که از آن برخوردار بودم، کاملاً واقف هستم.
منظورم این بود که از بیرون، برای ما که در کشورهای دیگر زندگی میکنیم، تصور غالب این است که خدمت سربازی در اسرائیل کاملاً اجباری است و سربازی نرفتن معادل است با زندان و تنبیه شدید. بارها در اخبار یا ویدیوهای اینترنتی چنین تصاویری دیدهایم. برای همین فکر کردم شاید شما هم چنین شرایطی را تجربه کردهاید، اما خوشحالم که چنین نبوده است.
آن دسته از افرادی که به زندان میافتند، معمولاً کسانی هستند که آگاهانه تصمیم میگیرند به طور علنی مخالفت خود را با خدمت نظامی اعلام کنند. آنها به موضع رسمی میگیرند و اعلام میکنند که وجدانشان اجازه نمیدهد به ارتش بپیوندند، و این راهی دشوار است. بسیاری از آنان چند هفته یا حتی چند ماه زندانی میشوند.
من اما راه دیگری را انتخاب کردم: تظاهر به بیماری روانی. اگر کسی این مسیر را طی کند، خیلی راحتتر از روند قانونی سرباز معاف میشود. من این مسیر را انتخاب کردم و هیچ بازداشتی یا تنبیهی برایم در پی نداشت.
اگر موافق باشید، در ادامه گفتوگو، میخواهم کمی به دورهٔ اول تحقیقات شما بپردازیم؛ بهویژه پژوهشهایی که در حوزه اقتصاد سیاسی اشغال و بهطور خاص، روابط طبقاتی میان فلسطینیها و اسرائیلیها انجام دادید. بعد از آن هم به کتاب جدیدتان درباره امنیت و نظامیگری در اسرائیل میپردازیم.
شما در تحلیلهایتان بارها به وابستگیهای متقابل میان اقتصاد فلسطینی و اسرائیلی اشاره کردهاید؛ به این که ساختارهای کنترلی گوناگونی از سوی اسرائیل بر اقتصاد فلسطین حاکم است. تفاوت میان تشکیلات خودگردان فلسطین در کرانه باختری و حماس در نوار غزه چیست؟ چگونه دو ساختار اقتصادی-سیاسی متفاوت در یک سرزمین وجود دارند و ارتباط هر کدام با اسرائیل چه تفاوتهایی دارد؟
ما تا اینجا درباره گذشته صحبت کردیم، اما باید اذعان کرد که امروز با واقعیتی بسیار تلختر مواجهیم؛ یعنی نسلکشی مداوم در نوار غزه. این واقعیت همهچیز را تغییر داده است. وقتی امروز به آن دسته از تحقیقاتم درباره اقتصاد اشغال نگاه میکنم، احساس میکنم آن مطالعات دیگر به روز نیستند؛ چرا که نسلکشی، معادلات را بهطور اساسی دگرگون کرده است. بنابراین آنچه در ادامه میگویم، بیشتر از منظر تاریخی است و نه تحلیلی از وضعیت کنونی.
در زمان انجام آن تحقیقات، کرانه باختری و نوار غزه با ساختار کنترلی بسیار پیچیدهای از سوی مقامات اسرائیلی مواجه بودند. این ساختار دائماً در تلاش بود میان دو منطق متضاد تعادل ایجاد کند: یکی، بهرهکشی اقتصادی از مردم فلسطین و دیگری، پاکسازی قومی. منطق ماهیتاً استعماریِ شهرکسازی اسرائیل مبتنی بر این هدف است که جمعیت فلسطینی را به تدریج حذف کند و بهجای آنها، یهودیان اسرائیلی را در سرزمینها اشغالی اسکان دهد، تا نهایتاً جامعهای ساخته شود که حتی طبقه کارگر آن نیز یهودی باشد.
اما این منطق پاکسازی قومی با منطق بهرهکشی در تضاد است. زیرا این سطح از اشغال به هر حال برای اسرائیل بسیار پرهزینه است. از همینرو، سالهاست که پژوهشگران مارکسیست تلاش میکنند که چگونگی امکان استخراج سود از فرایند اشغال در اسرائیل را توضیح دهند. نتیجهٔ این تلاشها اغلب به این نتیجهگیری منجر شده که گویی دو دولت مستقل یا دو اقتصاد متمایز وجود دارند؛ به این معنا که گویی ساختاری شبیه به راهحل دو دولتی از پیش مستقر است. این تحلیلها معمولاً بر استثمار اقتصاد فلسطین توسط اقتصاد اسرائیل تأکید دارند؛ فیالمثل اینکه فلسطینیها مجبورند بخش بزرگی از کالاهای مصرفی خود را از شرکتهای اسرائیلی وارد کنند، که این امر منجر به عدم توازن تجاری و انباشت بدهی میشود. یا اینکه بسیاری از کارگران فلسطینی با دستمزدهای بسیار پایین برای کارفرمایان اسرائیلی کار میکنند.
در چارچوب تحلیل مارکسیستی کلاسیک استثمار، شکلی از سلطه یک اقتصاد بر اقتصاد دیگر است. اما من با چنین تحلیلی موافق نیستم. از نگاه من، ما با تنها یک کشور مواجهیم. کشوری به نام فلسطین، که تحت اشغال دولتی به نام اسرائیل قرار دارد. در این ساختار، یک رژیم آپارتاید مستقر است و سازوکارهای بهرهکشی درون آن بسیار پیچیده است و تشکیلات خودگردان فلسطین (PA) نقش مهمی در پایداری این ساختار ایفا میکند.
برای نمونه، اسحاق رابین، نخستوزیر سابق اسرائیل، در جلسهای با اعضای کابینهاش بهصراحت گفته بود که اسرائیل به تشکیلات خودگردان نیاز دارد؛ چرا که این نهاد مسئولیت حفظ نظم و امنیت در سرزمینهای اشغالی را بر عهده میگیرد، بیآنکه اسرائیل مستقیماً مسئولیت حقوقی یا بینالمللی آن را بپذیرد یا هزینهای بپردازد.
از منظر دولت اسرائیل، تشکیلات خودگردان در واقع ابزاری برای استمرار اشغال است. البته بسیاری از فلسطینیهایی که در این نهاد فعالیت میکنند، آن را ابزاری برای رسیدن به استقلال میدانند. من قصد ندارم بگویم آنها بهعمد در خدمت اسرائیلاند یا آگاهانه به اشغال کمک میکنند؛ اما اسرائیل از این ساختار برای پیشبرد سیاستهای خود بهره میگیرد_بهویژه از این جهت که فلسطینیها را وادار میکند خودشان، جامعه خود را کنترل و سرکوب کنند، بیآنکه اسرائیل هزینه مستقیمی بپردازد. این دقیقاً همان سیاستی است که اسرائیل در جنوب لبنان هم سعی داشت اجرا کند.
با سازماندهی به نیروهای فالانژ؟
نه، منظورم فالانژها نبود، بلکه «ارتش جنوب لبنان» (SLA) بود؛ نیرویی که اسرائیل برای اجرای برنامهٔ اشغالِ غیرمستقیم خود در لبنان تشکیل داده بود. اما این پروژه شکست خورد و اسرائیلیها هم بهخوبی از ناکامی آن آگاه بودند. بنابراین، به دنبال راهکارهای پیچیدهتری رفتند تا از فروپاشی تشکیلات خودگردان فلسطین (PA) جلوگیری کنند. برای مثال، طرحی با سازوکار «چماق و هویج» پیاده شد: بدین معنا که به تشکیلات خودگردان تا حدی اجازه داده شد از نوعی خودمختاری اقتصادی برخوردار باشد، در حالی که نوار غزه بهعنوان نمونهای بازدارنده بازنمایی شد. به این معنا که «اگر با ما همکاری نکنید، کرانه باختری را هم به سرنوشت غزه دچار میکنیم.»
در جریان نسلکشی جاری، امروز میبینیم که این سیاست عملاً اجرا شده است. غزه از الگوی «تفرقه بینداز و حکومت کن» سر باز زد و مقاومت کرد و به همین خاطر هم به شدیدترین شکل ممکن سرکوب شد. این فقط سرکوب نبود؛ نوعی انتقامجویی تمامعیار بود. چون آنها جرأت کردند در برابر اشغالگری ایستادگی کنند.
در اینجا، مسئله دیگر فقط اعمال کنترل نیست. وقتی اسرائیل از این خط قرمز عبور کرد، تعادل میان سازوکار «چماق و هویج»، یا یافتن گروههایی در جامعه فلسطینی برای همکاری و سوءاستفاده، دیگر بیاعتبار شد. به همین دلیل است که باز تأکید میکنم: ما درباره گذشته صحبت میکنیم؛ وضعیت امروز کاملاً متفاوت است.
با این حال، قطعاً آنچه امروز میبینیم، بیارتباط با گذشته نیست. همین تفاوتهایی که شما در رفتار اسرائیل نسبت به غزه و کرانه باختری ذکر کردید، یا دو ساختار کنترلی متفاوتی که همزمان در این مناطق پیاده شده است، بخشی از یک روند تاریخی است. امروز، ما با غزهای مواجه هستیم که بهطور یکپارچه علیه اسرائیل ایستادگی میکند و در مقابل، کرانه باختری صحنهی مقاومتهای پراکنده است، و تشکیلات خودگردان در آن نهتنها مانع مقاومت میشود، بلکه حتی فعالان را بازداشت میکند و عملاً به ابزاری برای سرکوب بدل شده است. بنابراین، گویی دو الگو بهطور همزمان در جریان بوده است و حالا، در بستر نسلکشی، هر یک واکنش خاص خود را به وجود آورده است. سؤال من این است که آیا اقتصاد سیاسی گذشته میتواند به ما کمک کند که بفهمیم چرا امروز شاهد این تفاوت در رفتارها هستیم؟ و آیا این را میتوان با تجربه جنوب لبنان هم مقایسه کرد؟
همانطور که اشاره کردید، من خودم یک فلسطینی هستم، اما خودم را متخصص جامعه فلسطینی نمیدانم. با این حال، از زاویه نگاه من، آنچه از تفاوت میان مسیر مقاومت در غزه و کرانه باختری توصیف کردید به این شکل نیست. چون به نظر من، فلسطینیها، چه در غزه، چه در کرانه باختری، و چه در مناطق ۱۹۴۸ (که امروز تحت کنترل رسمی اسرائیلاند)، همگی در حال مقاومت هستند.
و این مقاومت، پیش از هر چیز، از طریق «صمود» شکل میگیرد_یعنی ایستادگی، حفظ سرزمین، تداوم زندگی، و استفاده از ابزارهایی مثل اعتراض، هنر، فرهنگ و گزارشگری برای آگاهسازی جهان. این اشکال مختلف، روشهایی برای بقا و نگاهداشت پیوند با سرزمین اجدادیاند. البته، مقاومت مسلحانه هم وجود دارد، و استفاده از سلاح هم بخشی از واقعیت است. اما اگر بخواهیم قضیه را جغرافیایی ببینیم، به این ترتیب که مقاومت در غزه شکلی دارد و در کرانه باختری شکلی دیگر، بهنظرم دچار خطای تحلیل شدهایم.