برنامه ایالات متحده برای پسرفت منطقه عربی ایرانی
مکس آیل: مترجم: محمد جمشیدیمنش، محمدصادق کربلاییزاده
مقدمه
عملیات نظامی حماس در ۷ اکتبر علیه اسرائیل، رویدادی است که اهمیت زیادی در تاریخ جهانی دارد(۱). فلسطین فعالترین جنبش ملی ضداستعماری مسلح جهان را درون خود دارد. [از طرفی] اسرائیل کمثباتترین دولت شهرکنشین تثبیتشدۀ جهان است که مجبور است به سرکوب وحشیانه و مداوم دست بزند تا از حقوق مالکیت شهرکنشینان و سلطه امپریالیستی بر طبقات کارگر عرب دفاع کند. ازاینگذشته، این عملیات ترکیبی انفجاری، چهبسا نیروهایی بزرگتر، در خارج از قلمرو فلسطین تاریخی به وجود آورد: آمریکا و دولتهای نواستعماریِ متحد با آمریکا در کنار اسرائیل، علیه جمهوریخواهی منطقهای، شبهنظامیان مردمیِ بسیجشده و ایران.
قیام فلسطین، مسئله ملی را دوباره روی میز آورده است (Moyo & Yeros, 2011). این قیام مثل دیگر تجربههای ضدسیستمیک[1] همچون زیمباوه در بحبوحۀ اصلاحات ارضی و ونزوئلا تحت ایدئولوژی چاویسم، نهتنها سیستم دولتهای پیرامون خود را قطبی کرده -یعنی فلسطین به قطبنمای هرگونه تصمیمگیری راجع به مسئلۀ ملی عرب بدل شده- بلکه سیستم جهانی را نیز قطبی کرده است. در واقع، فلسطین تبلور تقریباً همۀ تناقضات درون نظم کنونی است. اگرچه زیمبابوه و ونزوئلا با توزیع نژادیِ قدرت جهانی مقابله کردند، مسئله فلسطین از مسائل طبقه و ملت درون مرزهای فلسطینِ تاریخی فراتر میرود. از جمله پیچیدگیهای بیشمار آن عبارت است از اینکه: «بخشی» از مردم فلسطین «تحت یک موجودیت نژادپرست و فاشیست»، به نام اسرائیل، زندگی میکنند که مورد حمایت قدرتهای امپریالیستی است؛ درحالیکه این قدرتها «رژیمهای فئودالیست، قبیلهگرا، مرتجع و دستنشانده در جهان عرب را به واسطههایی برای غارت مداوم انقلاب عربی و طبقات زحمتکش عرب تبدیل میکنند»؛ بنابراین، «مسئله مبارزه علیه این رژیمها بهطور غیرمستقیم به یک صفآرایی فلسطینی نیز بدل میشود» و ورای این دستنشاندهها، ماهیت مبارزات برای تعمیق دموکراسی مردمی و ظرفیت مقاومت در میان دشمنان این رژیمها را افزایش میدهد (Kanafani, n.d.; PFLP, 1969).
علاوه بر این، مسئله فلسطین صرفاً مسئلهای مربوط به ستم ملی نیست، بلکه منحصربهفرد بودن اسرائیل را مطرح میکند: تراکمی از قدرت استعماری و امپریالیستیِ غرب، نمادی جهانی از خیانت غرب، دولتی که آفریقا و آسیا را بهلحاظ فیزیکی از هم جدا میکند، کاسب و مزدور عملیات جهانی سرکوب[2]، همه در یک مردخوارِ[3] مرگ و نابودی در هم آمیختهاند. در واقع، هرچه فلسطینیها راسختر و قویتر برای آزادی مبارزه کنند، مانند صاعقههایی با درخشندگی فزاینده، دلداری[4] نظام جهانی را واضحتر نمایان میکنند: ناتوانی سازمان ملل؛ تحقیر امپریالیستی حقوق بینالملل؛ همدستی دولتهای نواستعماری عربی با سرمایهداری غربی؛ نژادپرستی فاشیستی در قلب سرمایهداری مدرن اروپا و آمریکا، چنانکه قاتلان و قطععضوکنندگان در پایتختهای غربی فعالیت میکنند؛ ساختارهای نواستعماری جهان عرب و جهان سوم و پوچی دموکراسی لیبرال غربی و مجموعه نهادهای جامعه مدنی وابسته به آن.
این مقاله دوبخشی، دفاع از خود[5] را به جایگاه شایسته آن در مرکز بازتولید و انباشت اجتماعی بازمیگرداند. این مقاله، سودمندی تاریخی و معاصر اسرائیل برای امپریالیسم آمریکا و پویاییهای مقاومت در برابر این پروژه را تحلیل میکند؛ آن هم در عصری که اینگونه بازنمایی میشود که خشونت مرتبط با عملکرد آمریکا-اسرائیل در منطقۀ عربی امری «زائد» یا از دیدگاه سرمایه انحصاری، غیرمنطقی است، همانند فرضیه «لابی اسرائیل». بخش اول با استفاده از بازسازی تاریخی رابطه ویژه آمریکا-اسرائیل، پویاییهای گستردهتر انباشت از طریق اتلاف[6]، دستورکار امپریالیستی در منطقۀ عربی و کسانی که در برابر آن مقاومت میکنند را روشن میکند. این مقاله، نظریه آزادی ملی[7] و مسئله ملی را بازبینی میکند و فانون و کابرال[8] را در زمینهای جدید بازخوانی میکند تا کاربردهایی که آنها برای نظریات خود در نظر داشتند درک کند. این مقاله از چارچوب آزادی ملی برای ارزیابی مقاومت عربی-ایرانی در برابر آمریکا استفاده میکند، که بررسی پروژههای ملی ارتشهای دائمی عربی-ایرانی و نیروهای مقاومت نامتقارن را شامل میشود. این مقاله از منطق نظامی آنها بحث میکند و دفاع آنها از بافتار روبهزوال حاکمیت سیاسی منطقهای[9] در مواجهه با الگوهای انباشتی را دارای خصلتی ضدسیستمیک تعبیر میکند که از لاشههای اتلاف، توسعهنیافتگی و فروپاشی دولت تغذیه میکنند.
رابطۀ ویژه
همدستی اسرائیل و امپریالیسم برای بالکانیزهکردن[10]، توسعهنیافتگی، ارعاب و اشغال منطقه عربی، هرگز جنگ را از «اقتصاد»، نفی حاکمیت را از کنترل فرایند توسعه، یا هیچکدام را از سیاستهای گستردهتر امپریالیستی جدا نکرد. توسعه عربی نیز هرگز توسط حامیانش از مسائل حاکمیت و دفاع گسسته نشد؛ زیرا در چشم برنامهریزان، شورشیان، افسران ارتش و دولتمردانی که تجربۀ تکوینیشان مشاهدۀ سقوط فلسطین به وسیلۀ زیادهخواهی استعمار شهرکنشین بود -بهعنوان نمونۀ کوچکی از توسعهنیافتگی و انقیاد اعراب به دست امپریالیسم- تجهیز دفاعی و صنعتیشدن جداییناپذیر بودند.
استقرار اسرائیل در منطقۀ عربی پروژهای بود که سازندگانش آن را اینگونه فروختند: «بخشی از دژی که از آن [اروپا] در برابر آسیا محافظت میکند. ما بهعنوان پاسگاه تمدن در برابر بربریت خدمت خواهیم کرد» (هرتزل، ۲۰۱۲)، در هنگام اوج دوران امتیاز فعالیت تجاری و استعمارگری شهرکنشین اروپا. اما [این پروژه] تنها پس از استقرار دیگر مستعمرات آفریقایی-آسیایی اروپا سرعت گرفت. این پروژه سرمایهگذاریهای هنگفتی را از طبقه حاکم یهودی بریتانیا به خود جلب کرد، درحالیکه حمایت گستردهتر بریتانیا از صهیونیسم انعکاس منافع راهبردی و اقتصادی بود (Rifai, 2016; Shafir, 1989). بریتانیاییها نقشی محوری در سرکوب نظامی قیام ضدسرمایهداری، ضدامپریالیستی و ضداستعماری سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹ داشتند (Kanafani, 1972; al-Saleh, 2022). تا سال ۱۹۴۸، زمانی که اسرائیل ساختارهای مالکیت سرمایهداری شهرکنشین را از طریق جنگ بزرگ انباشت اولیه خود (نکبت) تثبیت کرد، آمریکا شروع به بازارزیابی دولت شهرکنشین تازه متولدشده کرد. همانطور که رهبری نظامی بیان کرد (به نقل از Gendzier, 2015, 284)، «از دیدگاه عملیات تاکتیکی، قلمرو اسرائیل و نیروهای نظامی بومی آن ... برای ... دموکراسیهای غربی اهمیت خواهد داشت»، وگرنه، چنانچه در چنگال ائتلاف ناتو نباشد، خطر سقوط به دستان سرخ اتحاد جماهیر شوروی وجود خواهد داشت. پس از جنگ پیروزمندانه، متحد اصلی و تأمینکننده تسلیحات اسرائیل، دولت فرانسه بود که در آن زمان در سراسر مغرب در حال مقابله با ارتشهای چریکی بود که برای آزادی ملی میجنگیدند (Abd Allah, 1976). دشمنی با ناسیونالیسم عربی در شمال آفریقا و ناصریسم در مصر، دولت شهرکنشین را به حامیان استعماریاش پیوند داد. آنها در تلاش ناموفقشان برای لغو ملیسازی صحرای سینا توسط مصر از طریق تهاجم سه جانبه ۱۹۵۶ متحد شدند. بدین ترتیب، فرانسه جنگندههای پیشرفته میراژ را به اسرائیل هدیه داد و اسرائیل با ترور شخصیتِ انقلابی مراکشی و برگزارکننده کنفرانس سه قاره[11]، مهدی بن برکه، کمک خود را به جهان پادانقلاب[12] پیشکش کرد (Anon، ۲۰۱۵؛ Heimann، ۲۰۱۰).
همزمان با طلوع رژیم حاکمیت سیاسی در منطقه عربی، زیر سایه قدرت شوروی، قدرتهای سرمایهداری جهانی، هرجا که لازم بود، جنگهای مانوری و هرجا که ممکن بود، جنگهای موضعی به راه انداختند تا بازتوزیع را کاهش دهند، مازاد را به سمت تسلیحات معطوف و تلاش برای اصلاحات ارضی را تضعیف کنند. مولفۀ «اتلاف» در انباشت به دلیل وجود قدرتهای کمونیستی و نقش کمونیسم به عنوان ایدئولوژی مشروعیتبخش جهانی برای ارسال منابع به [حوزۀ] بازتولید عمومی و زیرساختهای اجتماعی، محدود شده بود (Ajl, 2023b; A. Kadri, 2023).
درهمینحال، در واکنش به شکست نظامی اعراب در سال ۱۹۴۸ و از دست دادن فلسطین، ناسیونالیسم عربی به ورای خاستگاههای رمانتیک و نخبهگرایانه خود جهش یافت. این [ناسیونالیسم] در مسیرهای بسیج تودهای، جمهوریخواهی و پوپولیستی پیچ خورد و نانِ درون خانه را با اسلحههایی درآمیخت که باعثوبانی فاجعه ۱۹۴۸ را نشانه رفته بودند. پروژههای گوناگون رنسانس ملی، صنعتیسازی مستقل، ظرفیت دفاعی، سوسیالیسم، وحدت و استقلال را دنبال میکردند و از ضعف فرهنگی و اقتصادی که مشخصه رژیمهای کهن بود، فراتر رفتند. در بحبوحۀ جذابیت منطقهای ناسیونالیسم عربی، هواداران آن یا بر دولت یا خیابان حکومت میکردند. این [جنبشها] از تلفیق «مارکسیسم-لنینیسم با ناسیونالیسم عربی» توسط حزب بعث سوریه (Hinnebusch, 2004, 46) در کاخها تا خطر ناصریسم در میان مردم لبنان و اردن (Aruri, 1972)، تا مشعل ضداستعماری مصر و جاری شدن تسلیحات به چریکهای ناسیونالیست عربی موعودگرا[13] و مارکسیست در تونس و الجزایر (Azzouz, 1988; Gruskin, 2021)، تا انقلاب ۱۹۵۸ در عراق و پس لرزههای آن (WolfeHunnicutt, 2021) به پیش رفت تا به ملیسازی زمینهای خارجه، زیرساختها و کارخانههای صنعتی، و برداشتن گامهایی برای شکستن ساختارهای انحصاری اراضی، بهبود حمایت اجتماعی، افزایش طول عمر، ساخت مسکن و بهداشت و تا حدودی صنعتیسازی انجامید (Kadri, 2016). آمریکا، پادشاهیها و جمهوریهای عربی را غرق در کمکهای توسعهای کرد تا بازتوزیع عمیقتر و مقابله با اسرائیل را مهار کند. چنین داروهای خوابآوری، در برخی جاها، به کاهش تلاش برای بازتوزیع عمیقتر و ایجاد بافتار صنعتی منسجمتر در داخل کمک کردند (Chaieb & Dahan, 1981; Samir, 1982)، اما نتوانستند خوابرفتگی مورد نیاز را به وجود آورند.
جمهوریهای عربی، برای امپریالیستها بیش از حد رادیکال بودند و درعینحال برای مقاومت در برابر طوفان امپریالیستی به اندازه کافی رادیکال نبودند (Hafiz، 2005). آمریکا عملاً به اسرائیل چراغ سبز نشان داد تا در سال ۱۹۶۷ با جنگ تجاوزکارانهاش به کشورهای خط مقدم عربی حمله کند (Stork، 1994). آن جنگ، با تشدید انتقامجویی برافروختهشده توسط سعودی در یمن شمالی که به مداخله مصر منجر شد (Abdalla، 1994)، ناصریسم (Zabad، 2019) و بعثیسم را بیثبات کرد. این امر چشماندازهای ترکیب جنگ ضداسرائیلی و بازتوزیع اجتماعی از بالا را تیره و تار کرد و این دولتها را به سازش طبقاتی کورپوراتیستی و رویارویی جزئی با اسرائیل وادار نمود. این امر بهطور فزایندهای گزینه رادیکال جنگ مردمی را به چریکهای فلسطینی (Higgins، 2023، 330-420) و رادیکالهایی واگذار کرد که در سراسر منطقه پراکنده بودند. در کشورهای عربی دورتر از مبارزه و کمتر متأثر از شکست سنگین جمهوریخواهی عربی، مانند عراق و لیبی (First، 1974؛ Wolfe-Hunnicutt، 2011)، که در میان اولویتبندی استقامت و محافظت [از خود] در برابر اسرائیل یا انعطاف لازم برای جنگهای مردمی قرار داشتند، این شکست رادیکالیزهشدن را تسریع کرد. این جنگ همچنین منجر به اشغال و سپس الحاق کرانه باختری و نوار غزه شد و آنها را به مرزهای تازهای برای استعمارگری اسرائیلی، بازارهای محصور برای کالاهای اسرائیلی و ذخایر نیروی کار ارزان برای خردهبورژوازیهای اسرائیلی تبدیل کرد؛ درعینحال زمین آنها را در خدمت دولت و سرمایه قرار داد (Farsakh, 2002; Samara, 1992).
موفقیت اسرائیل در برابر کشورهای خط مقدم، تشکیلات سیاسی و نظامی آمریکا را تحت تأثیر قرار داد. پس از جنگ، آمریکا شیر «کمک» نظامی را باز کرد، با این شرط منحصربهفرد که ۲۵ درصد از این کمک باید صرف زیرساختهای صنعتی اسرائیل جغرافیایی شود و مابقی به سیستم پنتاگون بازگردد. آمریکا توسعه بخش نظامی-صنعتی اسرائیل را مطلوب ارزیابی کرد، زیرا این امر به دولت اجازه میداد تا تزار مالی خود را بهبود بخشد و آمریکا نیز تا حدی از خشم اعراب نسبت به تسلیح اسرائیل بگریزد. در کنار سرمایهگذاری خصوصی قابلتوجه از سوی آمریکا، سیستم صنایع دفاعی اسرائیل از سال 1967 به بعد به سرعت گسترش یافت و به بخش مهمی از اقتصاد اسرائیل تبدیل شد: در سال ۱۹۷۰، صادرات تسلیحات ۱۰ درصد از کل صادرات را تشکیل میداد (Lockwood، 1972). تسلیح گسترده اسرائیل با انحراف ثروت اعراب به سمت تسلیحات همراه بود، گاهی از طریق کمک، بهمراتب بیشتر از طریق فروش و همیشه با این شرط که اسرائیل «برتری نظامی کیفی» را حفظ کند (El Nabolsy، 2021). در جمهوریها[ی عربی]، افزایش قدرت نظامی جنبه دفاعی داشت. مصر، عراق و سوریه بین 10 تا 17 درصد از تولید ناخالص داخلی (GDP) خود را در دهههای 1970 و 1980 صرف تسلیحات کردند.(۲) جمهوریها و سلطنتهای نفتخیز، نسبتهای کمتری از تولید ناخالص داخلی خود را صرف کردند، اما دهها میلیارد دلار از توسعه منطقهای-عمومی بالقوه را به سمت تسلیحات معطوف کردند. این تسلیحات به طور یکسان به عنوان سپری در برابر تجاوز آمریکا و اسرائیل، سرکوب داخلی، کمک مالی به پایگاه صنعتی آمریکا و در مقام معاونت برای ایفای نقش ژاندارم منطقهای[14]، مانند حمایت شاه ایران از سرکوب ارتجاعیِ در ظفار،[15] عمل میکرد.
پینوشتها:
[1]. anti-systemic
[2]. counter-insurgency
[3]. Manticore: مردخوار یا مانتیکور، از موجودات اسطورهایِ ایران باستان است. این موجود سرش همانند انسان است، بدنش شبیه شیر و دمش همانند دم عقرب یا اژدها است.
[4]. relief
[5]. self-defense
[6]. accumulation-by-waste
[7]. national liberation
[8]. Fanon and Cabral
[9]. regional political sovereignty
[10]. به تقسیم یک منطقه یا کشور به واحدهای کوچکتر و متخاصم اشاره دارد. م.
[11]. Tricontinental
[12]. counter-revolution
[13]. millenarian
[14]. regional Sparta
[15]. به شورش چپگرایان علیه سلطنت در عمان اشاره دارد. شاه ایران، محمدرضا پهلوی، نیروهایی برای کمک به سلطان عمان فرستاد تا شورش را سرکوب کنند.