زهرا معماریانپور
مقدمه:
برای فهم دقیقتر مبدأ بمبهایی که این روزها بر سر ما میریزند و ارادهای که اسراییل و آمریکا را بالاخره به نقطهای رساندند که علیه ایران اعلام جنگ کنند، باید کمی به عقب برگردیم؛ به دورانی که «جنگ علیه ترور» تبدیل به چارچوب اصلی سیاست خارجی آمریکا در غرب آسیا شد. و از روایتی که از اهداف جنگ و دلایل آن سخن میگویند کمی فاصله بگیریم. جنگی که در ۹ اسفند آغاز شد، ریشهاش سی سال پیش در اتاقهای پنتاگون کاشته شده بود:پروژهای که از بغداد شروع شد، از طرابلس گذشت، از دمشق عبور کرد، و مقصد نهایی آن همیشه تهران بود.
فهم جعبهابزار اعمال قدرت آمریکا در قرن بیستویکم، بدون شناخت سیاست خاورمیانهای آن ممکن نیست. این منطقه آزمایشگاه اصلی آمریکا برای آزمون و تکامل ابزارهای سلطه خود در جهان تکقطبی بوده است — از جنگ مستقیم تا جنگ نیابتی، از اشغال نظامی تا فروپاشی دولتها از درون، از تحریم اقتصادی تا مهندسی بیثباتی. هر تاکتیکی که آمریکا امروز در هر نقطهای از جهان بهکار میبرد، نسخه تکاملیافتهای است که ابتدا در این منطقه آزموده شد.
رویکرد آمریکا در قبال هیچ کشوری را نمیتوان بهصورت مجزا فهمید. آنچه در افغانستان، عراق، لیبی، سوریه و لبنان اتفاق افتاد، رویدادهای مستقل نیستند — حلقههای یک زنجیر واحدند که ریشه در استراتژی کلانی دارد که آمریکا از فردای فروپاشی شوروی برای خاورمیانه طراحی کرده بود. این استراتژی بر یک اصل ساده استوار است: هیچ دولت مستقلی در این منطقه نباید بهاندازه کافی قوی باشد که بتواند منافع آمریکا و اسرائیل را به چالش بکشد.
جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل با ایران را باید دقیقاً در همین چارچوب فهمید. ایران آخرین کشوری است که در این پروژه باقی مانده — نه بهخاطر برنامه هستهای، نه بهخاطر حقوق بشر، بلکه بهخاطر همان دلیلی که عراق، لیبی و سوریه هدف قرار گرفتند: استقلال از نظم آمریکایی.
و مهمتر از همه این است: مردم ایران باید بدانند که در برابر این رویکرد، با مردم عراق، سوریه، لبنان، لیبی و افغانستان همسرنوشتند. آنچه بر سر آن مردم آمد — ویرانی، تجزیه، فقر و آوارگی — نه نتیجه اشتباه سیاستمداران آمریکایی، بلکه خروجی طبیعی یک استراتژی از پیش طراحیشده بود. شناخت این استراتژی، اولین گام برای مقاومت در برابر آن است.
زمینه ایدئولوژیک
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۹۱ یک تحول ژئوپلیتیک بود، اما تأثیر عمیقتر آن در سطح ایدئولوژیک رخ داد. فرانسیس فوکویاما در مقاله «پایان تاریخ؟» (۱۹۸۹) و کتاب بعدیاش (۱۹۹۲) استدلال کرد که لیبرال دموکراسی غربی به پیروزی نهایی در رقابت ایدئولوژیکهای بزرگ رسیده است. این تحلیل، صرفنظر از ارزش فلسفیاش، در واشنگتن به چیزی فراتر از یک نظریه آکادمیک تبدیل شد: به توجیه ایدئولوژیک هژمونی آمریکایی.
نخبگان سیاسی واشنگتن از این لحظه نه بهعنوان یک فرصت برای نظم بینالمللی چندجانبه، بلکه بهعنوان مجوزی برای یکجانبهگرایی تفسیر کردند. این تفسیر بلافاصله در اسناد استراتژیک رسمی بازتاب یافت. سند «راهنمای ترسیم استراتژی دفاع» (Defense Planning Guidance) که در ۱۹۹۲ توسط پل ولفوویتز تهیه شد و پس از افشا توسط نیویورکتایمز به بحث عمومی کشیده شد، بهصراحت اعلام کرد که هدف راهبردی آمریکا باید جلوگیری از ظهور هر قدرت رقیبی باشد که بتواند در اروپا، آسیا یا خلیجفارس به منابع کافی برای رقابت با واشنگتن دست یابد. این سند، که در آن زمان بهعنوان یک پیشنویس تندروانه کنار گذاشته شد، در ده بعد به سیاست رسمی تبدیل شد.
در ۱۹۹۷، «پروژه قرن جدید آمریکایی» (PNAC) با حضور چهرههایی چون دیک چنی، دونالد رامسفلد، جب بوش و ولفوویتز تأسیس شد. گزارش این گروه در سال ۲۰۰۰ با عنوان «بازسازی قدرت دفاعی آمریکا» (Rebuilding America’s Defenses) خواستار تحولی بنیادین در ساختار نظامی و استراتژیک آمریکا بود، اما صادقانه اذعان کرد که این تحول «زمانبر خواهد بود، مگر آنکه یک رویداد فاجعهبار و کاتالیزور — مانند یک پرلهاربر جدید — رخ دهد.»
دقیقاً یک سال بعد، ۱۱ سپتامبر اتفاق افتاد.
افغانستان
حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ — که در آن ۲۹۷۶ نفر جان باختند — دولت بوش را با یک فرصت استراتژیک مواجه کرد. دولت بوش ظرف چند روز القاعده و اسامه بنلادن را مسئول اعلام کرد و افغانستان را بهعنوان پناهگاه آنها هدف قرار داد.
اما کاهش این تصمیم به یک واکنش انتقامجویانه، تحلیل ناقصی است. افغانستان از ده ۱۹۹۰ در محاسبات استراتژیک آمریکا حضور داشت — نه بهخاطر ثروت داخلیاش، بلکه بهخاطر موقعیت ژئوپلیتیکی آن در قلب آسیای مرکزی، در همسایگی روسیه، چین، ایران و پاکستان. شرکت نفتی یونوکال در دهه ۱۹۹۰ با طالبان مذاکره میکرد تا خط لوله ترکمنستان-افغانستان-پاکستان را احداث کند — مذاکراتی که شکست خورد، اما نشاندهنده اهمیت این کریدور انرژی برای منافع آمریکایی بود.
در ۷ اکتبر ۲۰۰۱، عملیات نظامی آغاز شد. برای اولین بار در تاریخ ناتو، ماده پنج پیمان آتلانتیک شمالی — که حمله به یک عضو را حمله به همه تلقی میکند — فعال شد. بریتانیا بهعنوان شریک اصلی، کانادا، استرالیا، آلمان و فرانسه در پشتیبانی حضور داشتند. ازبکستان و تاجیکستان پایگاههای هوایی خود را در اختیار آمریکا گذاشتند و اتحاد شمال بهعنوان نیروی زمینی وارد عمل شد.
رژیم طالبان در کمتر از سه ماه سقوط کرد. اما این پیروزی تاکتیکی سریع، آغاز یک باتلاق استراتژیک بیستساله بود.
پروژه «هزینههای جنگ» دانشگاه براون هزینه کل این جنگ را بیش از ۲.۳ تریلیون دلار برآورد کرده است. ۲۳۰۰ نظامی آمریکایی، بیش از ۶۹ هزار نیروی امنیتی افغان و حداقل ۴۶ هزار غیرنظامی کشته شدند. در اوت ۲۰۲۱، آمریکا در شرایطی افغانستان را ترک کرد که طالبان — همان گروهی که بیست سال پیش سرنگون شده بود — دوباره کنترل کشور را در دست گرفت.
عراق
یکی از مستندترین شواهد درباره ماهیت واقعی «جنگ علیه ترور» از زبان ژنرال وسلی کلارک، فرمانده اسبق ناتو، در مصاحبهای با Democracy Now در ۲۰۰۷ بیان شد. کلارک گفت که چند هفته پس از ۱۱ سپتامبر، یک افسر ارشد پنتاگون به او اطلاع داد که تصمیم برای حمله به عراق گرفته شده است — بدون هیچ ارتباط مستقیمی با القاعده. و چند هفته بعد، همان افسر سندی به او نشان داد که در آن آمده بود: «ما قرار است در ۵ سال ۷ کشور را نابود کنیم: عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان — و با ایران کار را تمام میکنیم.»
این شهادت، که کلارک هرگز از آن عقبنشینی نکرد، نشان میدهد آنچه بهعنوان «جنگ علیه ترور» معرفی شد، در واقع یک پروژه از پیش طراحیشده برای بازآرایی ژئوپلیتیک منطقه بود که ۱۱ سپتامبر صرفاً بهانه اجرای آن را فراهم کرد.
زمینهسازی برای حمله به عراق در طول دهه ۱۹۹۰ از طریق تحریمهای فلجکننده انجام شده بود. تنها یک بهانه کافی باقی مانده بود. در فوریه ۲۰۰۳، کالین پاول، وزیر خارجه وقت، در شورای امنیت سازمان ملل سخنرانی کرد که در آن ادعای وجود سلاحهای کشتارجمعی در عراق را مطرح کرد. پاول بعدها این سخنرانی را «لکه ننگی بر کارنامهام» نامید.
سند فاششده از دولت بریتانیا — معروف به «یادداشت داونینگ استریت» (Downing Street Memo) — که در جولای ۲۰۰۲، ماهها پیش از حمله، تهیه شده بود، بهصراحت میگوید: «اطلاعات و وقایع داشت حول سیاست شکل میگرفت.» این جمله در ادبیات تحلیلی بهعنوان یکی از صریحترین اعترافات به دستکاری اطلاعاتی برای توجیه تصمیم از پیش گرفتهشده شناخته میشود.
حمله به عراق در ۲۰ مارس ۲۰۰۳ بدون تصویب صریح شورای امنیت آغاز شد — اقدامی که دبیرکل وقت سازمان ملل، کوفی عنان، آن را «غیرقانونی» نامید. ائتلاف این بار کوچکتر بود: بریتانیا، استرالیا، لهستان و اسپانیا حضور داشتند، اما آلمان، فرانسه و روسیه مخالفت کردند. این جنگ همچنین از نظر دکترینی یک نقطه عطف بود: برای اولین بار، آمریکا رسماً از «جنگ پیشگیرانه» (Preemptive War) بهجای دفاع مشروع دفاع کرد.
بغداد در کمتر از سه هفته سقوط کرد. اما آنچه بعدازآن اتفاق افتاد، پیامدهای ساختاری عمیقی داشت. پل برمر، اولین فرمانده اشغال، بلافاصله دو تصمیم گرفت که تحلیلگران آن را «اشتباهات استراتژیک» مینامند — هرچند با توجه به نتایج، میتوان پرسید آیا واقعاً اشتباه بودند:
- انحلال کامل ارتش عراق: صدها هزار جوان مسلح و آموزشدیده بدون شغل و درآمد به خیابانها کشیده شدند. این افراد بعدها ستون فقرات القاعده در عراق و سپس داعش را تشکیل دادند.
- خصوصیسازی اجباری: قانونی صادر شد که اجازه خصوصیسازی ۲۰۰ شرکت دولتی و ورود سرمایه خارجی ۱۰۰ درصدی به عراق را میداد — در کشوری که دومین ذخایر نفتی جهان را داشت.
پیامد بلندمدت این سیاستها آن است که عراق، بیش از دو دهه پس از اشغال، هنوز نمیتواند درآمد نفتی خود را بهطور مستقل مدیریت کند؛ این درآمدها در حسابهای تحت کنترل دولت آمریکا نگهداری میشوند.
هزینههای گزاف افغانستان و عراق — هم مالی، هم انسانی، هم سیاسی — آمریکا را وادار به بازنگری تاکتیکی کرد. استراتژی تغییر نکرد؛ ابزار تغییر کرد. بهجای اشغال مستقیم، رویکرد جدید بر فروپاشی دولتهای مرکزی از درون متکی شد: از طریق حمایت از شورشیان، جنگ نیابتی، تحریمهای اقتصادی فلجکننده و بهرهبرداری از بیثباتیهای داخلی.
لیبی
معمر قذافی که در دهه ۲۰۰۰ با غرب آشتی کرده، برنامه هستهایاش را تعطیل کرده و به همکاری اطلاعاتی با غرب پرداخته بود، در موج بهار عربی ۲۰۱۱ هدف قرار گرفت. ناتو با استناد به قطعنامه ۱۹۷۳ شورای امنیت — که صرفاً «منطقه پروازممنوع» را مجاز میکرد — عملیات هوایی آغاز کرد که عملاً به پشتیبانی مستقیم نظامی از شورشیان تبدیل شد. قذافی در اکتبر ۲۰۱۱ کشته شد. هیلاری کلینتون، وزیر خارجه وقت، در واکنش گفت: «آمدیم، دیدیم، مُرد» — جملهای که از نظر دیپلماتیک بیسابقه بود.
لیبی از آن روز به یک دولت شکستخورده (Failed State) تبدیل شد: تقسیمشده بین دو حکومت رقیب، شبکههای قاچاق انسان و گروههای مسلح متعدد. کشوری که قبل از ۲۰۱۱ بالاترین شاخص توسعه انسانی را در آفریقا داشت، اکنون به یکی از ناپایدارترین کشورهای جهان تبدیل شده است.
سوریه
در سوریه، آمریکا رویکرد نظامی مستقیم را کنار گذاشت و به جنگ نیابتی روی آورد. سیا در یکی از گرانترین عملیاتهای تاریخ خود — موسوم به «تیمبر سیکامور» (Timber Sycamore) — میلیاردها دلار تسلیحات و آموزش به گروههای مسلح اپوزیسیون ارائه داد. بخشی از این تسلیحات به گروههایی رسید که بعداً با جبهه النصره — شاخه سوری القاعده — ادغام شدند. عربستان سعودی و قطر بخش زیادی از هزینههای عملیاتی را تأمین میکردند.
نتیجه این کمپین که بیش از یک دهه طول کشید: بیش از ۵۰۰ هزار کشته، ۶.۶ میلیون آواره خارجی، ۶.۷ میلیون آواره داخلی، و تقسیم سوریه به چند منطقه نفوذ — از جمله اشغال مناطق نفتخیز شرق سوریه توسط نیروهای آمریکایی که تا امروز ادامه دارد.
سومالی و سودان
سومالی که پس از مداخله نظامی دهه ۱۹۹۰ در فروپاشی دولتی بود، در دوره جنگ علیه ترور شاهد تشدید عملیاتهای سیا و نیروهای ویژه آمریکا بود که اغلب به کشتار غیرنظامیان انجامید. سودان تحتفشار ترکیبی از تحریمها و حمایت آمریکا از جنبشهای جداییطلب، در ۲۰۱۱ تجزیه شد.
لبنان
در جولای ۲۰۰۶، پس از اسارت دو سرباز اسرائیلی توسط حزبالله، اسرائیل جنگی ۳۳ روزه را آغاز کرد. دولت بوش نهتنها از آتشبس جلوگیری کرد، بلکه محمولههای بمبهای خوشهای را با سرعت به اسرائیل ارسال کرد. کاندولیزا رایس، وزیر خارجه وقت، صراحتاً از «درد زایمان خاورمیانه جدید» سخن گفت — جملهای که نشان میداد واشنگتن ویرانی لبنان را نه فاجعه، بلکه فرصت میدید.
با این حال، مقاومت حزبالله توانست اسرائیل را عقب براند. پسازاین جنگ، تحریمهای آمریکا اقتصاد شکننده لبنان را بهشدت تحتفشار قرار داد و بهصورت فرسایشی نهاد دولت را تضعیف کرد. بدون مقاومت حزبالله، لبنان احتمالاً به سرنوشت لیبی دچار میشد.
پروژه «هزینههای جنگ» (Costs of War) دانشگاه براون — یک پروژه تحقیقاتی مستقل که از ۲۰۱۱ دادههای جنگهای پس از ۱ سپتامبر را مستند میکند — برآورد کرده است که در این منطقه حدود ۳.۸ میلیون نفر بر اثر جنگ کشته شدهاند و بیش از ۳۸ میلیون نفر آواره شدهاند.
این آمار یک پرسش تحلیلی اساسی را مطرح میکند: اگر هدف اعلامشده «آزادی»، «دموکراسی» و «مبارزه با تروریسم» بود، چرا در هیچیک از کشورهای هدف، نه دموکراسی پایدار شکل گرفت، نه تروریسم کاهش یافت، و نه ثبات برقرار شد؟
پاسخ در اسناد استراتژیک خود آمریکا نهفته است. از سند ولفوویتز در ۱۹۹۲ تا گزارش PNAC در ۲۰۰۰، هدف اعلامشده نه «آزادی مردم منطقه»، بلکه جلوگیری از ظهور قدرتهای رقیب و کنترل منابع استراتژیک بود.
اخیراً تام باراک، فرستاده ویژه ترامپ به سوریه و سفیر آمریکا در ترکیه، علناً اعلام کرد که اسرائیل قرار نیست به مرزهای ترسیمشده پس از جنگ جهانی اول پایبند بماند — اظهاری که نشان میدهد پروژه «بازآرایی خاورمیانه» همچنان در دستور کار است.
از میان کشورهایی که در آن سند پنتاگون نام برده شده بودند — عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان — اکنون تنها ایران باقی مانده است. مهم است که بدانیم پیروزی در این نبرد در حقیقت ناکام گذاشتن برنامهای است که آمریکا در طول دههها برای این منطقه داشته است. نهتنها سرنوشت ما ایرانیان و واحد سیاسی به نام ایران، بلکه آینده تمام مردم این منطقه به این جنگ گره خورده است.